1 کارآموزی Apprentice Entered
2 کار یاری Craft fellow
3 استادی Mason Master
4 استاد محرم Mason Secret
5 استاد کامل Master Prefect
6 منشی محرم Secretary ate Intim
7 ناظم و قاضی Judge and Provoset
8 مباشر ساختمان Building The Of Intendant
9 برگزیده نه نفر Nine Of Elect
10 برگزیده 15 نفر Fifteen Of Elect
11 بلند پایۀ برگزیده Elect Sublime
12 بزرگ استاد معمار Architect Master Grand
13 طاق خسروی انوش Enoch Of Arch Royal
14 شهسوار اسکاتلندی کمال Perfection Of Knight Scottish
15 شهسوار شمشیر یا شهسوار شرق East The Of Or Sword The Of Knight
16 شاهزادۀ اورشلیم Jerusalem Of Prince
17 شاهزادۀ شرق و غرب West and East The Of Knight
18 شهسوار مرغ ماهیخوار و عقاب شاهزاده با اقتدار رزکروای تورات
Knight Of The Pelican and Eagle and Soverign Prince Rose Croix Of Heredom
19 بزرگ کاهن Pontiff Grand
20 بزرگ استاد ارجمند Master Grand Venerable
21 ریش سفید عصر نوح Noachite Patriarch
22 شاهزادۀ لبنان Libanus Of Prince
23 رییس Tabernacle Of Chief
24 شاهزادۀ پرستشگاه Of Prince Tabernac
شهسوار ابلیس بیباک Serpent Brazen The Of Knight
26 شاهزادۀ رحمت Mercy Of Prince
27 فرمانده معبد Temple The Of Commander
28 شهسوار خورشید Sun The Of Knight
29 شهسوار اندروی مقدس با عقاب سفید
Knight Of St. Andrew White Eagle
30 بزرگ شهسوار منتخب قدس و شهسوار عقاب سیاه و سفید
Grand Elected Knight Kadosh Knight Of The Black and White Eagle
31 بزرگ بازرس فرمانده پی جوی lnquistor Inspector Grad
32 شاهزادۀ بلند پایۀ راز شاهانه Secret Royal the Of Prince Sublime
33 بزرگ بازرس کل General Inspector Gra var addthis_pub = ""; var addthis_options = "email, favorites, misterwong, friendfeed, twitter, myspace, google, facebook, reddit, live,
مقاله ی حاضر در تلاش است تا به صورت بسیار کوتاه و مختصر، برخی از شواهد ارتباط « یوگا » با « فراماسونری جهانی » را یادآوری نماید و بر نقش « تشکیلات شیطانی فراماسونری » در اشاعه ی ورزش های تئوسوفیکال همچون « یوگا » در سراسر دنیا تأکید ورزد.
بسم الله الرحمن الرحیم
« یوگا »: پرستش شیطان!

در این مقاله مطالب مفیدی در رابطه با یوگا و ارتباط ان با فراماسونری می خوانید برای دیدن مقاله به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب...
سلام و عرض ادب و احترام دارم به خدمت همه دوستان عزیزی که به این وبلاگ سر زدن ، عضو شدن و نظر دادن . اما مدتی میشه که خودم نیومدم و مطلب ندادم دلایلشم مسائلی مثل سربازی و بعد از اون کنکور بوده ، امسال بعد از چند سال که از کنار گذاشتن درس و مدرسه می گذشت تو کنکور نود شرکت کردم و تبریز قبول شدم قابل توجه دوستان ترک و تبریزی ، شمارمم که اکثر دوستان دارن اما برا اونایی که تو این مدت اومدن 09359270353 .
به امید اینکه در آینده بیشتر بیام .
موفق و قدرتمند باشید .
کتاب نابودگران نقره ای
نوشته شده توسط King the Silver
کتاب نابودگران نقره ای کتابی است که در نه جلد نوشته خواهد شد . نویسنده این داستان با تمام آموخته های جادویی خود به خلق اثری پرداخته که در نوع خود بی نظیر است . داستان این کتاب با خمیر مایه ای تخیلی است به گونه ای که در حالی که یک رمان تخیلی محصوب می شود از لابه لای نوشته های آن می توان به عمق اندیشه نویسنده و حدود دانایی وی پی برد . این کتاب به زودی وارد بازارهای بین المللی می گردد . عنوان جلد اول این کتاب بازگشت روبی دِ رِد است که در ادامه مطلب فصل اوّل آنرا می خوانید .
پنج شمشير بــراي وارثان قـدرت :
شمشيــر ســـرخ ، شمشير ساخته شده از آتش دوزخ براي وارث فرمانرايي آتش
شمشير لاجوردي ، شمشير ساخته شده توسط بوژها براي وارث نيروي شفابخشي
شمشيــر طلايـي ، شمشير به جاي مانده از تمدن ديوها براي وارث خرد
شمشيــر سفيـــد ، شمشير ساخته شده توسط وارث نشانه ها ، مفقود شده در سرزمين وهم
شمشيـــر سيـــاه ، شمشير ساخته شده از تاريکي ، توسط اشباح تاريکي براي نابودگر نقره اي
.:: شمشيــــرها پس از مـــرگ صــاحبانشــان محو خواهنـــد شد جــــز شمشير سفيـــد که تا ابـد باقيست ! ::.
« کتاب نشانه ها - صفحه نخست »
فصل اوّل

.:: غــار ::.
هوا داشت آرام آرام باراني مي شد که آنها به دهانه ي غار رسيدند . جرج جلوتر از همه با شجاعت وارد شد ، فرد و تام هم به تبعيت از او وارد شدند . روزنه ي بزرگي در سقف غار خودنمايي مي کرد و تخته سنگ بزرگي درون غار بود که راه را به سمت چپ منحرف مي کرد .
آنها با قدم هاي محتاطانه پيش روي مي کردند . در فواصل مختلف روزنه هايي در سقف غار وجود داشت . جرج با اشتياق تمام مشعل کوچکي را که در دست داشت به ديوارهاي غار نزديک مي کرد و به اشکال روي ديــواره ها نگـاه مي کرد .
سقف غار هر لحظه به زمين نزديک تر مي شد تا جايي که آنها مجبور شدند چهار دست و پا مسير را ادامه دهند . فرد پشت سر هم زير لب غرولند مي کرد اما جرج آنها را نشنيده مي گرفت و به مسيرش ادامه مي داد . صداي خنده جرج سکوت هراس انگير غار را درنورديد . تام سراسيمه گفت :
- چي شده جرج ؟ چرا مي خندي ؟
اما جرج باز هم مي خنديد .
براي چند لحظه نور مشعل جرج ناپديد شد . تام و فرد سر جايشان خشکشان زد .
فرد با لحن پرخاشجويانه اي گفت :
- جرج ! کدوم گوري رفتي ؟
- ساکت باشيد ! فقط بيايد جلو !
فرد دوباره به راه افتاد کرد و چند لحظه بعد جرج را در يک فضاي گسترده ديد .
فرد هم بلند شد و به جرج ملحق شد و تام هم چند لحظه بعد رسيد . اثري از سقف غـار نبود . جرج با حالت پيروزمندانه اي گفت :
- ديديد درست مي گفتم ؟! ديگه چيزي نمونده ؛ فقط همراه من بياين .
جرج دوباره به راه افتاد و تام و فرد هم پشت سر او حرکت مي کردند .
- مواظب باشيد بچه ها ، جلومون آبه .
فرد زير لب فحشي را روانه جرج کرد و ناچار وارد آب شد . آبي که به زير زانوي او مي رسيد . کم کم ارتقاع آب کمتر شد تا اينکه آنها از آب خارج شدند .
جرج سرعتش را بيشتر کرد ، چند لحظه بيشتر نگذشته بود که فرياد زد .
- خودشه ، خودشه ، مي دونستم .
تام خودش را به جرج رساند ، او جلوي يک در کهنه ي چوبي ايستاده بود . جرج به سمت تام و فرد برگشت و گفت :
- يه کمي از در فاصله بگيريد ، از اينجا به بعد مسير يه کمي خطرناکه .
هر سه نفر از در فاصله گرفتند . جرج دستش را به سمت در گرفت و شروع کرد به اداي کلماتي به زباني غريبه .
در با صداي مهيبي باز شد . لبخند روي لبهاي هر سه نفر نشست . اما لحظه اي بعد لبخند روي لبهاي آنها نبود ؛ حيوان سياه و بزرگي از در خارج شد و به سمت آنها حمله ور شد . جرج بلافاصله چيزي را زمزمه کرد . حيوان وحشي ناگهان آرام شد و در تاريکي محو شد .
جرج به سمت تام و فرد برگشت ؛ وحشت در چهره ي هر دوي آنها موج مي زد . بدون اينکه چيزي بگويد از در چوبي گذشت ، تام و فرد هم پشت سر او در سکوت محض از در چوبي عبور کردند .
به محض اينکه هر سه نفر از در گذشتند ، در پشت سر آنها بسته شد .
آنجا با ديگر جاهاي غار تفاوت زيادي داشت کف آن هموار تر و محيط آن روشن تر بود . جرج به دنبال منبع روشنايي گشت اما چيزي نيافت .
جرج همه جا را به دقت از نظر گذراند . آنجـا جايي بود مانند يک اتاق با يک ميز سنگي مثلثي شکـل در مرکز آن . جرج با شور خاصي گفت :
- خودشه ، محل جهشه .
اينرا گفت و مشعل را زمين گذاشت ، سپس جلو رفت و روي ميز سنگي نشست و گفت :
- تام ، فرد زود باشيد بيايد .
تام و فرد جلو رفتند و روي دو رأس ديگر مثلث نشستند . آنها دست هاي همديگر را گرفتند و جرج شروع کرد به اداي کلماتي عجيب . چند لحظه همانطور سپري شد تا اينکه ناگهان زير آنها خالي شد . آنها سقوط کردند .
تام چشم هايش را باز کرد . کمي احساس سرگيجه داشت . اطراف را نگاه کرد . آنجا يک اتاق با ديوار هاي سنگي بود خروجي مستطيلي شکلي داشت که به يک پل سنگي ختم مي شد . محيط آن سوي پل کاملاً تاريک بود و چيزي ديده نمي شد . فرد در گوشه ي ديگر اتاق روي زمين بيهوش افتاده بود . تام تازه يادش آمد چه اتفاقي افتاده . هراسان به سمت فرد رفت .
- فرد . . . فرد . . . بيدار شو .
فرد چشم هايش را به آهستگي گشود .
- فرد پاشو ، جرج نيست !
فرد سراسيمه از زمين بلند شد و به سمت خروجي اتاق رفت اما ناگهان به عقب پرتاب شد ، تام که از ديدن اين منظره شوکه شده بود گفت :
- چي شد ؟ اون چي بود ؟
فرد از جايش بلند شد و اينبار با قدم هاي آهسته جلو رفت و جلوي خروجي ايستاد . سعي کرد دستش را به آرامي از آن بگذراند اما ناگهان دستش پس زده شد .
با نااميدي تمام گفت :
- تام ، فکر کنم اينجا گير افتاديم .
- فرد ، اونجارو !
فرد به سمت خروجي برگشت . چيزي در آن سوي پل درون تاريکي تکان مي خورد ، ناخوداگاه چند قدم از خروجي فاصله گرفت .
چند لحظه ديگر هم گذشت . آن چيز هر لحظه داشت واضح تر مي شد . تا اينکه کاملاً نمايان شد .
تام فرياد زد :
- اون جرجه !
فرد با سوءظن گفت :
- و اون هم پيرمردس ؟!
آنها قدم به روي پل گذاشتند و هر لحظه به اتاق سنگي نزديکتر مي شدند .
چند لحظه بعد آن دو بدون هيچ مشکلي از مانع نامرئي عبور کردند و وارد اتاق شدند .
جرج نگاه شيطنت آميزي به تام و فرد انداخت و گفت :
- قربان . اينا دوستاي من هستن ، تام و فــرد .
او يک پيرمرد بلند قد بود با هيکلي نحيف و موهاي انبوه و لباس يکدست سبز رنگي که برتنش بود . چند گردنبند غول پيکر هم به گردن داشت .
او با صداي خفه اي گفت :
- آفرين جرج ، آفرين ، کارت عالي بود ، قرباني هاي خوبي رو آوردي .
و شروع کرد به خنديدن . خنده ي جرج هم در آن ادغام شد اما اين خنده ها جز ترس چيزي ديگر براي تام و فرد به بار نمي آورد .
ناگهان پيرمرد دست از خنديدن برداشت و به جاي آن با چهره ي وحشت زده به سقف خيره شد . . . با همان صداي خفه گفت :
- اشباح تاريکي !
ناگهان قسمتي از سقف فرو ريخت و سه شبح تاريک وارد اتاق شدند .
تام ميخواست فرياد بزند اما صدايش از گلويش خارج نمي شد . آن موجودات هيکلي شبيه انسان داشتند اما جامعه يکدست سياه همه جاي بدن آنها را پوشانده بود . حتي دست ها و صورت آنها هم تيره به نظر مي رسيد . آنها به آرامي به سمت جرج و پيرمرد حرکت مي کردند . آنها هنگام حرکت کردن هيچ نوساني نداشتند .
فرد ترس عجيبي را تجربه مي کرد ، تقريباً تمام عضلات بدنش فلج شده بودند . او سرجايش ميخکوب شده بود .
ناگهان پيرمرد جرج را روي دوشش انداخت و شروع به دويدن به سمت پل کرد . او از مانع نامرئي گذشت و قدم به روي پل گذاشت ، چند قدم جلوتر نرفته بود که سه شبح ديگر در وسط پل ظاهر شدند ، اشباح درون اتاق هم با همان آرامي به آنها نزديک مي شدند پيرمرد چند لحظه بي حرکت ايستاد و سپس به درون تاريکي شيرجه زد ، او به همراه جرج از پل پائين پريدند .
پنج شبح سرعت خود را بالاتر بردند و به درون تاريکي شيرجه زدند اما شبح ششم به سمت تام و فرد برگشت . . . نفس آنها حبس شده بود . . . او هر لحظه نزديک تر مي شد . . .
فرد خواست به سمت عقب گام بردارد اما نتوانست تعادل خود را حفظ کند و روي زمين افتاد . . . او هر لحظه نزديک تر مي شد . . . فرد و تام ارتعاش شديدي را احساس کردند .
تام چشم هايش را باز کرد . . . او در دهانه غار بود . . . فرد در کنار او روي زمين افتاده بود .
- فرد ! . . . فرد ! . . .
فرد به زحمت چشم هايش را باز کرد . . . بلافاصله وحشت زده گفت :
- اون . . . اون . . . اون شبح !
تام با بي حوصلگي گفت :
- اون اينجا نيست ! جرج هم نيست ! نامرد ، هيچ فکر نمي کردم مارو داره مي بره اونجا که قرباني کنه !
فرد با لحني پرخاشگرانه گفت :
- من از اولش هم به اون اعتماد نداشتم . . . فقط چون شماها فکر مي کرديد من ترسو هستم ، اومدم . حالام بهتره هر چه زودتر برگرديم خونه !
آنها به زحمت از جايشان برخاستند . . . باران بند آمده بود . . . ناگهان حدود ده نفر آنها را محاصره کردند .
- تکون نخوريد ما بازرس هاي انجمن شير هستيم .
« پايان فصل نخست »

طوفان خورشیدی :
ذراتی از جنس الکترون و پروتون ویونهای سنگین که در پی انفجارات سطحی خورشید از آن جدا شده وبه سوی فضا ازجمله زمین رها می شوند. این طوفانها بعد از چند روز به زمین رسیده وموجب اختلالاتی بصورت القاءمغناطیسی در خطوط انتقال نیرو می شوند.ماهواره STEREO با هدف اعلام خطر رسیدن طوفانها به زمین به فضا پرتاب شده است.
احتمال وقوع یک حادثه طبیعی جدی در ماه سپتامبر سال دو هزار و دوازده وجود دارد .
به نوشته روزنامه اینترنتی روسی ایزوستیا ؛دانشمندان آکادمی ملی علوم آمریکا که به بررسی تغییرات و روندهای جاری در خورشید مشغولند اعلام کرده اند در این تاریخ طوفان مغناطیسی بسیار عظیمی در خورشید رخ خواهد داد و بر اثر انفجارهای بسیار شدید هسته ای سیل ذرات یونیزه شده به سوی کره زمین سرازیر خواهد شد.
محققان در عین حال اطمینان داده اند که جوّ زمین و میدان مغناطیسی ان در حد قابل توجهی مانع برخورد بخش اعظم این ذرات به سیاره ما خواهند شد اما با این وجود اختلالات گسترده ای در سیستم الکترو مغناطیسی زمین رخ می دهد، اسیب فراوانی به سیستمهای رایانه ای وارد می شود و زیربناهای شهری هم در حد قابل توجهی خسارت می بینند.
به گفته کارشناسان پس از این طوفان عظیم خورشیدی دوران بحران اقتصادی طولانی اغاز می شود که مقابله با پیامدهای ان بسیار دشوار خواهد بود...
نابودی اسرائیل و نابودی زمین :
چند هفته قبل مقاله ای در خصوص نابودی اسرائیل در سال 2022 منتشر شد که بر اساس نوشته های دینی قدیم و پیشگویی های عده ای از تحلیل گران از جمله محمد النجار بود. محمد نجار در یکی از مقالاتی که در سال 1994 به رشته تحریر درآورد پیش بینی کرده بود که آمریکا در سال 2008 داری یک رئیس جمهور سیاهپوست خواهد بود و چنانکه می بینیم امری بود که اتفاق افتاد .
موضوعی که امروز به آن می پردازیم نابودی اسرئیل در سال 2012 است که تاریخی است بسیار نزدیک به سال جاری و به عبارت دیگر تاریخی است که بسیاری از ما امید داریم شاهد آن باشیم . اما این خبر مسرت بخش جدای از خبر بد نابودی جهان در سال 2012 نیست.
از سویی دیگر حاخامات و جادوگران یهودی معتقدند که سرنوشت عالم مرتبط به سرنوشت و بقاء اسرائیل است و نابودی اسرائیل در سال 2012 به معنای پایان این جهان است .
فرقه ای از مسیحیان نیز معتقدند که مسیح در آخر الزمان ظهور خواهد کرد و ظهور مسیح به منزله نابودی جهان است . این افراد پیش بینی های خود را از منابعی همچون تورات و زبور اخذ کرده اند اما در ادیان و تمدنهای و فرهنگهای دیگر نیز شاهد این پیش بینی هستیم که پایان جهان در سال 2012 می باشد بدون اینکه این موضوع را به تاریخ نابودی اسرائیل مربوط بدانند.
این در حالی است که برخی از دانشمندان اسلامی معتقدند که نابودی اسرائیل در سال 2012 شروع نابودی ظلم و شر در جهان بوده اما لزوما به معنای نهایت و پایان این جهان نیست.
به هر حال شاید بسیاری از ما آرزوی نابودی اسرائیل را داشته باشیم ولو به قیمت نابودی کل جهان .
آنچه در این مقاله به آن می پردازیم تخفیف مدت ده سال از سال 2022 به 2012 نیست بلکه بر اساس مطالعات علمی و دینی انجام شده می باشد . فهد الاحمدی در این خصوص می گوید : در سال 1986 دانشمندان زمین شناسی لرزشهای الکترومغناطیس را از عمق صخره های زمین دریافت و ثبت کردند که قدرت آن به 7.6 هرتز در ثانیه می رسید و به زودی متوجه شدند که این لرزشها بطور هماهنگ و مساوی در تمام نقاط زمین وجود دارد و قابل ثبت و اندازه گیری می باشد . دانشمندان این لرزشهای الکترومغناطیس را خاص کره زمین دانسته و به آن لقب "ضربات نبض زمین " را اطلاق نمودند .
با مطالعات بیشتر بر روی این امواج الکترومغناطیس مشخص شد که شدت این امواج در حال کاهش بوده بطوریکه برخی از دانشمندان معتقدند این امواج تا سال 2012 بطور کلی محو خواهد شد . همانطور که می دانیم کره زمین دارای یک جو مغناطیسی در اطراف خود بوده که محافظ زمین در برابر پرتو ها و اشعه های خطرناک کیهانی می باشد . جهت این میدان مغناطیسی در طی عمر زمین بارها دستخوش تغییر شده بطوریکه سنگهای حاوی عنصر آهن در صخره های آتشفشانی این موضوع را تایید ثابت می نماید . در عصر کنونی نیز این حوزه مغناطیسی به شدت در حال کاهش می باشد بطوریکه بعضی از دانشمندان معتقدند این حوزه مغناطیسی قبل از اینکه مجددا به تدریج به حالت ارتفاع در لرزشهای الکترومغناطیسی باز گردد تا سال 2012 بطور کامل ناپدید خواهد.
این تاریخ دقیقا در مقاله ای قدیمی باعنوان " آیا جهان در سال 2012 پایان خواهد یافت" آمده است . در این مقاله بر اساس پیشگویی سرخپوستان " مایا" نهایت جهان در این تاریخ پیش بینی شده است . هر چند ملل متعددی سعی در پیش گویی تاریخ پایان جهان نموده اند اما تمدن " مایا " در امریکای لاتین با رسم جداول ریاضی و محاسبات فلکی دقیق و پیچیده ای تعداد زیادی از بلایای آسمانی و اتفاقات طبیعی و اموری از قبیل سیل و طوفان و خشکسالی را بطور دقیق پیش بینی و ثبت نموده است .
اما پیشگویی بزرگ مایا در خصوص تاریخ پایان این جهان مورد توجه بسیاری از مورخین قرار گرفته زیرا این پیشگوییها نه بر اساس اساطیر و خرافات و پیش گویی های منجمان بلکه بر اساس محاسبات دقیق ریاضی و متابعت ان در زمانی طولانی صورت گرفته است .
نکته قابل توجه در این خصوص تنها حقایق زمین شناسی در این خصوص نبوده بلکه تمدنهای جهانی دیگری در این عقیده مشترک هستند که سال 2012 سالی مصیبت بار برای جهان است .مثلا در آسیا در کتابهای منجمین چینی آمده است که مدت "امپراطوری شانج " که از سال 1766 قبل از میلاد مسیح در چین حکومت می کرده اند بمدت 3778 سال و تا پایان جهان ادامه خواهد داشت و این تاریخ تقریبا مطابق با سال 2012 میلادی می باشد .
در فرانسه نیز بر اساس پیش گویی های نوستراداموس " مستشار ملک شارل نهم " آمده است که سیارات منظومه شمسی در پایان دو هزار سال دچار آشفتگی شده و پس از 12 سال بعد از آن یعنی 2012 موجب ویرانی و نابودی حیات خواهند شد. این پیشگویی مجددا در سال 1980 در ژاپن قوت گرفت هنگامی که دانشمند ریاضیدان ژاپنی " هایدو ایتاکاوا" بیان داشت که مجموعه سیارات منظومه شمسی در اگوست سال 2012 در یک پدیده ای نادر همگی در یک خط در پشت خورشید قرار خواهند گرفت و این موضوع سبب تغییرات شدید جوی و آب و هوایی در کره زمین و پایان حیات بر روی آن خواهد شد .
نکته عجیب تر اینکه ادیان سه گانه آسمانی در این موضوع که سال 2012 سال مصیبت باری خواهد بود اتفاق نظر دارند .
در حالیکه قوم "مایا " معتقد است که بشر در دوره های مساوی زمانی پنج هزار ساله عمر می کند ، همین نظریه را در تورات شاهد هستیم که معتقد است خلقت انسان از زمان پیدایش و بقای آن بر روی زمین پنج هزار سال طول خواهد کشید که انتهای آن بر اساس تورات سال 2012 می باشد . این پیشگویی موافق بسیاری از پیشگوییهای مسیحی می باشد که غالب آنها از کتب عهد عتیق و تورات برگرفته شده و بیشتر مسیحیان همانند ما مسلمانان اعتقاد به ظهور مهدی در اخر الزمان دارند.
بسیاری از مسیحیان بر اساس پیش بینی دانیال نبی در انجیل معتقدند که ظهور مهدی در تاریخ 2012 می باشد .
شیخ امین جمال الدین در کتاب " عمر امت اسلام و نزدیکی ظهور مهدی علیه السلام " می گوید : به نظر من سال 2012 سال نابودی دولت اسرائیل نیست بلکه سال شروع شکستها و نابودی اسرائیل به دست مهدی "عج" و یارانش خواهد بود و زوال پایان کیان اسرائیل به دست عیسی مسیح خواهد بود . مشابه این کلام را می توان در کتاب " یوم الغضب" نوشته شیخ سفر الحوالی یافت انجا که می گوید:" سوال آخر و سخت این است که روز خشم خداوند کی فرا می رسد و خداوند چه وقت این جرثومه پلیدی ( اسرائیل) را از روی زمین محو خواهد کرد و چه وقت بیت امقدس از بند یهود آزاد خواهد شد... همانا پیش بینی دانیال صحیح است زیرا دوره بین سختی و فرج 45 سال خواهد بود و لذا می گوییم با توجه به تاسیس این جرثومه پلیدی در سال 1967 می توان گفت که پایان و یا شروع زوال آن در 45 سال بعد یعنی 2012 خواهد بود .
نویسنده : راکان المجالی
مترجم: فاطمه جوادی
روزنامه الدستور چاپ اردن
تاریخ 4/4/2009
منبع : http://saramomeni.blogfa.com/post-94.aspx

بر روی برخی از مطالب این وبلاگ کلمه عبور قرار داده شده برای اطلاع از کلمه عبور آدرس ایمیل خود را در خبرنامه وبلاگ که در انتهای وبلاگ قرار داده شده وارد نمائید .
کلمه عبور این مطلب : Terminator
برای مطالب بعدی لازم است کلمه عبور را از طریق ایمیل دریافت نمائید . برای عضویت در سایت ایمیل خود را در خبرنامه وارد کنید .
با سلام دوباره خدمت دوستان عزیز بنا به خواسته آقا شاهین براتون متن کتاب شریعت تلما رو گذاشتم که کتابی هست در ضمینه جادویی ، مذهبی و فلسفی که نویسنده در حال مدیتیشن در هرم خئوپوس با یه جن ارتباط برقرار میکنه و اون موجود از طرف شیطان آیه هایی رو به این ملعون وحی میکنه من خودم این کتاب رو خوندم و به نظرم خیلی جالبه از این نظر که باید بفهمی تا بدونی وقتی قرآن کریم میگه دشمن آشکارته داره کی رو معرفی میکنه به هر حال دوستان زیادی دفعه قبل که وبلاگ بر قرار بود از من متن همین کتاب رو خواسته بودند . متن این کتاب رو می تونید در ادامه مطلب بخونید .
کتاب شریعت
لیبر ال - ۲۲۰
دیکته شده توسط:
۴۱۸ - آیواس
بر:
۶۶۶ - استاد اعظم
(آلیستر کراولی)
این کتاب ترجمهای است از:
Liber AL vel Legis
SUB FIGVRÂ
CCXX
As Delivered by
XCIII=418
VNTO
DCLXVI
ادامه مطلب...

سياهچاله ماشيني براي سفر به زمان سياهچالهها اگر يک ستاره چند برابر خورشيد باشد و همه سوختش را بسوزاند، از آنجا که يک نيروي جاذبه قوي دارد لذا جرم خودش در خودش فشرده ميشود و يک حفره سياه رنگ مثل يک قيف درست ميکند که نيروي جاذبه فوق العاده زيادي دارد طوري که حتي نور هم نميتواند از آن فرار کند. اما اين حفرهها بر دو نوع هستد. يک نوعشان نميچرخند لذا انتهاي قيف يک نقطهاست. در آنجا هر جسمي که به حفره مکش شده باشه نابود ميشود. اما يک نوع ديگر سياهچاله نوعي است که در حال دوران است و براي همين ته قيف يک قاعده داره که به شکل حلقهاست. مثل يک قيف واقعي است که ته آن باز است. همين نوع سياهچالهاست که ميتواند سکوي پرتاب به آينده يا گذشته باشد. انتهاي قيف به يک قيف ديگر به اسم سفيدچاله ميرسد که درست عکس آن عمل ميکند. يعني هر جسمي را به شدت به بيرون پرتاب ميکند. از همين جاست که ميتوانيم پا به زمانها و جهانهاي ديگر بگذاريم.
کرم چاله ماشيني براي سفر به زمان
کرم چاله: يک سکوي ديگر گذر از زمان است که ميتواند در عرض چند ساعت ما را چندين سال نوري جابجا کند. فرض کنيد دو نفر دو طرف يک ملافه رو گرفتهاند و ميکشند. اگر يک توپ تنيس بر روي ملافه قرار دهيم يک انحنا در سطح ملافه به سمت توپ ايجاد ميشود. اگر يک تيله به روي اين ملافه قرار دهيم به سمت چالهاي که آن توپ ايجاد کردهاست ميرود. اين نظر انيشتين است که کرات آسماني در فضا و زمان انحنا ايجاد ميکنند؛ درست مثل همان توپ روي ملافه. حالا اگر فرض کنيم فضا به صورت يک لايه دوبعدي روي يک محور تا شده باشد و بين نيمه بالا و پايين آن خالي باشد و دو جرم هم اندازه در قسمت بالا و پايين مقابل هم قرار گيرند، آن وقت حفرهاي که هر دو ايجاد ميکنند ميتواند به همديگر رسيده و ايجاد يک تونل کند. مثل اين که يک ميانبر در زمان و مکان ايجاد شده باشد. به اين تونل ميگويند کرم چاله. اين اميد است که يک کهکشاني که ظاهرا ميليونها سال نوري دور از ماست، از راه يک همچين تونلي بيش از چند هزار کيلومتر دور از ما نباشد. در اصل ميشود گفت کرمچاله تونل ارتباطي بين يک سياهچاله و يک سفيدچاله است و ميتواند بين جهانهاي موازي ارتباط برقرار کند و در نتيجه به همان ترتيب ميتواند ما را در زمان جابجا کند.
ريسمانهاي کيهاني ماشيني براي گذر به زمان
آخرين راه سفر در زمان ريسمانهاي کيهاني است. طبق اين نظريه يک سري رشتههايي به ضخامت يک اتم در فضا وجود دارند که کل جهان را پوشش ميدهند و تحت فشار خيلي زيادي هستند. اينها هم يک نيروي جاذبه خيلي قوي دارند که هر جسمي را سرعت ميدهند و چون مرزهاي فضا - زمان را مغشوش ميکند، لذا ميشود از آنها براي گذر از زمان استفاده کرد.
نقدي براي بررسي سفر به زمان
چند اشکال در اين کار است، اول اينکه اصلا نفس تئوري سفر در زمان يک پارادوکس است. پارادوکس يا محال نما يعني چيزي که نقض کننده (نقيض) خودش در درونش است. يک مثال ديگر اين است که اگر من در زمان به عقب برگردم، به تاريخي که هنوز بدنيا نيامده بودم، پس چطور ميتوانم آنجا باشم. يا مثلا اگر برگردم و پدربزرگ خودم را بکشم پس من چطور بوجود آمدهام؟
نظريه ارتش نابودگران نقره اي در پاسخ به اين سوال هم نظر خود من ( Max ) بر اين است که در اين حالت وضعيت به بحث موجوديت و عدم موجوديت کشيده مي شود که در اين صورت شخص در همان زماني که پدربزرگ خود را کشته موجود است و دليلي براي نبودش نيست زيرا در حالي پدر بزرگ را کشته که خودش وجود داشته پس هست و پدر بزرگ نيست . در مرحله ي دوّم اين نظريه که نظر خود بنده است زمان را عمودي مي دانيم نه افقي بدين معنا که ذرات سازنده ي بعد زمان لايه به لايه بر روي هم قرار دارند و در امتداد هم نيستند بدين معنا که زماني مانند چند سال پيش در همين حال حاضر در حال گذر است اما چون پائين تر لايه ي زماني همين لحظه ي ما قرار دارد براي ما به عنوان گذشته محصوب مي شود . اين بدين معنا است که گذشته بنياد حال و آينده است پس وقتي شخصي به لايه هاي پائين تر زمان رفته و پدر بزرگ خود را مي کشد مرگ پدر بزرگ بر تمامي لايه هاي بالاتر تآثير گذاشته و کساني که در لايه هاي بالاتر پيش تر از يمن وجود پدر بزرگ به وجود آمده بودند ديگر وجود ندارند . گذشته ، حال و آينده همزمان در حال گذر هستند . با اين حال هيچ صورت ماورائي براي لايه هاي بالايي زمان به وجود نمي آيد ( اين گونه که فيلم ها نشان مي دهند که امواجي فرا طبيعي به خاطر تغيير در گذشته در زمان حال ايجاد مي شود ) و زمان همان سير معمول گردش خود را انجام مي دهد حال براي شخصي که پدر بزرگ خود را کشته چه اتفاقي مي افتد اين فرد وجود دارد به همان دليل وجود و عدم وجود و نبايد هم وجود داشته باشد زيرا پدر و مادرش اصلا به دنيا نيامده اند در اين صورت اين فرد در اين محور مدور و عمود زمان محدود به اين مکان جايي ندارد زيرا نه از آن اين زمان است و نه آينده و نه گذشته در اين حالت اين فرد به مکاني منتقل مي شود که قواعد زمان و مکان در آن بسيار متفاوت با اين جاست که ما آن را DARKWORLD مي ناميم ( جهاني به موازات با جهان ما ) . اين بدين معناست که فرد با اين قتل و تغيير و تحولات زماني در مکان ثابت دريچه اي را به دارک ولد گشوده است . شايد در پست هايي در آينده توانستم توضيحاتي در مورد دارک ولد براي علاقه مندان قرار دهم اما حال فقط براي روشن شدن موضوع توضيح اندکي در مورد دارک ولد مي دهم که اين جهان به موازات جهان ما بسيار شبيه به زمين با تمدني بسيار باستاني و پيش رفته است . دريچه اي شبيه به دريچه ي بالا را افراد برجسته در زمين در سال هاي دور با توسل به علم و قدرت خود بارها ايجاد کرده اند که در اين حالت اشياء و موجوداتي را به دارک ولد منتقل کرده اند که براي زمين و زمينيان خطر افرين بوده است مانند موجودات اساطيري و موجودات ساخته شده توسط خود جادوگران در تمدن هاي باستاني که اين کار را اکثراً پيامبران انجام داده اند نام ديگر دارک ولد در فرهنگ باستان ظلمات است . دارک ولد محل شکوفايي قدرت هاي ماورائي روح و جسم آدمي است البته در شرايطي ورود به دارک ولد نه تنها قدرت هاي يک فرد را که اندک بوده به او باز گردانده است بلکه دشمناني را هم براي او در دارک ولد قرار داده که کمر به نابودي وي بسته اند . در شکل زير نمونه ساختار زمان را در جهان ما مي بينيد . این در حالی است که اگر ساختار زمان را افقی فرض کنیم در این صورت گذشته حالتی از زمان است که گذشته است بدین معنا که پرونده ی آن به اتمام رسیده و بایگانی شده است و یا آینده امری که هنوز وجود ندارد زیرا ما با گذر زمان بدان می رسیم و در این صورت هیچ امکانی برای سیر در زمان وجود ندارد زیرا گذشه تمام شده است و آینده ای هم هنوز وجود ندارد . تنها در صورتی سیر در زمان ممکن است که گذشته ، حال و آینده همزمان با هم در یک آن جاری و در حال گذر باشند و این تنها در صورتی ممکن است که ساختار زمان را عمود و لایه لایه بدانیم که با سرعت زیادی از لایه ای به لایه ی دیگر و از واحدی به واحد بالاتر در حال گذر است ما این سرعت را با سرعت نور برابر می دانیم . نسبیت نیز بر این باور است که اگر ما سرعتمان را به سرعت انتقال زمان بیت دو لایه برسانیم که همان سرعت نور است زمان برای ما کند تر می گذرد و اگر سرعتمان از سرعت انتقال بین دو واحد زمان در مکان ثابت که همین جهان ماست بیشتر باشد از مدار زمان خارج شده و در حالت سقوط به لایه های زیرین قرار می گیریم به عبارت دیگر به گذشته می رویم . علم و تکنولوژی کنونی بشر قادر نیست تا نسبیت را از حالت تئوریک خود خارج نماید اما این دلیل بر این نیست که به زودی علم بدین درجه نرسد .

-
آرزو ریشه حیات ما است، اگرچه این ریشه حیات، ما را بهتدریج میسوزاند ولی همین ریشه مایه زندگی است.
-
آنچه هنگام مردن بر اندوه میافزاید بیهنری فرزند و کارهای بیهوده و ناپسند اوست و هرآنچه از غم میکاهد، هنرمندی و اندوختهداشتن کردار نیک و پسندیدهاش میباشد.
-
آنکس که برای اثبات خود دیگران را نفی میکند،به خود ایمان ندارد.
-
آینده متعلق به کسانی است که در آرزوی آن هستند و بدان ایمان دارند.
-
اساس تمدن تقوا و ریاضت است.
-
اگر زمانه به گرگی دهد زمام امور// بر او زبهر سلامت سلام باید کرد
-
اگر میخواهید پیروز شوید امیدوار باشید.
-
اگر کسی در راه رسیدن به آرزو قدم بردارد، دائمأ از لذت وصال برخوردار است.
-
اگر نسل حاضر نمیداند به کجا میرود، دلیل آن این است که رؤیای اجداد خود را تعقیب میکند.
-
انسان آفریده شده تا به تکامل برسد و برتر از همهٔ موجودات شود.
-
ای امیدهای دورهٔ زندگی اگر شما نبودید و به روی این حیات پر از مصیبت تبسم نمیکردید، بشر چگونه زنده میماند؟
-
ایدهآل انسان، انسانیت است.
-
ایدهآل، نیروی شگرفی است که دنیا را زنده نگهمیدارد.
-
ایدهها در زندگی ما نقش اول را دارند، هر کس به اندازه ایدههایش میارزد.
-
با نان خشک زندگی کردن و با آرامش خاطر بسر بردن بهتر از تکیه بر اریکه سلطنت با دغدغه خاطر است.
-
برای رسیدن به آرزوئی باید دهها آرزوی دیگر را سر برید.
-
بزرگان زاده نمیشوند، بلکه ساخته میشوند.
-
بهترین وسیله برای فتح و پیروزی انسان، امیدواری است، اگرمی خواهید پیروز شوید امیدوار باشید.
-
به خدا تکیه کن و مطمئن باش زیر سایهٔ خدا دوستان زیادی پیدا میکنی.
-
به خدا نگویید مشکل بزرگی دارید بلکه به مشکل بگویید خدای بزرگی دارید.
-
تصور همیشه بر پایه امید است، تا وقتی که احساس میکنیم امیدواریم.
-
تمام ملل دنیا بدون استثناء در حال انحطاط اخلاقی رو به انقراض رفتهاند.
-
تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است.
-
توکل مثل یک ریشهٔ محکم در وجود انسان رشد میکند و دل و ذهن با واژهٔ یأس و اندوه بیگانه میشود.
-
جنگ کشتارگاه کسانی است که همدیگر را نمیشناسند، به نفع کسانی است که یکدیگر را میشناسند ولی همدیگر را نمیکشند.
-
خوشبختی این است که انسان دنیا را همان طور که آرزو میکند ببیند.
-
دامنه آمال و آرزوهای انسان، بیپایان است؛ سعادتمند کسی استکه به افکار بیاساس و ایدهآلهای بیمعنا دل نبندد.
-
شرافت مانند تیری است که چون از کمان جست بازگشت آن ممتنع است.
-
عشق آینه بلند نور است// شهوت ز حصار عشق دور است
-
عشق به هدف، پادزهر ترس و نگرانی است.
-
عمر و جوانی مثل برق و باد میگذرند، بدون این که امکان یک لحظه برگشت به عقب را داشته باشیم، پس دریابیم زمان و جوانیمان را.
-
کسیکه با دستش کار میکند کارگر است، کسیکه با عقل و دستش کار میکند پیشهور است، کسی که با دست و عقل و احساسش کار میکند هنرمند است.
-
کسی که به طرف جلو نگاه نمیکند، عقب میماند.
-
کوچکتر که بودیم، دل بزرگتری داشتیم. امروز که بزرگتریم، چقدر دلتنگیم.
-
ما به دنیا آمدهایم که دوستداشتن و عشقورزیدن را بیاموزیم.
-
مانند سایهها، هرچه خورشید زندگی و عمر بیشتر رو بهغروب مینهد، آرزوهای ما دور و درازتر میگردند.
-
مرد باید که بوی داند برد// ورنه عالم پر از نسیم صباست
-
ملتی که آزادیش غصب شده، هر قدر در ثروت و رفاه غوطهور باشد از نظر بشریت به اندازه یک پادو مغازه ارزش ندارد.
-
مهر فروزنده چو پنهان شود// شبپره بازیگر میدان شود
-
مهمترین نقلقول آنست که منبع آنرا نتوانی نام ببری.
-
نوع بشر با انتخاب ظالمانهای مواجه شدهاست؛ کارکردن یا تلویزیوندیدن در روز.
-
ورزش یکی از مهمترین ارکانی است که نیروی اجتماعی کشور بر آن بنیاد و استوار میگردد.
-
هرکه جور آموزگار نبیند، به جفای روزگار گرفتار آید.
-
همنشينی به از کتاب مخواه!//... كه مصاحب بود گه و بیگاه// بهجتافزای جان و راحت دل// هرچه دلخواه توست از آن حاصل// اين چنين همدمی لطيف كه ديد؟// كه نرنجيد و نه برنجانید
-
همهٔ آزادیهای ما حکم یک بسته را دارد و اگر بنا است که یکی از محتویات این بسته محفوظ بماند، تمام آن باید حفظ شود.
-
همیشه وقتی منتظر نتیجه کاری هستی و برایش نقشه میکشی، چند درصد هم احتمال جواب ناخوشایند آن را هم داشته باش، ولی امیدت را از دست نده.
-
هیچ نیروئی قویتر از میل به آزادی نیست.
-
یک نقلقول خوب و دلنشین در حافظه داشتن مانند سکه پول باارزشی است که در یک جعبه باشد.
-
یکروز خرج مطبخ تو قوت سال ماست// یکسال مردمی کن و یکروز روزه گیر

هزاران سال است که اخبار و اطلاعاتي درباره جهان هاي ديگري جز آنچه در اطرافمان مي بينيم، در اختيار بشر قرار گرفته است. اين اطلاعات که گاه در حد يک خبر کوتاه و گاه به پيشرفتگي توصيفي دقيق از آنها و ساکنانشان يا چگونگي دسترسي به آنها و کاربردها و امکانات اين دسترسي بوده اند، تا مدتي پيش تماماً در حيطه دانش باطني قرار مي گرفتند و علوم تجربي ظاهري را ياراي اظهار نظر کردن در اين باره نبود. اما با نگاهي به اطراف مي توان ديد که پيشرفت هاي علوم ظاهري اکنون چنان شتاب برق آسايي گرفته اند که گويي سفينه دانش بشري در آستانه پرواز قرار دارد. تا ديروز مفاهيمي چون کرويت زمين، ميدان هاي مغناطيسي (کهربا)، کند شدن زمان در سرعت هاي بالا، سياهچاله ها و... استناد علمي نداشتند، اما امروزه اين مفاهيم کاملاً علمي و اثبات شده به شمار مي روند. به نظر مي رسد در آينده اي نه چندان دور، مفهوم جهان هاي موازي و چگونگي برقرار کردن ارتباط با آنها نيز موضوعي کاملاً علمي باشد. در اين مقاله سعي داريم دستاوردهاي جديد علوم ظاهري درباره جهان هاي ديگر و به ويژه جهان هاي موازي جهان خودمان را مروري کنيم.
ادامه مطلب...
از سری مقالات فیزیک این بار در مورد جسم سیاه می خوانید تقدیم به دوستداران فیزیک و متافیزیک
جسم سياه از ديد کوانتومي عبارت است از مادهاي که داراي تعداد بيشماري ترازهاي انرژي کوانتيده در گستره? وسيعي از اختلاف انرژيها است، به طوري که هر فوتوني که با هر انرژي يا بسامدي که بر آن فرود آيد، درآشاميده شود.
هر جامدي کسر معيني از تابش فرودي بر سطح خود را در ميآشامد و بقيه را بازتاب ميکند. يک جسم سياه ايدهآل تمامي تابش فرودي را بدون هيچ بازتابي درآشامد.
يک ظرف ميان تهي که جز حفرهاي کوچک براي ورود يا خروج تابش، کاملا مسدود شده است، تقريب خوبي براي جسم سياه ايدهآل است. تابشي که از راه اين حفره وارد ظرف شود، احتمال بازتابيده شدن بسيار اندکي دارد. اين تابش يا درآشاميده ميشود يا به طور مکرر در ديوارههاي داخلي جسم سياه بازتاب ميگردد و به اين ترتيب تمام تابشي که به ظرف وارد شود، در اين ظرف درآشاميده ميشود.
هر جسم جامدی کسر یعنی از تابش فرودی بر سطح خود را درمیآشامد، بقیه این تابش بازتاب مییابد. یک جسم سیاه ایدهآل به صورت مادهای که تمامی تابش فرودی را ، بدون هیچ بازتابس درمیآشامد، تعریف میشود
از دیدگاه نظریه کوانتومی ، جسم سیاه عبارت است از مادهای که تعداد بیشماری تراز انرژی کوانتیده (در گستره وسیعی از اختلاف انرژیها) است. بطوری که هر نوترونی که با بسامدی بر آن فرود آید در آشامیده میشود. از آنجا که انرژی درآشامیده بوسیله یک ماده دمای آن را افزایش میدهد، اگر هیچ انرژی گسیل نشود، یک درآشام کامل یا جسم سیاه ، گسیل کننده کامل نیز هست
اطلاعات اولیه
تمام اجسام در دمای متناهی ، امواج الکترومغناطیسی تابش میکنند. طیفهای تابشی ناشی از گازهای اتمی ، که در آنها اتمها بسیار از هم دور و فقط بطور ضعیف به هم بر هم کنش میکنند، شامل فرکانسها یا طول موجهای گسسته هستند. طیف مولکولها، که علاوه بر گذارهای الکترونی ، با سمعهای ناشی از گذارها دورانی و ارتعاشی همراه هستند، نیز شامل خطوط گسستهاند
یک جسم جامد ، از لحاظ تابش یا درآشامی از این هم پیچیدهتر است، و از بعضی لحاظ میتوان آن را به عنوان یک مولکول بسیار بزرگ که تعداد درجات آزادی آن متناظر افزایش یافته است، در نظر گرفت. تابش گسیل شده توسط جامد ، با تابش تمام فرکانسها یا طول موجها، شامل یک طیف پیوسته است. بر این اساس به صورت ایدهآل مادهای تعریف میشود که میتواند تمام فرکانسهای طیف الکترومغناطیسی را جذب کند. همین جسم اگر چنانچه گرم شود، باید بتواند تمام فرکانسهای طیف الکترومغناطیسی را تابش کند
جسم سیاه تقریبی
کاواکی که حفره بسیار کوچکی در روی آن تعبیه شده است، تقریب بسیار خوبی از جسم سیاه است. هر تابشی مه بر این حفره بتابد، از طریق آن وارد کاواک میشود و احتمال بسیار کمی وجود دارد که بلافاصله مجددا باز تابیده شود. در عوض بازتابش، این تابش یا درآشامیده میشود یا بطور مکرر در دیوارههای داخلی جسم سیاه بازتاب مییابد. در نتیجه عملا تمامی تابش که از طریق این حفره وارد کاواک میشود، در این ظرف درآشامیده میشود
حال اگر کاواک مورد نظر را تا دمای مفروض
T
حرارت دهیم، دیوارههای درونی آن، با آهنگ یکسان فوتونها را گسیل میکنند و درمیآشامند. تحت این شرایط میتوان گفت که تابش الکترومغناطیسی با دیوارههای داخلی در تعادل گرمایی است. کیرشهف نشان داد که طبق قانون دوم ترمودینامیک تابش داخل کاواک در هر طول موجی باید همسانگرد (یعنی ، شار تابشی مستقل از راستا باشد)، همگن (شار تابشی در تمام نقاط فضا یکسان باشد) بوده و نیز در تمام کاواکهایی که دمایشان برابر است یکسان باشد
خواص عمومی تابش جسم سیاه
انرزی که در بازه کوچک فرکانسی
dv
بین فرکانسهای
v و v+dv
گسیل میشود، در دمای ثابت نخست با فرکانس افزایش پیدا میکند، سپس به یک تعداد ماکزیمم میرسد، و سرانجام در فرکانسهای باز هم بالاتر کاهش مییابد
با افزایش دمای جسم تابش کننده کسر بیشتری از تابش گسیل شده توسط مولفههای فرکانس بالاتر حمل میشود
طیف تابش جسم سیاه مستقل از مادهای است که تابش کننده از آن ساخته شده است
توجیه خواص جسم سیاه با استفاده از نظریه کلاسیک
تمام کوششها برای به دست آوردن منحنیهای مشاهده شده تجربی در مورد تابش جسم سیاه ، با شکست مواجه شد. از جمله این کوششها میتوان به قانون وین استفاده کرد. وی با استفاده از مدلی که جز برای تاریخ دانها، برای دیگران جالب نبود، شکل خاصی را برای انرژی تابشی یا گسیل شده بر حسب دما ارائه داد. قانون وین با وجود این که با مفاهیم کلی فیزیک کلاسیک سازگاری نداشت، توانست در فرکانسهای بالا نتایج تجربی را به خوبی تفسیر کند. اما در فرکانسهای پایین با مشکل مواجه میشد
کار دیگری که در این زمینه انجام شد، قانون ریلی – جینز بود. ریلی قانون خود را از دو نتیجه کلاسیکی قانون تقسیم مساوی انرژی و محاسبه تعداد مدهای تابش الکترومغناطیسی محبوس در داخل کاواک بدست آورد. قانون ریلی – جینز نیز در فرکانس بالا که در آن فرمول وین صادق است با نتایج تجربی وفق نمیدهد اما در فرکانسهای پایین میتوانست منحنیها را توجیه کند. بطور کلی ریلی – جینز نمیتواند درست باشد، چون این قانون چگالی انرژی کل را بینهایت پیشگویی میکند
توجیه موافق با آزمایش تابش جسم سیاه
در سال 1900 ماکس پلانک با تلفیق ماهرانه قوانین وین در فرکانسهای بالا و ریلی – جینز در فرکانسهای پایین ، رابطهای را ارائه داد که میتوانست در تمام فرکانسها با نتایج تجربی در توافق باشد. حسن رابطه پلانک در این است که هرگاه فرکانس به سمت صفر میل کند، این قانون به قانون ریلی – جینز تبدیل میشود. همچنین در صورتی که فرکانس بزرگتر باشد، قانون وین نتیجه میشود
نظریه ریسمان
نظریهٔ ریسمان شاخهای از فیزیک نظری و بیشتر مربوط به حوزه فیزیک انرژیهای بالاست .این نظریه در ابتدا برای توجیه کامل نیروی قوی به وجود آمد ولی پس از مدتی با گسترش کرومودینامیک کوانتومی کنار گذاشته شد و در حدود سالهای ۱۹۸۰ دو باره برای اتحاد نیروی گرانشی و برطرف کردن ناهنجاریهای تئوری ابر گرانش وارد صحنه شد. بنا بر آن ماده در بنیادینترین صورت خود نه ذره بلکه ریسمان مانند است. یعنی تمام ذرات بنیادین (مثل الکترون، پوزیترون و فوتون) اگر با بزرگنمایی خیلی خیلی زیاد نگریستهشوند ریسماندیس هستند. ریسمان میتواند بسته (مثل حلقه) یا باز (مثل بند کفش) باشد.
همانطور که حالتهای مختلف نوسانی در سیمهای سازهای زهی مثل گیتار صداها(نتها)ی گوناگونی ایجاد میکند، حالتهای مختلف نوسانی این ریسمانهای بنیادین نیز به صورت ذرات بنیادین گوناگون جلوهگر میشود.
خاصیت مهم ابرریسمان که فیزیکدانان را به سمت خود کشاند این بود که این نظریه به طرزی بسیار طبیعی گرانش (نسبیت عام) و مدل استاندارد (نظریهٔ میدان کوانتوم) که سه نیروی دیگر موجود در طبیعت (یعنی الکترومغناطیس، نیروی ضعیف و نیروی هستهای قوی) را توصیف میکند به هم مرتبط میسازد.
ابعاد بالاتر
به طور سنتی فضایی که ریسمانها در آن میزیند بیست و شش بعدی است (البته همیشه اینطور نیست چنان که در زیر توضیح داده خواهد شد). عدد بیست و شش از روی ضوابط ریاضی و نظریهٔ گروهها (برای حفظ تقارن لورنس) به دست میآید. این امر ممکن است در ابتدا کمی ثقیل و مشکلزا به نظر برسد چرا که به هرحال ما در اطراف خود چهار بعد (سه بعد مکانی و یک بعد زمانی) بیشتر احساس نمیکنیم پس این بعدهای اضافه کجایند؟ جوابی که معمولاً به این سوال داده میشود اینست که این بعدها برخلاف چهار بعد دیگر) کوچک و نیز فشرده (معادل انگلیسی compact) هستند. فشرده یعنی آنکه اگر در جهت آنها به اندازهٔ کافی پیشروی کنید به جای اول خود باز میگردید. کوچک بودن هم معنایش اینست که برای آنکه به جای نخست بازگردید باید مسافت خیلی کمی را طی کنید.
برای نمونه یک لولهٔ بینهایت دراز را در نظر بگیرید. سطح این لوله مسلما دوبعدی است. یعنی مورچهای که روی سطح این لوله قرار دارد میتواند در دو راستای مستقل از هم حرکت کند. فرض کنید که سر مورچه در راستای طول لولهاست. مورچه میتواند یا عقب-جلو برود یا چپ-و-راست. اما اگر بهفرض این مورچه به اندازهٔ کافی (یعنی به اندازهٔ محیط لوله) در جهت چپ حرکت کند به جای اول خود باز میگردد اما قضیه در مورد عقب جلو رفتن صدق نمیکند. پس یکی از بعدهای این فضای دوبعدی (یعنی یکی از بعدهای سطح لوله) فشرده و یکی نافشرده است.
اینک فرض کنید که این مورچه روی یک توپ قرار دارد. باز هم میتواند در دو راستای مستقل از هم حرکت کند منتهی اینبار در هر جهتی روی سطح کره مستقیم حرکت کند، پس از طی مسافتی (برابر با محیط دایرهٔ عظیمهٔ کره) به جای نخست بازمیگردد. پس این بار هر دو بعد این فضای دوبعدی (یعنی سطح توپ) فشرده است.
بازگردیم به فضای دوبعدی سطح لوله. این بار فرض کنید که محیط این لوله خیلی کم باشد یا مثلاً به جای لوله یک کابل برق داشتهباشیم. برای مورچه (اگر به اندازهٔ کافی کوچک باشد)این کابل هنوز یک سطح دو بعدی است یعنی وقتی که روی سطح کابل قرار دارد میتواند در دو راستای مستقل از هم حرکت کند. اما برای ما انسانها کابل برق یک شی یک بعدی محسوب میشود چون فقط درازای آن قابل درک است.
حالتی بسیار شبیه به این در مورد این بعدهای اضافه در نظریه ریسمان رخ میدهد. به این معنی که ما به خاطر اندازهٔ بزرگ خود از درک این ابعاد اضافی عاجز هستیم اما این ابعاد برای بعضی از ذرهها با انرژی زیاد قابل دسترسی است.
انواع نظریه ریسمان
باید گفت که چندین نظریه ریسمان وجود دارد. تنها تعداد کمی از آنها میتوانند نامزدی برای توصیف طبیعت باشند. برای مثال نظریهٔ ریسمانی که در طیف ذراتش (یعنی در حالتهای مختلف نوسانیاش) ذرهای دارد که سریعتر از نور حرکت میکند نمیتواند مدل خوبی از طبیعت باشد. چون هیچ چیز نمیتواند سریعتر از سرعت نور حرکت کند. اما حتی نظریههای ریسمانی که مدل خوبی از طبیعت نیستند میتوانند به فهم فیزیکدانان از این نظریه و نظریههایی که میتوانند به فهم طبیعت کمک کنند، مدد برسانند.
به طور کلی دو گونه نظریه ریسمان وجود دارد:
1. ریسمان بوزونی
2. اَبَرریسمان
ریسمان بوزونی
نخستین نوع و سادهترین نوع نظریهٔ ریسمان است. به طور سنتی احتیاج به ۲۶ بعد برای همخوانی با ضوابط و پیشفرضهای فیزیکی (مانند تقارن لورنس) دارد. متاسفانه در طیف ذرات آن تاکیون (ذرهای که سریعتر از نور حرکت میکند) وجود دارد بنابراین نمیتواند مدلی از طبیعت باشد. همچنین از آمار بوز (در مقابل فِرْمی در مکانیک آماری) پیروی میکند بنابراین به طور طبیعی نمیتواند توصیفگر ذراتی مثل الکترون باشد.البته این نظریه در توصیف ذرات میدانی مانند گراویتونها و فوتونها موفق است.
ابرریسمان
با استفاده از فرض ابرتقارن (یعنی در مقابل هر ذره بوزی ذرهای فرمیی داریم) نوعی نظریه است که قابلیت آن را دارد که توصیفگر طبیعت باشد. تعداد ابعاد مورد نیاز در ابرریسمان غالبا ده است. در حال حاضر پنج نظریهٔ ابرریسمان وجود دارند که میتوانند توصیفگر طبیعت باشند. این پنج نظریه شامل نوع I، IIA IIB و دو نظریهٔ ابرریسمان دیگر که به هتروتیک معروفاند میشود.
د-وسته
مفهوم دیگری که وابستگی به ریسمان دارد د-وسته است. د-وستهها اشیایی هستند که دو سر ریسمانهای باز روی آنها میلغزند. این اشیا میتوانند صفر-بعدی تا تعداد ابعاد-فضایی(غیر زمانی)-بعدی باشند. به د-وستهٔ دو بعدی یعنی شکلی مثل یک صفحهکاغذ با ضخامت صفر «پوسته» یا د۲-وسته (تلفظ میشود دال-دووسته) میگویند. (نام د-وسته هم به قرینهٔ پوسته انتخاب شدهاست). د۱-وسته (خوانده میشود دال-یکوسته) خود به شکل ریسمان است. به همین منوال میتوانیم د۰-وسته(دال-صفروسته) د۳-وسته(دال-سووسته) د۴-وسته و ... داشتهباشیم. حرف «د» که در ابتدای این کلمهها میآید حرف نخستین نام دریشله(ریاضیداناست) است. بنابراین د-وستهٔ هرچند بعدی که داشتهباشیم آن را به صورت «د تعداد ابعاد-وسته» مینویسیم.
در سالهای اخیر د-وستهها اهمینت فزایندهای یافتهاند و به خودی خود اهمیت دارند. یعنی اهمیت آنها دیگر فقط به خاطر این نیست که دو سر ریسمانها روی آنها میلغزد. مثلاً با چیدن د-وستهها در فضا و از این رو محدود کردن جاهایی که ریسمان میتواند آغاز یا انجام یابد میتوان نظریههای پیمانهای مختلف ایجاد کرد. همچنین میتوان کنش توصیفکنندهٔ یک د-وسته را نوشت.
تاریخچه نظریه ریسمان
نظریه ریسما نخستین بار برای توضیح نیروی بینهستهای قوی پیشنهاد شد. لیکن معلوم شد که مدل کرومودینامیک کوانتوم (QCD) که اینکن بخشی از مدل استاندارد در توضیح این پدیده بسیار موفقتر است. طبیعتاً نظریهٔ ریسمان به نفع کرومودینایک کوانتوم وانهاده شد.
بعدها نظریهٔ ریسمان به عنوان یک تئوری نامتناقض گرانش کوانتومی از نو توسط گرین و شوارتز مطرح شد. اینبار اندازه و مقیاس ریسمانها بسیار کوچکتر از آنِ ریسمانهای توضیحدهندهٔ نیروی ضعیف در نظر گرفته شد. به این احیای مجدد نظریهٔ ریسمان اصطلاحاً انقلاب نخست ابرریسمان گفته میشود. پیشوند ابر در ابتدای کلمهٔ ریسمان به این دلیل آمدهاست که برای داشتن یک نظریهٔ ریسمان فاقد نتاقض و همچنین امکان داشتن ریسمانهای فرمیونی (که در نهایت به توضیح خواص ذرات فرمیونی خواهد پرداخت)، نیاز به معرفی یک تقارن جدید موسوم به ابرتقارن در کنش ریسمان داریم. به این موضوع پیشتر اشارهٔ گذرایی شد. به هرحال چنان که پیشتر اشاره شد تنها پنج نظریهٔ ریسمان نامتناقض داریم. و این سؤال هم مطرح بود که کدام یک از این نظریهها توصیفگر طبیعتاند.
نظریه-م (M-Theory)
در سال ا۱۹۹۵ ادوارد ویتن و دیگران ثابت کردند که پنج نظریهٔ ابرریسمان موجود بیارتباط به هم نیستند و با نوعی روابط همزادی (duality) به هم مربوط میشوند. ایشان نشان دادند که این پنج نظریه درواقع پنج «نمود» (=جلوه) گوناگون از یک نظریهٔ مادر و بزرگتر هستند. یعنی این نظریهٔ مادر که آن را نظریه-م(تلفظ میشود نظریهٔ میم) نام نهادند در شرایط خاص به هر یک از این پنج نظریه تقلیل مییابد (بسته به شرایط به نظریههای مختلف). عموماً به این واقعه انقلاب دوم ابرریسمان.
فیزیکدانان هنوز شناخت کاملی از نظریه-م ندارند حتی بر سراینکه «م» در نام نظریه دقیقا مبین چیست اختلاف نظر وجود دارد. بعضی میگویند «م» به معنی مادر است. برخی میگویند «م» مخفف «ماتریس» است. برخی دیگر (البته به شوخی) میگویند «م» (M) از واژگونکردن حرف نخست نام ویتن (W) میآید.
هرچه هست همکنون بسیاری از فیزیکدانان به دنبال کشف و درک نظریه-م هستند. احتمالاً یافتن نظریه-م از بزرگترین دستاوردهای بشر خواهد بود زیرا این نظریه قادر خواهد بود تمام دنیا را در بنیادینترین حالت توصیف کند.
باید توجه داشت که نظریهٔ ریسمان (و به تبع آن نظریه-م)، نظریهای فاقد پارامتر آزاد است. یعنی جایی برای تنظیم پارامترها به کمک آزمایش باقی نمیگذارد. به بیان روشنتر خواص تمام ذرات باید از روی معادلات ریاضی درآورده شود. بنابراین مثلاً این نظریه باید بگوید چرا الکترون وجود دارد و چرا جرم آن فلان اندازه و چرا اسپین آن یکدوم و چرا بار الکتریکی آن بهمان مقدار است.
آیا حقیقتاً نظریهٔ ریسمان علمیاست؟
بعضی از فیزیکدانان معتقدند که نظریهٔ ریسمان اصولا نظریهای علمی نیست چرا که هیچ پیشبینی ابطالپذیری نمیکند و در بهترین شرایط تنها به توضیح واقعیات موجود میپردازد.
نظریه-م و مسایل فلسفی مربوط به آن و سرنوشت ناپیدایش
در اینجا طنز کوچکی مطرح میشود: ما انسانها یا قابلیت آن را داریم که به کشف نظریه-م نایل شویم یا نه. یعنی نظریه-م اصولا یا قابل کشف/فهم هست یا نیست. در نهایت به نظر میآید که این نظریه-م است که در مورد قابل کشف/فهم بودن یا نبودن خود تصمیم گرفته است! چون بالاخره ما انسانها محصول جهانی هستیم که بر اساس قوانین نظریه-م کار میکند.
به علاوه این سوال بنیادیتر هم مطرح است که آیا اصلاً نظریه-م وجود دارد؟ چرا طبیعت باید موجودی قانونمند و در درجهٔ بعد قابل فهم باشد. اینشتین معتقد بود که غیرقابلفهمترین چیز در مورد طبیعت ایناست که طبیعت قابل فهم است. متاسفانه یا خوشبختانه از هیچکجا آیه نیامدهاست که نظریه-م به عنوان نظریهٔ همه چیز یا نظریهٔ وحدتبخش وجود دارد تا حالا ما به دنبال آن باشیم. هرچند که به نظر میآید تمام فیزیکدانان ریسمانکار به طور ضمنی معتقد/ خستو/ اند که نظریه-م وجود دارد و همچنین قابل درک برای ما انسانها است وگرنه بعید بود عمر خود صرف آن کنند. اما این فرض تماما برخاسته از خوشبینی مفرط است که خوشبختانه تاکنون خلاف آن ثابت نشدهاست.
همچنین این احتمال (هرچند بسیار اندک) وجود دارد که روزی ثابت شود نظریهٔ ریسمان اساسا نادرست است. اتفاقی شبیه این امر در مورد نظریهٔ متغیر پنهان چندین سال قبل رخ داد. ریسمانکارها معتقدند که شانس از بیخ و بن نادرست بودن نظریهٔ ریسمان بسیار بسیار اندک و حتی نزدیک صفر است. چرا که تاکنون شواهد بسیار زیادی مبنی بر صحت آن یافت شدهاست. ممکن است آزمایشهای آینده جهت تحقیقات را تغییر دهد ولی احتمال تکذیب این نظریه چنانکه که گفته شد تقریباً صفر است.
تصور جهان چهار بعدی
میدانیم که نظریههایی مثل ابر ریسمان جهان را با ابعاد بیشتر از 3 بعد میدانند. اما یک جهان 4بعدی چگونه خواهد بود؟ منظور از بعد چهارم زمان نیست بلکه بعدی فیزیکی است که بر سه بعد ما عمود است. برای درک بهتر این بعد بهتر است بعد سوم را با بعد دوم مقایسه کنیم. با این کار ما میتوانیم رابطه این دو را به رابطه بعد سوم و چهارم تعمیم دهیم. خوب ما میدانیم که یک کاغذ دو بعد دارد (از ضخامت صرف نظر کنید) :طول و عرض ما میتوانیم این دو خط را در کاغذ بر هم عمود رسم کنیم اما آیا میتوانید خط سومی هم روی کاغذ عمود بر ان دو رسم کنید؟ نه برای رسم این خط ما به بعد سوم نیاز داریم. در مورد بعد چهارم هم همینطور است: بعدی که میتوان از ان خطی بر مکعب عمود کرد. به بعد دوم بر میگردیم. بیاید حیاتی را در بعد دوم در نظر بگیریم در این جهان دو بعدی موجوداتی زندگی میکنند: مربعها مثلثها چند ضلعیها و دایره. حالا سراغ مربع میرویم. این موجود اطرافیان و اجسام را به صورت خط میبیند دقت کنید خود ما هم اطراف خود را دو بعدی میبینیم (مضحک به نظر میرسد!) ولی خیلی ساده دوری و نزدیکی را درک میکنیم. این موجود هم مثل ما است ولی یک بعد کمتر میبیند! حالا خود را فرض کنید که دارید به ان مربع نگاه میکنید. چه میبینید؟ شما میتوانید هم خود مربع و هم پشت و هم داخل بدن مربع را یک زمان ببینید! این برای مربع غیر قابل درک است که کسی بتواند داخل بدن او را ببیند. همان طور که ما نمیتوانیم درک کنیم که یک موجود چهار بعدی میتواند داخل بدن ما را ببیند! ما میتوانیم یک بطری دو بعدی آب را بدون باز کردن در آن بخوریم!. یا یک گاو صندوق دو بعدی را خالی کنیم ! حالا فرض کنید ما یک کره را داخل دنیای آقای مربع بیاندازیم. او چه خواهد دید؟ او اول یک نقطه میبیند که از هیچ به وجود آمده و هر لحظه به قطر آن افزوده و سپس کم و ناپدید میشود! پس اگر یک کره چهار بعدی در جهان ما بیفتد ما یک نقطه میبینیم که به یک کره تبدیل میشود و سپس هر لحظه بزرگتر میشود. سپس کوچک و نا پدید میشود!
منبع
Polchinski, Joseph (1998). String Theory, Cambridge University Press.
اصل نسبیت
اصل نسبیت یکی از اصول موضوعهٔ نظریهٔ نسبیت خاص است که اینشتین در سال ۱۹۰۵ میلادی آن را مطرح کرد. مطابق این
اصل:
قوانین فیزیک در تمام چارچوبهای لَخت شکل یکسانی دارند.
توضیح
اصل نسبیت (با کمی سادهسازی و چشمپوشی از برخی جزئیات) میگوید که اگر شما در آزمایشگاه سربستهای قرار داشته باشید و آن آزمایشگاه با سرعت ثابتی نسبت به زمین حرکت کند، شما با هیچ روشی نمیتوانید تعیین کنید که سرعتتان نسبت به زمین چقدر است. (در این بیان از اصل نسبیت فرض شده است که زمین یک چارچوب لخت است (این موضوع دربارهٔ زمین فقط به تقریب صادق است) و نیز فرض شده است که شما نسبت به زمین به نرمی حرکت میکنید و آزمایشگاه هیچ لرزش و تکانی ندارد.) به زبان دیگر، هیچ تمایزی میان یک چارچوب لخت و چارچوب لخت دیگری که با سرعت ثابتی نسبت به آن جرکت میکند، وجود ندارد، یعنی هیچ چارچوب لخت متمایزی وجود ندارد.
تاریخچه
اصل نسبیت پیش از اینشتین به شکل محدودتری بیان شده بود. گالیله اولین بار اشاره کرد که هیچ راهی وجود ندارد که مشخص کنیم که آیا جسمی به طور یکنواخت حرکت میکند یا ساکن است. در مکانیک نیوتنی هم که در آن شتاب به جای سرعت نقش بسیار مهمی دارد، این اصل به شکل بسیار دقیقی دربارهٔ قوانین مکانیک بیان شده بود. اما اینشتین اصل نسبیت را به برهمکنشهای الکترومغناطیسی و، با قبول فرضهایی، به همهٔ قوانین فیزیک تعمیم داد. این اصل برای اینشتین به صورت ابزار مهمی برای کشف شکل صحیح قوانین فیزیک درآمد.
نسبیت خاص
نسبیت خاص نظریهای دربارهٔ برخی از مهمترین مفاهیم فیزیک، یعنی زمان و مکان است. این نظریه در سال ۱۹۰۵ میلادی توسط آلبرت اینشتین مطرح شد. نسبیت خاص درک فیزیکی ما از فضا و زمان را، که پیش از این با مکانیک کلاسیک فهمیده میشد، گسترش داد و اصلاح کرد.
اثرهای نسبیت خاص برای اجسامی که با سرعتهای بسیار زیاد (نزدیک به سرعت نور) حرکت میکنند مهم میشود. برای اجسامی که سرعتشان بسیار کمتر از سرعت نور است (یعنی تقریباً همهٔ پدیدههای روزمره) نسبیت خاص به همان نتایجی منجر میشود که پیش از این در فیزیک کلاسیک نیز به تقریب پیشبینی میشد. بنابراین در مطالعهٔ بسیاری از پدیدههای روزمره همچنان از مکانیک کلاسیک استفاده میشود.
اصول موضوعهٔ نسبیت خاص
آزمایش مایکلسون و مورلی
نسبیت خاص از چند فرض بنیادی به دست میآید. با این فرضها (اصل موضوعها) میتوان به طور منطقی تمام این نظریه را به دست آورد. البته در همهٔ نظریههای فیزیکی فرضهای بسیار زیاد دیگری نیز وجود دارند که معمولاً به صراحت بیان نمیشوند.
اصل موضوع اول: سرعت جهانی نور
سرعت نور در خلاء (c) برای تمام ناظران لَخت ثابت است و به حرکت چشمهٔ نور یا حرکت ناظر بستگی ندارد.
سرعت جهانی نور
اگر شما سوار اتومبیلی باشید که با سرعت ۵۰ کیلومتر بر ساعت حرکت میکند، و اتومبیل دیگری با سرعت ۲۰ کیلومتر بر ساعت به شما نزدیک شود، سرعت نسبی اتومبیل شما و اتومبیل مقابل ۷۰ کیلومتر بر ساعت خواهد بود. اما، طبق اصل موضوع اول نسبیت خاص، اگر چشمهٔ نوری با سرعت دلخواهی به شما نزدیک شود، و شما هم با سرعت متفاوتی به سمت آن چشمه حرکت کنید، باز هم سرعت نور نسبت به شما همان c خواهد بود. این ادعا کاملاً مخالف شهود روزمرهٔ ما از حرکت و سرعت اجسام است.
اصل موضوع دوم: اصل نسبیت
قوانین فیزیک در تمام چارچوبهای لَخت شکل یکسانی دارند.
اصل نسبیت
اصل نسبیت (با کمی سادهسازی و چشمپوشی از برخی جزئیات) میگوید که اگر شما در آزمایشگاه سربستهای قرار داشته باشید و آن آزمایشگاه با سرعت ثابتی نسبت به زمین حرکت کند، شما با هیچ روشی نمیتوانید تعیین کنید که سرعتتان نسبت به زمین چقدر است. (در این بیان از اصل نسبیت فرض شده است که زمین یک چارچوب لخت است (این موضوع دربارهٔ زمین فقط به تقریب صادق است) و نیز فرض شده است که شما نسبت به زمین به نرمی حرکت میکنید و آزمایشگاه هیچ لرزش و تکانی ندارد.) به زبان دیگر، هیچ تمایزی میان یک چارچوب لخت و چارچوب لخت دیگری که با سرعت ثابتی نسبت به آن حرکت میکند، وجود ندارد، یعنی هیچ چارچوب لخت متمایزی وجود ندارد.
تبدیلات لورنتس
تبدیلات لورنتس در نسبیت خاص معادلههایی هستند که مختصههای فضایی و زمانی یک رویداد را از دید دو ناظر مختلف به هم تبدیل میکنند. یعنی اگر یک ناظر برای رویداد خاصی در فضا-زمان مختصههای مکانی x
و y
و z
و زمان t
را اندازه بگیرد، و ناظر دیگری (که در مکان دیگری واقع است و با سرعت خاصی نسبت به ناظر اول حرکت میکند) مختصههای 'x
و 'y
و 'z
و 't
را برای همان رویداد اندازه بگیرد، تبدیلات لورنتس رابطهٔ بین این دو مختصات را بیان میکند.
پیامدهای نسبیت خاص
دو اصل موضوع نسبیت خاص به همراه فرضهای دیگری، مانند همگن و همسانگرد بودن فضا، منجر به نتایجی میشوند که همانند خودِ این اصل موضوعها خلاف شهود و تجربههای روزمرهٔ ما هستند. با وجود این، این پیامدها بارها در آزمایشهای گوناگون آزموده شده و مورد تأیید قرار گرفتهاند. امروزه نسبیت خاص کاملاً پذیرفته شده است و جزئی از دانش عملی هر فیزیکدانی به شمار میآید. این پدیدهها به طور ریاضی از تبدیلات لورنتس نتیجه میشوند.
نسبی بودن همزمانی
اگر یک ناظر لَخت دو پدیدهٔ آ و ب را همزمان ببیند، ناظر لخت دیگری که با سرعت نسبت به ناظر اول حرکت میکند، بسته به شرایط ممکن است پدیدهٔ آ را زودتر، همزمان، یا دیرتر از پدیدهٔ ب ببیند. همزمانی در نسبیت خاص معنای مطلق و نیوتنی خود را از دست میدهد و پدیدهای نسبی میشود.
انقباض طول
یک میله که در راستای طول خود در حرکت است، به چشم یک ناظر ساکن، کوتاهتر به نظر میرسد. به زبان ریاضی:
l'=l\sqrt{1-\frac{v^2}{c^2}}
'l
طول میله از دید ناظر 'S است که با سرعت v
نسبت به چارچوب S که میله در آن ساکن است، حرکت میکند. l
طول میله در چارچوب سکون S است.
اتّساع زمان
یک ساعت متحرک، به چشم یک ناظر ساکن، کندتر از ساعت مشابهی که ساکن است کار میکند. به زبان دیگر، زمان در چارچوب متحرک، به چشم ناظر ساکن، کندتر میگذرد. این پدیده ربطی به ساختار فیزیکی ساعتها ندارد.
اگر ناظر S یک بازهٔ زمانی را \tau
اندازه بگیرد، ناظر 'S همان بازهٔ زمانی را '\tau
اندازه میگیرد:
\tau'=\frac{\tau}{\sqrt{1-\frac{v^2}{c^2}}}
یعنی ناظر متحرک آن بازه را طولانیتر میبیند.
تعریف جدید تکانه
وقتی به جسمی نیرو وارد میشود، آن جسم شتاب میگیرد. در تصویر نیوتنی این شتاب از روابط F=\frac{dp}{dt}
و p=mv
به دست میآید. در تصویر نسبیتی، تکانه به صورتی تعریف
میشود تا با اصول نسبیت سازگار باشد. به زبان ریاضی:
p'=\frac{m_0 v}{\sqrt{1-\frac{v^2}{c^2}}}=\gamma m_0 v
در این رابطه m_0
جرم سکون ذره است، یعنی جرم ذره در چارچوبی که نسبت به ذره ساکن است.
برخی از مردم ضریب \gamma
را به جرم ذره نسبت میدهند
و برخی آن را به خود تکانه. از دیدگاه دستهٔ دوم جرم ذره کمیتی ناورداست و تکانه یک کمیت فیزیکی همورداست.
همارزی جرم و انرژی
مقالهٔ اصلی: E=mc²
انرژی کل یک ذره در نسبیت خاص برابر است با E=m c^2
که در آن m جرم ذره و c سرعت نور است. انرژی در حال سکون ذره برابر است با E=m_0 c^2
که در آن m_0
جرم سکون ذره است.
برخی از کاربردهای نسبیت خاص
• انرژی اتمی، چه نوع انفجاریاش (در بمب اتمی) و چه نوع کنترلشدهاش (در نیروگاه هستهای) از رابطهٔ معروف E=m c^2
پیروی میکند.
• جهش گونههای زیستی: یکی از منشاءهای احتمالی برای جهشهای ژنتیکی، پرتوهای کیهانی است. جزء اصلی پرتوهای کیهانی که به سطح دریا میرسند، ذرهای به نام میوئون است. این ذره در لایههای بالایی جو از برخورد اتمها با پروتونهای پرتوهای کیهانی ساخته میشود و بسیار ناپایدار است. میوئونها سرعت بسیار زیادی دارند و اگر به خاطر اتساع زمان نسبیتی، طول عمرشان زیاد نمیشد، این ذرهها خیلی پیش از آن که به سطح دریا برسند، نابود میشدند.
• سامانه موقعیتیاب جهانی (جیپیاس) متشکل از ماهوارههایی است که در مدار زمین قرار دارند. گیرندههای ویژهای موسوم به گیرندههای جیپیاس به کمک این ماهوارهها میتوانند طول و عرض جغرافیایی و زمان را با دقت زیادی اندازه بگیرند. در طراحی این ماهوارهها و گیرندهها، اثرات نسبیت خاص (و نیز اثرات نسبیت عام) به دقت در نظر گرفته شدهاند و بدون آنها این سیستم کاملاً بیفایده میشد.
نسبیت عام
نسبیت عام نظریهایست که در سال ۱۹۱۵ توسط اینشتین مطرح شد. این نظریه تعمیمی بر نظریه نسبیت خاص است که در مورد تمامی ناظرها اعم از لخت و غیر لخت صحبت میکند.در این نظریه فضا-زمانِ توسط هندسه ریمانی بررسی میشود.این نظریه گرانش را به عنوان یک عامل هندسی و نه یک نیرو برسی میکند.پایه نظری گرانش کیهان شناسی این نظریه و تعمیمهای آن است.
تصور دوبعدی از انحنای فضا-زمان. حضور ماده/انرژی فرم هندسی فضا-زمان را تغییر میدهد. از این انحنای هندسی به عنوان جاذبه تعبیر میشود.
معادله اینشتین
معادله اصلی نسبیت عام است
R_{\mu \nu} - {\textstyle 1 \over 2}R\,g_{\mu \nu} = {8 \pi G } T_{\mu \nu}.
البته با در نظر گرفتن c (سرعت نور) برابر یک که معمولآ این طور در نظر گرفته میشود.
در این معادله:
• R_{\mu \nu}
تانسور ریچی
• R
اسکالر ریچی یا انحنا
• g_{\mu \nu}
تانسور متریک
• T_{\mu \nu}
تانسور تنش-انرژی
• G
ثابت جهانی گرانش
با تعریف G_{\mu \nu}
تانسور اینشتین که
G_{\mu \nu}=R_{\mu \nu} - {\textstyle 1 \over 2}R\,g_{\mu \nu}
میتوان این معادله را به شکل فشردهتری نوشت:
G_{\mu \nu} = {8 \pi G } T_{\mu \nu}.\,
اصول نسبیت عام
اصل هم ارزی
هیچ ناظری نمیتواند فقط با آزمایش موضعی بین شتاب و میدان گرانشی تفاوت قائل شود.
اصل ماخ
اصل ماخ، اساسی ترین اصل نسبیت عام، بصورتهای مختلفی تعبیر میشود. قویترین صورت این اصل عبارتست از:
• "ماده هندسه را تعیین میکند و عدم وجود ان مبنی بر عدم وجود هندسه است."
نسبیت عام با این صورت اصل ماخ سازگار نیست.(اگر ماده وجود نداشته باشد یعنی T_{\mu\nu}=0
معادلات نسبیت عام دارای حل هستند و هندسه های مختلفی را توصیف میکنند.)
اما صورت دیگری از اصل ما که نسبیت عام با آن سازگار است عبارتست از:
• "توزیع ماده چگونگی هندسه را تعیین میکند." ماده تعیین میکند که فضا چگونه خمیده شود.
صورت دیگری از اصل ماخ که با نسبیت عام سازگاری ندارد و نزدیکترین صورت به بیان ماخ است عبارتست از:
• "یک جسم در فضای کاملا تهی، هیچ خاصیت هندسی به خود نمیگیرد."
اصل هموردایی عام
تمام ناظرین اعم از لَخت و غیر لخت هم ارزند. در اصل هموردایی همچنین میخوانیم: عموماً هر تبدیل از چارچوب لخت به چارچارچوب دیگر که با سرعت V
در حال حرکت است، خصوصیات فیزیکی را ثابت نگاه میدارد. در اصل هموردایی شرایط فیزیکی به گونهای هستند که تا اندازهای تعبیر و تبیین ریاضی آنها در تمام چارچوبها یکسان است. نیز اینکه ناوردایی، مهمترین نکته در این رابطه محسوب میشود که در نسبیت عام عنصر جهان خط ds^2
به عنوان ناوردای اساسی مطابق با اصل هموردایی بوده و همواره تحت تمامی تبدیلات مختصات ثابت میماند. این بیان تازمانی ارزشمند است که متریک g_{\mu\nu}
مختص چارچوب مورد نظر تغییری نکند. یعنی تنها هنگامی اصل هموردایی معتبر است که خصوصیات فضا و زمان دو چارچوب یکسان بوده و تنها این بیان مستقیماً به لختی و یا نالختی چارچوب ثانویه دلالت داشته باشد.
اصل کمینه جفتیدگی گرانشی
این اصل چگونگی گذار از نسبیت خاص به عام را بیان میکند.
هنگام گذار از نسبیت خاص به نسبیت عام نیازی به افزودن جملات غیر ضروری به معادلات نسبیت خاص نمیباشد.
اصل همخوانی
نظریه نسبیت عام در حالتهای حدی به گرانش نیوتنی و نسبیت خاص تبدیل میشود.

نوشته ی زیر داستانی است از ایران باستان از زبان زوپیر سردار سپاه جاویدان
بشنو از ژرفاي تاريخ
بنام خدای پارسیان
فرزندان ايران
من زوپير سردار گارد جاويدان از سپاه داريوش شاه هستم
و شما نواي مرا از ژرفاي تاريخ سرزمين خود مي شنويد
من زين پس براي شما خواهم نگاشت آنچه بر اين سرزمين رفت
و شما نيز از روزگاران خود برايم بگوييد تا بدانم چه بر ايرانمان مي گذرد.
نيمروز در پارسه
نيمروز به پارس رسيدم
دو روز اسب تاختم واينک کاخ شاهي در پيش رويم بود
پيش از آنکه به خانه بروم يکسر بديدار شاه شدم
بايد به اوميگفتم که دشمن چه در سر دارد
چون به تالار رسيدم داريوش شاه نگران ايستاده بود
چون نزديک شدم مرا نزد خود خواند و گفت:
دژخيمان چه در سر دارند زوپير ؟
گفتمش آشوب گرچه هنوز کاري نکرده اند
بي درنگ گفت آماده رفتن باش !
دوشب نزد خانواده ات باش سپاه را آماده رفتن کن
فرداي آن روز من تو و لشگر را همراهي خواهم کرد !
***
آشوب سرزمين باختر بالا گرفته بود و داريوش شاه تنها به من تکيه داشت
از آغاز پادشاهي داريوش هر روز بدخواهان آشوبي برپا کرده بودند
و زنان و کودکان و مردم بي پناه را کشته بودند
در راه خانه در اين انديشه بودم که شاهنشاه چرا خود اينبار سپاه را رهبري ميکند
اين کار تازه اي نبود اما آشوب اينبار هم چيز بزرگي نبود
چرا که سپاه جاويدان پشتيبان ايرانيان بود .....
در راه خانه
پس از آن بسوی خانه رفتم
صد روز بدور از خانواده بودم و اينک برای رسيدن به آن دلم در تب و تاب بود
از ميان پرچين های خيابان شهر گزشتم و در ميدان بزرگ به تنديس فرو هر نگاهی کردم
چه با شکوه و چه جاودانه به چشم مي آمد !
از کنار باغچه های گل و ياس و درختان سرو به پيشگاه خانه رسيدم ؛ خسته و گرد آلود.
فرياد شادی کودکانم برخاست
همسر زيبايم با فرياد کودکان سراسيمه بيرون شد و با اشک پيشوازم آمد
آغوش همسر و فرزندانم اميد را بجای خستگی نشاند
چه زيباست باز گشت سرداری پيروز ...
شهر در آتش
نيمه شب است و هما در ميان آتش بال و پر ميزند
فريادهاي سربازان و صداي ارابه ها گوش را مي آزارد
دود و آتش شهر را تيره و تار كرده
مردان كشته بر زمين كودكان آواره و زنان نالان
سربازان دلاور تا دم مرگ شمشير ميزنند و تير و پيكان چون باران بلا ميبارد
دشمن از هر سو به شهر ميتازد
من سراسيمه به هر سو ميدوم كسي به فرمان من نيست
چكاچاك شمشير ها گوشها را پر كرده
كاخ شاهي نشان بزرگي ايرانيان در ميان آتش ميسوزد
و فرياد دشمن مست چون نواي بوف دل را به هراس مي اندازد
چه شب شومي
در ميان خاكستر ها به دنبال چه ميگردم؟
با همه توان فرياد زدم : منم زوپير . . . كه را ياراي جنگ است ؟ دژخيم !
خواب آلود شمشير بدست به ميانه خيابان دويدم
همسرم دست بر شانه ام نهاد . چه آشفته خوابي بود
و پيك شب صدا زد : شهر آرام وآسوده است ؛
اهورا مزدا مرا دريابد...
روز سرنوشت ساز
آشفته از کابوس شبانه و در شگفت از پيامد آن تاسپيده نخوابيدم.
سپيده دم با پوشش درباريان در شهر براه افتادم و با دوستانم که دسته دسته بديدارم مي آمدند گفتگو کردم.
تا آنکه پيک به نزد من آمد و نامه ميهمانی آنروز بزرگان پارسی را بدستم داد.
نيمروز همه بزرگان لشکری و کشوری در تالار کاخ خواهند بود
با ديدن نام مگابيز در ميان ميهمانان دلم به شادی تپيد !
سردار دلاوری که در جوانی يک تنه سپاهی را رهبری ميکرد او از بيشتر سربازان ارتش ايران جوانتر بود و از نژاد سرداران نامی ايران.
بيگمان امروز روزی سرنوشت ساز در تاريخ ايران زمين خواهد بود ...
امروز سرنوشت نبرد با شورشيان نبرد با یونانیان و بزرگترين بدخواهی های بدخواهان اين مردم در پايتخت بزرگترين امپراتوری خاور زمين روشن ميگشت ..
ميهمانی بزرگان ارتشتاران ايران
نيمروز بسوی کاخ شاهی روان شدم . در راه تنی چند از دلاوران به من پيوستند.
سرداران مادی پارتی و پارسی همه خواسته شده اند .آيا نبردی در پيش است ؟
از پله های کاخ تچر بالا رفتيم از ميان سربازان گارد که در دو ستون چون بنيانی از پولاد استاده بودند گذشتيم.
همه در پيشگاه سرداران نامی ايران دست بر سينه و لبخند بر لب و اميد در دل دارند.
گرداگرد ميز دلاوران چشم براه بزرگ ارتشتاران داريوش شاه هستند.
چشمم به مگابیز افتاد. جوان ترین مرد انجمن ! لبخندم را پاسخی داد.
آه که زمان به کندی ميگذرد.
کسی را يارای گفتاری نيست. و نگاه ها سرشار از پرسش ها و گمان هاست.
تا که شاه وارد شد همه پيش پايش ايستادند.
درود بر ياران وفادار سرزمين ايران
پاسخ داديم درود بر شاه داد گستر ايران زمين
شاه بيدرنگ در يک سوی ميز نشست و چنین آغاز کرد:
بزرگ است اهورامزدا که آسمان آفرید که زمین آفرید که انسان آفرید و شادی را برای انسان آفرید.
سپس بر کورش بزرگ و پدرش ویشتاسب درود فرستاد آنگاه رو به من کرد و گفت :
زوپير بگو آنچه ديدی و شنيدی!
و من از آشوب سرکشان و کينه توزی دوباره مقدونیان و یونانیان آنچه در سفر ديدم گفتم.
سرداران نامی ایران کز نام و نشانشان چار گوشه جهان در آرامش بود
و ازگامهای استوار سپاهشان واز شیهه اسبانشان خواب از چشم گردنکشان گریزان بود همه
در کاخ بودند.
آرشام سردار سپاه پیاده کریزانتاس سردارسپاه سواره مگابیز دلاورجوان به همراه فرماندهان سپاهیان ساتراپ نشین
سرداران هریک چیزی می گفت بی گمان نبرد سختی است
نه میتوان پایتخت را رها کرد و نه میتوان آشوب و دشمن را کوچک شمرد.
پس چه باید کرد همزمان در سه نبرد درگیر شویم ؟ آشوب باختر یورش يونانيان یا آشفتگی بابل ؟
مگابیز که تا کنون سخنی نگفته بود و سخت در اندیشه بود با زیرکی رو به سپهسالاران کرد چنین گفت:
باید سپاه را چهار بخش کنیم و هر بخش را سوی نبردی روانه کنیم!
گویی آتش در میانه افتاد! همهمه ای برخاست هرکس چیزی گفت.
تا آنکه شهنشاه گفت: آرام باشید گاس که جز این راهی نباشد.
رهسپار راه آزادی
داریوش شاه در پاسارگاد برفراز پلکان آرامگاه کورش رو به سپاه چنین گفت :
بدانید دل ایرانیان همراه شماست .مبادا یکی از شما خشم گیرد و گوش یا زبان ایشان ببرد !
مبادا بر دشمنی که شمشیر افکنده و پشت به میدان است یورش برید !
زنان و کودکان را میازارید و چشم از دختران آنها پوشیده دارید تا اهورا مزدا شما را دریابد.
اینک نیزه مرد پارسی دور رفته ... که مرد پارسی بسی دور از پارس جنگ کرده است.
این گفتار آخر چنان شد که بر سنگنبشته ها نگاشته شد.
رهسپار نبرد شدیم.
سپاهیان در راه چنین زمزمه میکردند:
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهریمن خو آدمی خوار است
ولی آندم کز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است.
چو پادر کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موج روشنایی شستشو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم!
آواز سپه دشتهای سرسبز ایران زمین را پرمیکرد.نسیم روانبخش بوی گلها را در هوا میپراکندو درفش ایرانی را فراز میکند.
چهچهه هزاران و آواز دلاوران در هم می آمیزد . همه لبخند بر لب و ایمان وامید در دل دارند.گویی به میهمانی میروند.
آری اینگونه است سرشت میهن پرستان که واژه از گفتن درمیماند.
کدامین نغمه میریزد ؟
کدام آهنگ آیا میتواند ساخت
طنین گامهای استواری را
که سوی نیستی مردانه میرفتند
طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند ؟
در میانه راه سپه به هر شهر که میرسید کلانتر آن سامان به پیشواز می آمد .
مردم با دهل و دایره ونی لبک سربازان را تا پشت دروازه های شهر همراهی میکنند.
تا اینکه سرانجام به مرزهای بابل رسیدیم ...
شهر خاموش
در سرزمین بابل شهر کوچکی است بنام تیگرا در کنار رودخانه ای به همین نام .
سرزمینی زیبا و خوش آب و هوا
سپاه به آرامی در کنار رود خانه اردو زد و آرام گرفت .
من و مگابیز همراه با چند سوار به شهر نزدیک شدیم .
در میانه را مگابیز به من نزدیک شد و گفت : آیا سپهسالار هم به این آرامش آزارنده می اندیشد ؟
گفتم زیادی آرام است ... هیچ کس به پیشواز نیامده . به سربازانت بگو چشم و گوش باز نگاه دارند.
هيچ کس نيست !
پس مردم شهر کجا هستند ؟
آری بجز چند استر و گاو چيزی و کسی در شهر نيست.
گفتم :هوشيار باشيد دشمن کمين نکرده باشد.
در گذر از کوچه های شهر کسی ما را همراهی نکرد گويی شهر مردگان...
به ناگه کودکی از خانه ای بيرون جست و گريخت.
گفتم: بگيريدش !
يکی از سواران به تاخت از پی کودک گريزپا رفت اما کودک از سر جان چالاک و بی هراس ميدويد.
سرانجام کودک را بسان خرگوشی از گريبان گرفت و نزد من بازگشت.
کودک دست و پا ميزد و در میان فریاد کودکانه اش پياپی اهورامزدا را به ياری می خواست.
چون نزديک شد و از ما پارسی شنيد خود را در آغوشم انداخت و هق هق گريست.
اشکهایش روی سپر و جوشنم می ریخت و گریه امانش نمیداد ...
دستی بر سرش کشیدم و دلدلری اش دادم برخاست و بوسه ای بر دسته شمشیرم زد و گفت : اهورا مزدا تو و سپاهت را نگاهبان باشد
ای سپهسالار مادرم را از تو میخواهم . و باز گریه صدای کودکانه اش را برید...
کودک لب به سخن گشود واز بيداد دشمن گفت ....
گفت که مردم شهر را در بند کشيده گرو ستانده اند ...آوازه سپاه زودتر از ايشان رسيده...
مگابیز ! سپاه را آماده باش بده
سپاه از رود خانه اندکی دور شد و آماده رزم گردید .
پیاده ها ..کمانداران .. سواران .. ارابه ها هرکس کار خود را میداند ...گوش بفرمان سرداران آماده پاسداری از مردم ایران.
در این هنگامه . جنب و جوش سواری نزدیک شد کمانداران او را هدف گرفتند بیگمان پیکی از سوی دشمن بود.
گفتم :بگذارید نزدیک شود.
پسین اندوهبار تیگرا
پیک در میانه میدان ایستاد و نگاهی سبکسر به اندام سپاه نمود میخواست از شمارشان آگاه شود .
پس پیش آمد و رجز خوانی کرد نعره ها کشید و بر ساندانیس سردار سپاه دشمن درود فرستاد.
روبه من گفت : زوپیر دوهزار مرد و زن وکودک در اردوگاه ما چشم براه تو اند ! به دیدارشان نمی آیی ؟
ساندانیس تو را تنها می خواهد تا پگاه فردا زمان از آن تو ست و از آن پس از کشته ها پشته می سازیم .
خروشی برخواست ...هشت هزار تیغ و خدنگ از سپاه ایران برکشیده شد ..از چشم ها خشم میبارد .
مگابیز نهیبی بر اسب زد .اگر فرمان من نبود پیک را به خاک و خون میکشید .
گفتمش مگابیز خشم گرفته ای !! شاه انشان چه گفت ؟؟؟ پاسخ داد :
این گستاخی جز به خون پاک نگردد.!زمان میگذرد و مهر جهانتاب پسین اندوهبار شهر تیگرا را میسازد . بی درنگ پیکی چالاک سوی پایتخت روان شد .
یکی از سرداران رو به سپاه فریاد زد : دلاوران !اگر از خاک ایران گردی بر سم اسب دشمن نشسته باشد تنها به خون پاک گردد.
نه سر افکنده ایرانیان می شویم نه سپهسالار خود به دشمن میسپاریم.
و من رو به سپاه گفتم : شکیبایی منش بزرگان است دشمن خشم شما را خواستار است تا توان شما بفرساید ...
چون سپاهی در را میهن بمیرد بهتر از آن است که آرامش از چشم مردم ایران و هرآنکه زیر سایه ایران زیست میکند برود.
چه من باشم چه نباشم شما کار خود میدانید .
آنشب خواب بر چشم کسی راه نیافت . همه نگاهشان را از من می ربایند و چشمان خیس خود را پنهان میکنند.
چون مهر خاوران از دشتهای ماتم گرفته بابل برخاست من و مگابیز و یک سردار مادی راه اردوگاه دشمن در پیش گرفتیم .
در راه سخنی بر زبان نمی آمد . آه از بسیاری این راه ....
در پیش برج و باروی اردوگاه دشمن مگابیز که دیگر اشکهایش پنهان کردنی نبود سر بر شانه ام نهاد و بلند گریست .
نگهبان بر بلندای برج و بارو گفت : بدون شمشیر ! مگابیز پاسخ داد :
شمشیر ایرانیان نهاد پاک ایشان است !!
در گشوده شد و من تنها پا به اردوگاه نهادم...
در کام اهریمن
پا در کام اهریمن تند خویی نهاده بودم که در سنگدلی و خونخواری همتا نداشت و من چه میتوانستم کنم ؟
برای آزادی مردم شهر از چنگال بیگانه دیو خو راهی دگر نبود ...
همهمه سربازان دشمن به ناله گنگی می مانست که در زیر آب بگوش میرسید.
ایستادم سرم را بالا گرفتم و در دل نام اهورایی آفریدگار بردم و فریاد کردم مردم شهر را آزاد کن ساندانیس !
ساندانیس که با دیدن من به پایکوبی برخواسته بود سوی من آمد و گفت:
پس سپهسالار نامدار پارسی تویی که خواب از چشم جهان گستران ربوده ! او را به تیرک ببندید !
مرا چنان به تیرک میدان بستند که یارای جنبیدن نداشتم .
پیک به ساندانیس نزدیک شد و در گوشی چیزی گفت . شاید از شمار سپاهیان ایرانی چیزی گفت زیرا بی درنگ
به فرمان ساندانیس مردم دربند کشیده را که خستگی و گرسنگی از نگاهشان میبارید آزاد کردند .
سپاه دشمن یکپارچه به پایکوبی و شادمانی برخواست. و من همچنان دل به مهر دادار یکتا سپرده ام ...
با آزادی مردم شهر آسوده شدم اما این آرامش دیری نپایید....
شب هنگام ساندانیس سرمست از باده و سرخوش از هوای پیروزی با تازیانه به پذیرایی من آمد.
با هر تکان دستش که گویی همه کینه اهریمنی را انباشته بود پشت و بازویم به کبودی میگرایید.
آنگاه که خسته شد گیج و منگ به کناری رفت و تازیانه را بدست سرباز دیگری سپرد.
نیمه شب چشم به آسمان دوختم و از اوستا چنین برخواندم:
سرود مينوی زرتشت
ای مزدا . ای دانای بزرگ . ای ناپیدای نیکی افزای
اینک فروتنانه خواهانم یاری ترا با دستانی برافراشته
خواستار شادی و شادکامه برای همه
بشنود تا با راستی و خرد و منش نیک خشنود سازم از خود روان آفرینش را
گله مند است روان آفرینش
گوید که چرا آفریدی مرا ؟ که بود هستی بخش من ؟
جهان آکنه از خشم . ستم . سنگدلی و زور گویی
بنما بر من رهایی بخش شایسته ای را
تنها تویی پناه من
ای اهورا مزدا پایدار باد شهریاریت بر آفریدگانت
بر آبها و گیاهان و آنچه نیکو که تو آفریدی
بادا که راستی را نیرو بخشی و دروغ را ناتوانی بخشی
پیروز باد راستی سرنگون باد دروغ
برود دروغ سرنگون برانداخته رانده نابود و ناکام باد دروغ ....
رهایی از دوزخ
آوای خروسهای دربند کشیده نزدیکی پگاه را نوید میداد که آسمان از تیرهای آتشین سپاهیان روشن گشت.
جایی از باروی اردوگاه شکست واز پی آن ارابه ای و سپس سه چابکسوار پدیدار شدند.
با چرخش شمشیری از بندها گسستم و پیش از آنکه پیکرم سرنگون گرددبازوی توانایی مرا تا
پشت زین اسب بالا کشید.دوسوار دیگر به نبرد با نگهبانان اردوگاه برخاستند.
اسب ما بر دوپا برخاست و با شیهه ای شب شکن از جاجست.
سواران دشمن همچنان از پی ما می آمدند با فریاد یکی از سواران در کارزار با پاسبان شب زنده دار اردوگاه
او را شناختم . مگابیز بود!
همچنان که از آن دوزخ دورترو دورتر میشدیم چند سوار دشمن از پی ما می آمدند.
سواری که مرا نگاهداشته بود نیزه را از کنار رکاب برکشید و با چرخشی شگفت نیزه را از پشت سویش روانه کرد.
ناله سوزناک سوار نشان از توانایی بازوی دلاوری داشت که تازه شناختم اش.
او کسی جز شهریار توانای ایران داریوش شاه بزرگ نبود!
او که مردانه نیمه شب به دشمن شبیخون میزند تا نام کورش و فرزندان ایران را پاس بدارد.
هنوز دوچیز را نمیدانستم:
نخست آنکه داریوش شاه آنجا چه میکرد ؟
دیگر آنکه سپاه دشمن کجا بود که اردوگاه بدینسان شبیخون شود ؟
اشکها و لبخندها
در ميان هلهله وفريادهاي شادي در ميان اشکهاولبخندهابه ميان سپاهيان خود بازگشتيم.
مردان تيگرا گوسپند قربان کردندوزنان اسپند و کندر دود دادند.
سربازانم مرا در آغوش کشيدند.و در ستايش داريوش شاه سرودن کردند.
زنان تيگرا زخمهايم بستند ...نوشدارو دادند ...چه نيايشها سرودند و چه مهرورزيها نمودند.
اهورا نگاهبان ايشان باد...
سربازان به من گفتند که پس از يورش دشمن به به تيگرا پيکي چالاک از بيراهه خود را به پايتخت رسانيده.
داريوش شاه نيز سپاه کريزانتاس را از نبرد فراخوانده واز پي ما راهي شده است چرا که سپاه دشمن دو لشکر چهارهزارنفري داشته.
اينک دانستم:
داروش زيرک و خردمند سپاهيان کريزانتاسرا شبانه در جايي ميان اردوگاه دشمن و لشکر ايشان قرار داده تاخود بتواندازپشت سرشبيخون بزند.
بي آنکه ديدبان هاي دشمن پي به جابجايي سربازان از اردوگاه ما برند.
دانش جنگي داريوش شاه براستي ستودني است.
بمانند پدر دلاورش ويشتاسب که سالها در رکاب کورش بزرگ شمشير زده.
اينک پيشاپيش سپاه ايستاده ام.
پيش روي لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
چشم ها در چشمها دوخته.. دستها بر دسته شمشير.. گوشها بفرمان.
بفرمان داريوش مردم تيگرا پيرامون ميدان و تپه ها را آتش افروختند.
تا سپاه دشمن را سردگم شمار سپاهيان خودي کند که کارساز افتاد .
با برخاستن خورشيد دولشکر آماده رزم شدند که...
فرزند ایران
فریاد کودکانه ای چشمها را سوی خود فراخواند.
همان کودک گریزپای تیگرا بود که دشنه ای دور سر میچرخاند و به میان میدان میدوید.
فریادهایش خوشه های خشم را سرازیر دشمنان میکرد .
داریوش شاه فریاد کرد : بهترین پیشکش برای هرکه اورا بیارد .
سه سوار چالاک از سراشیبی به میانه میدان تاختند.
تازیانه ها بر گرده اسبها فرو می آمد و فریادهای کودکانه اش با گریه و خشم در هم آمیخته بود.
همه کودک را مینگریستند و من داریوش شاه را که
که چشمهایش را بسته ودستهایش را سوی آسمان گرفته بود.
کمانداران پیکان های کینه در چله کمان نهاده در کمین تیررس شدن کودک بودند.
آه که زمان به سختی و تنگی میگذرد.
تیری به پرواز درآمد !
فریاد کودک به یک چشم برهم زدن خاموش شد .
سوار پیکر نازک کودک را بر دست نهاد و بازگشت آه از نهاد سپاهیان برخاست.
و چشمهای شاه انشان تر شد .
همه چشمها به دستهای داریوش شاه نشانه رفته بود و جانها تشنه فرمان ...
شاه انشان نمیخواست در خشم فرمان یورش دهد.
لختی درنگ کرد و چشمهایش را بست.
نبرد
شاه انشان فرمانده ميدان بود.و من بايد از او فرمان ميگرفتم .
چشمهايش را گشود و به آرامي فرمان آغاز داد .
به فرمان من پانصد سرباز سپاه جاويد که بر سپر هايشان نگاره هاي پرستشگاه هاي يوناني کشيده بود پابه ميدان نهادند.
لبخند هاي ايشان لشکر دشمن را به سرگيجه و نگاره هاي سپر هايشان دلهاي سنگي ايشان را به لرزه کشانده بود.
باز هم زيرکي سرداران ايراني کارساز شد.
پاره اي از سربازان دشمن از ميدان دور شدند و پس نشستند. شکافي در لشکرشان پيدا شد.
با تکان دستم مگابيز سربازانش را به شکاف پديدار شده رسانيد و همزمان داريوش شاه
تنه سپاه را از دو سو بر ايشان سرازير کرد.
ديگر نبرد آغاز شده بود.
خسته و ناتوان هستم و چشمهايم به سياهي ميزند اما مگر ميتوان
نبرد نره شيران جوان را در پاسداشت ناموس ميهن آنسان که سوگوار فرزند ايران هستند به تما شا ننشست ؟
و مگر ميتوان تنها تماشاگر بود و کاري نکرد ؟
پنجاه سرباز برگزيده را نزد خود خواندم و گفتم :
جان شما و جان داريوش شاه مبادا چشم بر هم زنيد و وي را گزندي رسد! به پيش !
در اين هنگامه آشوب ناک که چکاچاک شمشير ها و باران تير و پيکان ميدان را پر کرده چه زيباست
نبرد مردان مردي که دست از جان شسته اند تا دامان سرزمين خود از ننگ خواري بشويند.
سرداران پي در پي چون مرغ آتش به پر از اين سو به آن سوي ميدان نبرد ميتازند و سربازان اند که
دشنه ايمان به دل مردابي اهريمن فرو ميکنند.
در ميان کارزار داريوش شاه نزد من آمد و گفت رهايشان کنيم ؟
پيروزیاین شیوه رزم داریوش شاه است.
یورش میبرد و در گرماگرم نبرد به دشمن گزیری به گریز میدهد و چون سربازانی چند از دشمن گریختند
باز برآنان که پیش میآیند میتازد.
پس از چندین یورش دیگر توانی از دشمن فرسوده که یارای ایستادگی ندارند.
این بار نیز سربازان و سرداران ایرانی -دلاور و چالاک- با دشمن آن کردند که شایسته بود.
شهریار توانای ایران خسته و گردآلود بر بالین کودک تیزپای تیگرا آمد .
نام تو چیست دلاور جوان ؟
کودک به سختی چشمهایش را گشود . اشکهایش با خون گونه اش در هم آمیخت.
مزدا نگهدار تو و سپاهت باد من خاک پای شهریار توانای سرزمینم آریامن هستم.
دست شهنشاه پیکان را از بازوی کودک بیرون کشید سینه اش دریده بود .
کودک را بنرمی در آغوش کشید و فرمان داد تا زخمش ببندند.
شاهنشاه در میدانگاه تیگرا ایستاد و چنین آغاز کرد:
اهورامزدا او بزرگترين خدايان است.
اهورامزدا با خدايان‚ خاندان مرا ياري ميكنند و اين كشور را از دشمن‚
خشكسالي‚ از ناراستی نگاه دارد به اين كشور نيايد نه دشمن نه خشكسالي نه دروغ.
امسال تیگرا باجی ندهد و خراجی بر مردم سختی کشیده نیست.
مهرگان نزدیک است. به پارسه نمیرویم تا جشن مهرگان را در تیگرا بر پا کنیم.
اندوه دل مردم را بیرون کنیم و شادی و خوشبختی برای آنان که رنج دیده اند بازگردانیم.
هلهله بر خاست ....
داريوش آبادگر
داریوش شاه در دو سال نوزده جنگ و کارزار نمود تا آرامش و آشتی به میهن بازگشت .
و ز آن پس به آباد گری پرداخت ...
رمه ها به چوپانان و زمینهای گرفته به کشاورزان بازگردانید.
و پس از آن ویرانیها ، آبادی و آزادی برپا نمود.
و در این زمان اندیشه سپاه همیشگی و پایداری بنام سپاه جاوید در پایتخت پدید آمد.
شاهنشاه مرا فرمان داد تا سپاهی اینگونه فراهم کنم برای همیشه.
فیزیك، مطالعة ساختارها و فرآیندهای اساسی تغییر و تحول در ماده و انرژی است. از آنجا كه فیزیك با پایینترین سطوح سازمان، سر و كار دارد و دقیقترین معادلههای ریاضی را به كار میگیرد، بهنظر میرسد در مقایسه با سایر علوم، از مسائل مورد علاقة دین دربارة حیات، ذهن و هستی انسان دورتر باشد، اما اهمیت تاریخی و معاصر فیزیك بسیار است. زیرا فیزیك، اولین علم دقیق و سیستماتیك [= منظم] به شمار میآید و بسیاری از مسلمات آن، توسط علوم اخذ شده است. روشهای فیزیك بهمثابة سرمشقهای مطلوبی برای علوم دیگر مدنظر بوده است. همچنین فیزیك تأثیر زیادی بر فلسفه و الهیات نهاده است.
از این گذشته، اگرچه فیزیكدانان فقط موجودات فاقد حیات را مطالعه میكنند، ولی امروزه نگاه آنها متوجه موجوداتی است كه به قلمروهایی گوناگون دارند: از «كواركها»(48) و «اتمها» تا «كریستالهای جامد»، «سیارهها» و «كهكشانها» - و از جمله، شالودة فیزیكی ارگانیزمهای زنده. هماكنون در حوزة فیزیك، ما با مسائلی دربارة «مشاهدهگر و مشاهدهشده»،(49) «تصادف و قانون»(50) و «اجزا و كلها»(51) مواجهایم.
در قرن بیستم، سه فرض مسلم و پذیرفتهشدة فیزیك نیوتنی مورد تردید قرار گرفته است:
1. معرفتشناسی(52) نیوتنی، رئالیستی [واقعگرایانه] بود. همه بر این باور بودند كه نظریهها، جهان را چنانكه فی نفسه هست به گونهای بركنار و مستقل از «مشاهدهگر» توضیح میدهند. فضا و زمان، چارچوبهایی مطلق انگاشته میشد كه درون آنها تمام رویدادها بدون ارجاع به مشاهدهگر، گنجانده(53) شده است. «كیفیات اولیه»(54) مانند «جرم»(55) و «سرعت»(56) كه با زبان ریاضی قابل بیان است، ویژگیهای عینی(57) جهان واقعی محسوب میشد.
2. فیزیك نیوتنی، نظرگاه موحبیتی داشت. اصولاً چنین تلقی میشد كه آیندة هر سیستم از مادة متحرك را از روی شناخت دقیق وضعیت حاضر آن میتوان پیشبینی كرد. بهنظر میآمد تمام جهان، از كوچكترین ذرات تا دورترین سیاره زیر نفوذ و سیطرة قوانینی تغییرناپذیر و یكسانند.
3. دیدگاه نیوتنی در این برداشت كه: رفتار كوچكترین «اجزا»، یعنی ذرات سازنده، تعیینكنندة رفتار «كل» است، نگرشی تحویلگرایانه(58) بود. براساس این نگرش، «تغییر و تحول»، عبارت است از بازآرایی اجزا كه خود آن اجزا بدون تغییر باقی میمانند. در اینجا از طبیعت، تصویری جذاب و مقتدر، بسان ماشینی قانونمند، ترسیم میشد؛ تصویری كه رشد علم و اندیشة غرب را بشدت متأثر ساخت. این دیدگاه كه به جهان همچون مكانیسم یك ساعت مینگریست، به نگرشی «دئیستی»(59) [= خداباوری طبیعی] دربارة خداوند منجر شد كه او را ساعتسازی میدانست كه ساز و كار جهان را طرح و سپس آن را به حال خود رها كرده است.
قرن هیجدهم شاهد گسترش بیشتر مكانیك نیوتنی بود. در فیزیك قرن نوزدهم انواع نوینی از طرحهای مفهومی،(60) از جمله «نظریة الكترو مغناطیس»(61) و «نظریة جنبشی گازها»(62) ارائه شده بود، ولی فرضیههای اساسی مذكور بدون تغییر باقی ماندند. چنین بهنظر میآمد كه تمامی قوانین، نه از نظر مكانیك ذرات، لااقل از نظر قوانین حاكم، بر چند نوع از ذرات و میدانها دست یافتنی است. در نظریة جنبشی و ترمودینامیك(63)، رفتار گازها براساس احتمال تشریح میشد، ولی این شیوه را فقط تسهیلی برای امر محاسبه قلمداد میكردند. همه بر آن بودند كه حركت تمامی مولكولهای گاز، دقیقاً با قوانین مكانیكی معین شده است، ولی چون محاسبة این حركات بسیار دشوار و پیچیده است، ما میتوانیم از قوانین آماری برای پیشبینی رفتار میانگین گروههای عظیم مولكولها استفاده كنیم.
هر سه فرض مذكور - یعنی «اصالت واقع [رئالیسم]»، «موجبیت» و «تحویل گرایی» - از ناحیة فیزیك قرن بیستم مورد معارضه قرار گرفته است. تغییرهای رخداده در مفاهیم و مسلمات، آنچنان عظیم بود كه تعجبی ندارد اگر «كوهن» آن را بهعنوان نمونهای بارز از یك انقلاب عظیم و یك تغییر «سرمشق» به كار ببرد. در اینجا نظریة «كوانتوم» را بررسی میكنیم.
نظریة كوانتوم
مدلهای مربوط به «ذره» نظیر مدل «توپ بیلیارد»، بر فیزیك كلاسیك ماده، حاكم بوده است. در قرن نوزدهم، نظریهپردازان برای تشریح گروه متفاوتی از پدیدهها كه متضمن «نور» و «الكترو مغناطیس» بودند، از مدل اساسی دیگری استفاده كردند كه عبارت بود از: [انتشار] امواج در «محیطهای میانجی پیوسته».(64) ولی در اوایل قرن حاضر بهنظر میرسید كه چند آزمایش حیرتانگیز، استفاده از هر دو مدل «موج» و «ذره» را برای هر دو نوع از پدیدهها ایجاب میكند. از یكطرف، معادلة اینشتین دربارة اثر فتوالكتریك(65) و كار «كامپتون» بر روی پراكندگی فوتون(66) نشان داد كه نور در بستههای مجزا و منفصل، با انرژی و اندازة حركت معین، گسیل میگردد و بسیار شبیه به جریانی از ذرات عمل میكند، و از طرف دیگر و در مقابل آن، الكترونها كه همواره بهصورت «ذرات» تصویر میشدند، آثار تداخلِ انتشار را كه از ویژگیهای امواج است، از خود نشان دادند. امواج، پیوسته و گستردهاند و بهموجب «فاز»(67) بر یكدیگر تأثیر متقابل دارند؛ اما ذرات، گسسته و به مكانی خاص محدودند و تأثیر متقابل آنها براساس «اندازة حركت»(68) است. بهنظر میرسد هیچ راهی برای تلفیق این دو مدل، در مدل واحد، وجود ندارد. [1]
از باب نمونه، فرض كنید یك دسته از الكترونها به سمت دو شكاف موازی كه در یك پردة فلزی قرار دارند، گسیل شدهاند و با یك صفحة عكاسی كه چند سانتیمتر پشت پرده قرار داده شده، برخورد میكنند. هر الكترون بهصورت یك نقطه ریز بر روی فیلم ثبت میشود و به مثابة ذرهای كه به آنجا رسیده باشد بهنظر میآید و چنانچه «بار» و «جرم» الكترون تقسیمناپذیر باشد، قاعدتاً احتمال میرود فقط از یكی از دو شكاف عبور كرده باشد. با وجود این، نقاطی كه بر روی فیلم میافتد، الگویی تداخلی را از نوارهای موازی، نشان میدهند كه تنها در صورتی توضیح دادنی است كه فرض شود یك «موج» از دو شكاف عبور كرده است و همین دوگانگی موج - ذره، در سرتاسر فیزیك اتمی یافت میشود، ولی یك فرمالیزم وحدانی ریاضی میتواند بهوجود آید كه امكان پیشبینی رویدادهای مشاهدهشده را بهصورت آماری فراهم آورد. این فرمالیزم ریاضی، «توابع موج»(69) را برای آمیزهای از امكانها یعنی «تركیبی از حالتها»(70) به دست میدهد. میتوان احتمال برخورد یك الكترون را به هر نقطة مفروض، محاسبه كرد. اما در «توزیع احتمال»(71) مورد محاسبه، نقطة دقیقی كه یك الكترون خاص به آن اصابت خواهد نمود، قابل پیشبینی نیست.
به همین ترتیب در نظریة كوانتوم، هیچ مدل وحدتیافتهای از اتم پیدا نشده است. مدل اولیة بور دربارة اتم به سادگی قابل تصویر و تجسم بود: الكترونهای ذرهوار در حركت خود پیرامون هسته، به مانند یك منظومة شمسی كوچك، از مدارهایی تبعیت میكنند. ولی «اتم» در نظریة كوانتوم بههیچوجه قابل تصویر و تصور نیست. ممكن است كسی بكوشد تا الگوهای «موجهای احتمال»(72) را كه فضای پیرامون «هسته» را پر كردهاند، شبیه نوسانهای یك سمفونی سهبعدی از اصوات موسیقیایی كه پیچیدگی حیرتانگیزی دارند، تصور كند؛ ولی این تمثیل كمك زیادی به ما نمیكند، «اتم» در دسترسِ مشاهدة مستقیم قرار ندارد و بر وفق «كیفیات حسی»، قابل تصور نیست؛ حتی نمیتوان آن را براساس مفاهیم كلاسیك نظیر «فضا»، «زمان» و «علیت» به گونهای منسجم توضیح داد. رفتارشی بسیار خُرد با رفتار اشیای تجربة روزمره، متفاوت است. ما میتوانیم آنچه را در آزمایشها رخ میدهد با «معادلات آماری» توضیح دهیم، ولی نمیتوانیم صفات كلاسیك مأنوس را به ساكنان جهان اتمی نسبت دهیم.
در بسط و توسعهایی كه طی سالهای اخیر در نظریة كوانتوم، به سمت قلمروهای هستهای و مادون هستهای حاصل شده است، خصلت «احتمالی» نظریة اولیة كوانتوم، همچنان محفوظ، مانده است. نظریة میدان كوانتومی،(73) تعمیمی است از نظریة كوانتوم كه با نظریة نسبیت خاص، هماهنگ و منسجم است. از این نظریه با موفقیت بسیار در برهم كنشهای الكترومغناطیس(74) و برهم كنشهای مادون هستهای(75) (كرومودینامیك كوانتومی(76) یا نظریة كوارك) و نظریة الكترو ضعیف، بهرهبرداری شده است.[2] اجازه دهید چالشی را كه نظریة كوانتوم در قبال اصالت واقع ابراز كرده است، دنبال كنیم.
نیلزبور از بهكارگیری مدلهای موج و ذره و دیگر زوجها از مجموعههای مفاهیم متضاد، حمایت میكرد. بحث بور دربارة آنچه او آن را «اصل مكملیت»(77) نامید، چند موضوع را شامل شد. بور تأكید داشت كه سخن ما دربارة یك «سیستم اتمی» باید همواره به یك آرایش آزمایشگاهی مربوط باشد؛ ما هرگز نمیتوانیم دربارة یك سیستم اتمی به تنهایی و «فی نفسه» سخن بگوییم. ما باید تأثیر متقابل بین ذهن عالم(78) و عین معلوم(79) را در هر آزمایشی مد نظر قرار دهیم. نمیتوان هیچ خط فاصل دقیقی بین روند مشاهده و شیء مشاهده شده، رسم كرد. در صحنة آزمایش، ما «بازیگریم» نه صرفاً «تماشاچی» و ابزار آزمایشی مورد استفاده را خود برمیگزینیم. بور اظهار داشت كه آنچه باید به حساب آید، روند تعاملی [كُنشی - واكنشی] «مشاهده» است، نه ذهن یا شعورِ مشاهدهگر.
موضوع دیگر در نوشتار بور، محدودیت مفهومی درك بشر است در اینجا، انسان بهعنوان یك عالِم [=داننده] و نه یك آزمایشگر، كانون توجه قرار میگیرد. بور، با شكاكیت كانت(80) دربارة امكان شناختِ «جهان فی نفسه»(81) سهیم است. اگر سعی ما آن باشد كه «قالبهای مفهومی»(82) خاص را بر طبیعت تحمیل كنیم، در این صورت استفادة تام از سایر مدلها را مانع شدهایم. بدینسان، باید بین توصیفات كامل عِلی یا - فضا زمانی، بین مدلهای موج یا ذره، بین اطلاع دقیق از مكان یا اندازة حركت، یكی را برگزینیم. هرچه بیشتر از یك مجموعه مفاهیم استفاده شود، كمتر میتوان مجموعة مكمل را بهطور همزمان به كار برد. این محدودیت دوجانبه از آن جهت رخ میدهد كه جهان اتمی را نمیتوان بر وفق مفاهیم فیزیك كلاسیك و پدیدههای مشاهدهپذیر توضیح داد.[3]
بنابراین، چگونه مفاهیم فیزیك كوانتومی به واقعیت جهان مربوط میشود؟ دیدگاههای مختلف دربارة جایگاه «نظریهها» در علم، تعبیر و تفسیر متفاوتی از نظریة كوانتوم میكنند.
1. اصالت واقع كلاسیك: نیوتن و تقریباً تمام فیزیكدانان قرن نوزدهم، نظریهها را توصیفات 8«طبیعت»، آنگونه كه فی نفسه و مستقل از مشاهدهگر تحقق دارد، تلقی میكردند. فضا [=مكان]، زمان، جرم، و سایر «كیفیات اولیه»(83) خواص همة اشیای واقعیاند. مدلهای مفهومی، نسخه بدلهایی از جهانند كه ما را قادر میسازند تا ساختار مشاهدهناپذیر جهان را با اصطلاحات مأنوس كلاسیك مجسم كنیم. اینشتین این سنت را با پافشاری بر این نكته ادامه داد كه یك توصیف كامل از سیستم اتمی، مستلزم مشخص كردن متغیرهای كلاسیك «مكان - زمانی» است كه حالت آن را به گونهای عینی و غیرمبهم، تعیین كند. او بر آن بود كه چون نظریة كوانتوم چنین نیست پس نظریهای ناقص است و عاقبت بهوسیلة نظریهای كه انتظارهای كلاسیك را تحقق بخشد، كنار گذاشته خواهد شد.
2. ابزارانگاری
84) مطابق این رأی، نظریهها ساختههای مفید بشر و تمهیدهایی برای محاسبهاند(85) كه جهت مرتبط كردن مشاهدات و انجام پیشبینیها به كار میآیند. آنها همچنین ابزارهایی عملی برای دستیابی به كنترل فنی شمرده میشوند. مبنای داوری دربارة آنها، مفید بودنشان در به ثمر رساندن این اهداف است، نه مطابقت آنها با واقعیت (كه برای ما امری دستنیافتنی است). مدلها، مجعولهایی تخیلیاند(86) كه موقتاً برای ساختن نظریهها استفاده میشوند و پس از آن میتوان آنها را كنار نهاد؛ آنها بازنمودهای(87) حقیقی جهان نیستند. اگرچه میتوانیم از معادلات كوانتومی برای پیشبینی پدیدههای مشاهدهپذیر استفاده كنیم، اما نمیتوانیم در میان مشاهداتمان از اتم سخن بگوییم.
اغلب چنین پنداشته میشود كه بور قاعدتاً باید ابزارگرا باشد، زیرا او در بحث طولانی با اینشتین، اصالت واقع كلاسیك را رد كرده است. اما آنچه او واقعاً گفت، آن است كه مفاهیم كلاسیك را نمیتوان بدون ابهام برای تشریح سیستمهای اتمی موجود به كار برد. از مفاهیم كلاسیك فقط میتوان برای توضیح پدیدههای مشاهدهپذیر، در موقعیتهای ویژة آزمایشگاهی استفاده كرد. ما نمیتوانیم جهان را آن گونه كه «فی نفسه» تحقق دارد، جدای از تأثیر متقابل ما با آن، مجسم كنیم. بور، به میزان زیادی با نقد طرفداران ابزارانگاری از اصالت واقع كلاسیك موافق بود ولی او بهطور مشخص از ابزارانگاری حمایت نمیكرد و با تحلیل دقیقتر بهنظر میرسد كه او گزینة سومی را اختیار كرده باشد.
3. اصالت واقع نقادانه
88) قایلین به اصالت واقع نقادانه، نظریهها را بازنمودهایی ناتمام از جنبههای محدود جهان، آنگونه كه با ما در كُنشِ متقابلند، تلقی میكنند. نظریهها به ما اجازه میدهند تا جنبههای مختلف جهان را كه در موقعیتهای گوناگون آزمایشگاهی آشكار میشوند، به یكدیگر مرتبط كنیم. از نظر حامیان اصالت واقع نقادانه، مدلها، اگرچه انتزاعی و گزینشیاند اما برای مجسم كردن ساختارهای جهان كه موجب این كنشهای متقابلند، كوششهایی ضروری به حساب میآیند. در این نگرش، هدف علم، فهم است نه كنترل. تأیید پیشبینیها آزمونی است برای فهم معتبر(89) ولی خودِ پیشبینی، هدف علم نیست.
بخوبی میتوان ادعا كرد كه بور - اگرچه نوشتههای او همواره واضح نبوده است - صورتی از اصالت واقع نقادانه را پذیرفته بود. او در بحث با اینشتین، واقعیت الكترونها یا اتمها را انكار نكرد، بلكه مدعی بود كه آنها از آن دسته اشیایی نیستند كه توصیفات فضا - زمانی كلاسیك را میپذیرند. وی پدیدارشناسی(90) «ماخ»(91) را كه واقعیت اتمها را مورد تردید قرار میداد، نپذیرفت. «هِنری فولس»،(92) این بحث را چنین خلاصه میكند: «او [بور] چارچوب كلاسیك را كنار گذاشت و استنباط واقعگرایانه را دربارة توصیف علمی طبیعت حفظ نمود. آنچه او طرد میكند اصالت واقع نیست، بلكه تعبیر كلاسیك آن است.»[4] بور، واقعیت سیستم اتمی را كه با سیستم مشاهدهگر در برهم كنش است، مسلم فرض میگرفت. در قبال تعبیرهای ذهنگرا(93) از نظریة كوانتوم كه مشاهده را یك برهم كنش ذهنی - فیزیكی(94) تلقی میكنند، بور از برهمكنشهای فیزیكی میان سیستمهای ابزاری و اتمی، در وضعیت كامل آزمایشگاهی، سخن میگوید. بهعلاوه، «موج و ذره» یا «اندازة حركت و موقعیت مكانی» یا دیگر وصفهای مكمل، حتی اگر هم بروشنی قابل اطلاق نباشند، بر یك شیء واحد صدق میكنند. آنها از نمودهای متفاوتِ سیستم اتمی واحد حكایت میكنند. «فولس» مینویسد:
«بور احتجاج میكند كه اینگونه باز نمودها، انتزاعهایی هستند كه در امكان توصیف یك پدیده بهعنوان كنش متقابل میان سیستمهای مشاهدهگر و سیستمهای اتمی، نقشی حیاتی ایفا میكنند، اما نمیتوانند خواص یك واقعیت مستقل را تصویر كنند .... ما میتوانیم چنین واقعیتی را به حسب توانایی آن برای ایجاد برهم كنشهای گوناگون توصیف كنیم - برهم كنشهایی كه نظریة مذكور، آنها را تأمینكنندة شواهد مكمل دربارة شیء عینیواحد قلمداد میكند.[5]
بور نگرش اصالت واقع كلاسیك را كه براساس آن، جهان دربردارندة موجوداتی با خواص معین كلاسیك است، نپذیرفت. ولی با وجود این، بر آن بود كه جهانی واقعی وجود دارد كه در كُنِش متقابل، توانایی ایجاد پدیدههای مشاهدهپذیر را داراست. فولس كتاب خود را دربارة بور با این نتیجهگیری به پایان میرساند:
«هستیشناسی(95)ای كه این نحوة تعبیر و تفسیر از پیام "بور" مستلزم آن است، اشیای فیزیكی را نه مطابق با چارچوب كلاسیك و از راه خواص معین كه با خواص پدیدهها مطابقند، بلكه از طریق توان آنها برای ظاهر شدن در نمودهای گوناگون پدیدهها، توصیف میكند. بدینترتیب در چارچوب مكملیت، حفظ استنباط واقعگرایانه و پذیرفتن كامل بودن نظریة كوانتوم فقط با تجدید نظر در فهم ما از ماهیت یك واقعیت مستقل فیزیكی و اینكه ما چگونه میتوانیم آن را بشناسیم، ممكن است.»[6]
كوتاه سخن اینكه ما باید اكیداً جدایی قاطع بین مشاهدهگر و شیء مشاهدهشده را كه در فیزیك كلاسیك فرض میشد، انكار كنیم. براساس نظریة كوانتوم، مشاهدهگر همواره یك شریك و سهیم به حساب میآید.
در مكملیت، استفاده از یك مدل، استفاده از مدلهای دیگر را محدود میسازد. مدلها، بازنمودهای نمادین (سَمبولیك) از وجوه واقعیتِ متعاملند كه نمیتوانند منحصراً بر وفق شباهتهایی كه با تجربة روزمره دارند، مجسم شوند. آنها صرفاً بهطور كاملاً غیرمستقیم، با جهان اتمی و یا با پدیدههای مشاهدهپذیر، مربوطاند. ولی ما مجبور نیستیم ابزارانگاریای را بپذیریم كه نظریهها و مدلها را ابزارهای فكری و عملی مفیدی میانگارد كه دربارة جهان چیزی به ما نمیگویند.
خودِ بور پیشنهاد كرد كه ایدة مكملیت قابل بسط به سایر پدیدههایی است كه با دو نوع مدل، تحلیلپذیرند، مانند: مدلهای «مكانیستی و ارگانیك»(96) در زیستشناسی؛ مدلهای «رفتارگرایانه و درون نگرانه»(97) در روانشناسی؛ مدلهای «جبر» و «اختیار» در فلسفه؛ یا مدلهای «عدل الهی و «عشق الهی» در الهیات. بعضی نویسندگان پا را فراتر نهاده و از مكملیت «علم» و «دین» سخن میگویند. بدینسان «سی.ای. كولسون»(98) پس از تشریح دوگانگی موج - ذره و تعمیم بور از آن، علم و دین را «توضیحهای مكمل دربارة واقعیت» مینامد.[7]
من به اینگونه استعمال گسترده از اصطلاح مزبور، با دیدة شك مینگرم. در زیر چند شرط را برای به كار بردن مفهوم مكملیت مطرح میكنم:[8]
1. مدلها باید فقط در صورتی مكمل یكدیگر نامیده شوند كه به یك موجود واحد و یك گونة واحد منطقی اشاره كنند. موج و ذره، مدلهایی برای یك موجود منفرد (مثلاً یك الكترون) در یك موقعیت منفرد (مثلاً در یك آزمایش دو شكاف) بهشمار میآیند. آنها هر دو در یك سطح منطقی قرار دارند و قبلاً در یك شعبه از علم استعمال شدهاند. این شرایط در مورد علم و دین صدق نمیكند. آن دو، نوعاً در موقعیتهایی متفاوت پدید میآیند و در زندگی انسان وظایف مختلفی را به انجام میرسانند.[9] ازاینرو، من علم و دین را زبانهای بدیل(99) میدانم و اصطلاح مكملیت را به مدلهای مربوط به یك گونة واحد منطقی و در چارچوب یك زبان خاص، محدود میكنم؛ نظیر مدلهای «انسانوار» و «غیرانسانوار» برای خداوند.
2. باید روشن شود كه كاربرد اصطلاح مذكور در خارج از فیزیك، «تمثیلی»(100) است و نه «استدلالی».(101) باید دلایل مستقلی برای ارزش دو مدل بدیل و یا مجموعههایی از ساختها در حوزة دیگر وجود داشته باشد. نمیتوان فرض كرد كه مدلهای مفید در فیزیك، در سایر رشتهها نیز ثمربخش باشند.
3. مكملیت، هیچ توجهی را برای پذیرش غیرنقادانة حصرهای دووجهی(102) فراهم نمیآورد. این اصطلاح را نمیتوان برای اجتناب از پرداختن به ناهماهنگیها یا «وِتو» كردن جستوجوی وحدت، به كار برد. دربارة ویژگی متناقضنما(103) در دوگانگی موج - ذره نباید مبالغه شود. ما نمیگوییم كه یك الكترون هم موج است و هم ذره، بلكه میگوییم رفتاری موجگونه و ذرهوار از خود نشان میدهد. بهعلاوه، ما یك فرمالیزم ریاضیِ وحدتیافته در اختیار داریم كه لااقل، پیشبینیهایی احتمالی را فراهم میآورد، حتی اگر تلاشهای گذشته، هیچ نظریهای را بهتر از نظریة كوانتوم در مطابقت با دادهها به دست نداده باشد، ما نمیتوانیم تحقیق برای مدلهای وحدت بخش جدید را طَرد كنیم. انسجام،(104) حتی اگر با اعتراف به محدودیتهای زبان و تفكر بشری تعدیل شده باشد، همواره در سراسر پژوهش اندیشهمندانه بهصورت یك آرمان باقی میماند.
![]()
در ابتدای قرن بیستم دو نظریه ی مهم در فیزیک پایه گذاری شد، مکانیک کوانتومی و نظریه نسبیت. بر خلاف موفقیت های فراوانی که هر کدام از این نظریه ها به طور جداگانه بدست آوردند، با یکدیگر ناسازگار به نظر می رسیدند. این تناقض در قلب فیزیک نظری همچنان یکی از جنجالی ترین مطالب علم است.
نظریه نسبیت عام در محاسبه ی دقیق گرانش موفق عمل می کند. اگر در میدان گرانش، مکانیک کوانتومی را به کار بگیریم، به گرانش کوانتومی دست می یابیم. در نگاه اول ساختن نظریه گرانش کوانتومی مشکل تر از نظریه ی الکترو دینامیک کوانتومی به نظر نمی رسید. الکترو دینامیک کوانتومی نیم قرن پیش ابداع شد. اساس QED یا همان الکترو دینامیک کوانتومی توصیف نیروهای الکترو مغناطیسی بر حسب تبادل ذراتی است که آنها را فوتون می نامیم. به عبارت دیگر فوتون کوانتای میدان الکترومغناطیس است. این فوتون ها گسیل شده و بلافاصله جذب می شوند. در نتیجه گسیل و جذب فوتون ها انرژی و تکانه ذرات ثابت نمی ماند. بنابر این دافعه ی الکتروستاتیک بین دو الکترون را می توان در نتیجه ی گسیل فوتون از یک الکترون و جذب آن توسط الکترون دیگر دانست.
به طور مشابه می توان جاذبه ی گرانشی بین دو جسم را در نتیجه ی تبادل گراویتون ، یعنی کوانتای میدان گرانشی ، دانست. این واقیعت که تا کنون گراویتون توسط هیچ وسیله ای آشکار نشده است، چندان تعجب آور نیست، چون نیروی گرانشی بسیار ضعیف تر از نیروهای مغناطیسی و الکتریکی است. ثابت می شود که تبادل گراویتون بین جرم های نقطه ای باعث ایجاد میدان گرانشی با قانون معروف عکس مجذور فاصله می شود.
اما هنگامی که فرآیند های پیچیده تر ، که در آنها تعداد زیادی گراویتون وجود دارند، در نظر گرفته می شود مشکلی به وجود می آید. یک فرق مهم بین میدان گرانشی و الکترومغناطیسی وجود دارد. میدان گرانشی غیر خطی است. این غیر خطی بودن از آنجا ناشی می شود که میدان گرانشی شامل انرژی است و این انرژی دارای معادل جرم است که میان ان جرم ها مجددا نیروی گرانشی وجود دارد. به زبان کوانتومی این مطلب بر این نکته دلالت دارد که گراویتون ها با گراویتون های دیگر اندرکنش می کنند، در حالی که فوتون ها با بارهای الکتریکی و جریان ها اندرکنش دارند و با هیچ فوتون دیگری اندرکنش ندارند. چون بین گراویتون ها اندرکنش وجود دارد می توان گفت که ذرات مادی با شبکه ی پیچیده ای از گراویتون ها احاطه شده است که حلقه های بسته ای را تشکیل می دهند، مانند یک درخت پر از شاخ و برگ.
در نظریه میدان کوانتومی حلقه های بسته نشانه ی درد سر می باشند و موجب تولید جواب های بی نهایت در محاسبه ی فرآیند های فیزیکی می شوند.در QED این مسئله هنگامی به وجود می آید که یک الکترون فوتونی را گسیل و مجددا جذب کند. بی نهایت های بدست آمده را با یک روش ریاضی با نام «باز بهنجارش» بر طرف می کنند. اگر این روش به درستی به کار گرفته شود، جواب های قابل قبولی به دست می آید.چون در QED جواب های بی نهایت را می توان با این روش مشخص برداشت به ان یک نظریه ی «باز بهنجار پذیر» می گویند. روش یاد شده مجمو عه ای از اعمال ریاضی است که برای برداشتن بی نهایت ها کافی است.
متاسفانه هنگامی که مکانیک کوانتومی را در نسبیت عام به کار می گیریم چنین روشی وجود ندارد. بنابر این در این حالت نظریه بازبهنجار نا پذیر است. هر فرآیند شامل حلقه های بسته ی بیشتر و بیشتری از گراویتون ها خواهد بود که موجب جملات بی نهایت بیشتری می شوند . وجود این جملات بی نهایت باعث می شود نظریه گرانش کوانتومی برای بررسی اکثر پدیده های طبیعی بی استفاده شود و این فکر را بوجود آورد که چیزی اساسا در نظریه ی نسبیت عام یا مکانیک کوانتومی و یا هردو غلط است.
در چند دهه ی گذشته تلاش های زیادی برای گریز از بازبهنجارناپذیری در گرانش کوانتومی شده است. برجسته ترین آنها نظریه « تار» یا « ابر ریسمان» است. این نظریه بر این فرض بنا شده است که کوچکترین چیزی که دنیای فیزیکی از آن ساخته شده است ذرات نیستند، بلکه تارهایی می باشند که 20^10 بار کوچکتر از هسته ی اتم هستند.مدهای ارتعاشی مختلف این تارها را می توان به ذرات گوناگونی مانند الکترون ها ، کوارک ها، نوتریون ها، فوتون ها، گراویتون ها و دیگر ذرات نسبت داد. بین تار ها مانند ذرات اندرکنش وجود دارد، اما وقتی فرآیندهایی که شامل حلقه های بسته باشند مورد امتحان قرا گیرند، جواب هایی که بدست می آیند دیگر بی نهایت نیست.
مقیاس انرژی ها در نظریه تار از مرتبه ی (بخوانید گیگا الکترون ولت) 19^10Gev است. این انرژی 17^10 بار بیشتر از انرژی است که در حال حاظر بزرگترین شتاب دهنده های ذرات می توانند تولید کنند.بنابر این به نظر می رسد که مشاهده ی ساختار ریسمانی ماده غیر ممکن باشد. فیزیک دانان نظری امید دارند که در حد انرژی های کمتر و قابل دسترس بتوانند نظریه های فیزیکی آشنا تر مانند نسبیت عام، الکترومغناطیس،نیروهای ضعیف و قوی هسته ای و ذرات بنیادی آشنا را به عنوان تقریبی از نظریه تار بیرون بکشند. بنابر این نظریه ابر ریسمان یک توصیف پذیرفته شده از گرانش کوانتومی نیست، بلکه تلاشی برای وحدت نیرو ها و ذرات بنیادی است که آلبرت انبشتین آرزوی تحقق آن را داشت.
متاسفانه تا کنون نظریه تار واحدی وجود ندارد و همچنین حد پایین انرژی واحدی نیز برآورده نشده است.
برای مدت ها این مسئله مانند یک مانع بزرگ می نمود اما در سال های اخیر یک راهکار ریاضی مجرد با نام « نظریه ی M» ساخته شده است و معلوم شده است که این نظریه، نظریات ابر ریسمان کوناگون را در بر می گیرد.
هنوز زود است که گفته شود نظریه ی M در نهایت بین گرانش و کوانتوم آشتی ایجاد کند ، ولی اگر این نظریه مطابق انتظارات باشد می بایست واقعیت های بنیادی دنیای فیزیک را توضیح دهد. به عنوان مثال فضا- زمان چهار بعدی می باسیت از نظریه بیرون آید ، بدون آنکه خودمان آن را به نظریه بیفزاییم. نیروها و ذرات طبیعت نیز می بایست بر اساس خواص کلیدی شان مانند قدرت اندرکنش ها و جرم هایشان توضیح داده شوند. به هر صورت تا زمانی که نتوان در حد انرژی شتاب دهنده های موجود نظریه M را مورد امتحان قرار داد، این نظریه در حد یک تمرین زیبای ریاضی باقی خواهد ماند.
نویسنده: دکتر داوود افشار
With his famous equation E= mc2, Albert Einstein proved the when you come right down to it everything in the universe is energy. Both in the physical plane of our reality of matter and the abstract reality of our mind are made up of energy pattern. Here we are going the learn more about this energy and it relationship with Telepathy, telekinesis, and even the fundamentals behind teleporting physical matter in the way of physical objects
The concept of a universal energy flow is not a new one. The ancient Chinese called this flow chi; the ancient Hindus called it prana. The disciplines that developed in those two cultures - t''ai chi and yoga, respectively- are based on the art of tuning in to the flow of energy and using it to centre the self.
In 1977 when I first discovered energy there were no names for it. Energy was known as energy and the greatest master of energy to me came in 1979 when yoda turns to Luke at the lake and said feel the force between the rock, the land, and the ship this caught my attention after working with energy for two years.
When we are centred we feel and experience harmony - not only with ourselves, but also with others, and with our entire environment. Any centring process is actually the act of balancing ourselves with the universal flow of energy.
Exercise One: Feeling Your Energy Field
What we are going to do here is stimulate the charkas in the hands by briskly rubbing your two hands together warming them up. As soon as they feel nice and toasty (this will take about thirty seconds or so), Hold your hands palm to palm, lining up the fingers.
Now Slowly begin to pull your hands away from each other until you feel a push or a pull sensation (some people feel one, while other people feel the other) that seems to suggest you''ve come to the outer edge of a chunky field within your energy field. Usually this occurs when your hands are about four to eight inches apart.
If you don''t get any sensation with this technique the first time keep trying this exercise until the sensation occurs. I can promise you it will. Some people don''t feel the edge until they actually play with the field itself, moving their hands closer together and then farther away as if playing with a marshmallow. Try this yourself once you get the push/pull sensation going between your hands, you''ll get the idea of what the energy field feels like and how to sense it more easily.
The energy field you sensed between you hands is actually your own aura; this radiant energy field surrounds you. You have just learned the ability of sensing energy one part of your aura''s boundary. In the next exercise we will explore the ability of seeing energy.
Exercise Two: Seeing The Energy Field
What we are going to do here is stimulate the charkas in the hands by briskly rubbing your two hands together warming them up. As soon as they feel nice and toasty (this will take about thirty seconds or so), Hold your hands palm to palm, lining up the fingers.
For this exercise you will need to find a black or very dark surface in your home (a piece of clothing, a tabletop, or even a turned off television). Turn off and electric lights, pull the shades, and place a single lighted candle behind you.
Now put your hands in front of the black surface and examine them. You should see a whitish, filmy glow emanating form your fingers. (Tip Try focusing on the background.) Try this with a friend and experiment with the filmy shadows. See how close you have to come for your mutual films to touch.
The physical aura is not always easy to see because it can be very subtle. Don''t be discouraged, though. When you do begin to see your glow, try increasing it through concentration. Wishing and concentrating will project energy, and you''ll see the auric field more clearly.
Understanding Telepathy & The Etheric Body
The Etheric Body
The Etheric Body (from "ether", the state between the energy and matter) is composed of tiny energy lines "like a sparkling web of light beams" similar to the lines on a television screen. It has the same structure as the physical body including all the anatomical parts and all the organs. The colour of the etheric body varies from light blue to gray. The light blue colour has been connected to a finer form than the gray; a more sensitive person with a sensitive body will tend to have a bluish 1st layer, whereas a more athletic, robust type of person will tend to have a more grayish etheric body. All the charkas of this layer are the same colour as the body. That is, they will also range between blue to gray in colour.
Etheric energy emanates from all forms of solid matter in the universe and it is this etheric plane that we blend with while working with telekinesis, teleportation, and telepathy
The etheric plane is also know as Tele-plasma Or PSI-energy
Exercise Three: Telepathy
What we are going to do here is stimulate the charkas in the hands by briskly rubbing your two hands together warming them up. As soon as they feel nice and toasty (this will take about thirty seconds or so), Hold your hands palm to palm, lining up the fingers.
For this exercise you will need to find a black or very dark surface in your home (a piece of clothing, a tabletop, or even a turned off television). Turn off and electric lights, pull the shades, and place a single lighted candle behind you.
Now put your hands in front of the black surface and examine them. You should see a whitish, filmy glow emanating form your fingers. (Tip Try focusing on the background.) This fine layer of energy that is emanating from your fingers is known as the etheric body and is part of the etheric plane the etheric plane is a sea of energy surrounding all objects in the universe and is the bridge that telepathy passes through.
Now what we are going to do here is something new. I want you in your own time to focus on the higher self or spirit guide and telepathically ask if they are there but this time send the thought out into your etheric body you can do this through looking at the energy around your hand. Just see the thought passing through your energy field and out into the etheric plane. Then sit silently and wait after a while you may hear a answer. Telepathy is a lot more audio when performed through the
etheric plane it is common to hear like a voice in your head when they answer. This same technique can be used between two people the only difference is that the thought is sent out into the etheric plane through your etheric body and you see it passing into the etheric body of the other person
Don''t be discouraged if you don''t pick up any reply at first it takes time to develop this form of telepathy.
Things to try if you have any trouble with the two-person technique. Try siting across from each other and focus of the persons aura and see the light energy field emanating from the person and project your thought in to the field of energy close to their body.
Energy Blending
Exercise Four: Telekinesis: Spoon Bending
Find a spoon
What we are going to do here is stimulate the charkas in the hands by briskly rubbing your two hands together warming them up. As soon as they feel nice and toasty (this will take about thirty seconds or so), Hold your hands palm to palm, lining up the fingers.
Hold utensil in your hands.
Sit in a quiet space, breath deeply, and relax yourself. Escape mentally from all thoughts and sounds.
With your eyes shut, rub your fingertips lightly over the surface of the spoon''s handle.
Feel the surface without necessarily thinking about it. Feel the energy of the spoon and blend your energy with the spoon, Become a "part" of it, the atoms of the metal mixing with the atoms of your fingers and the air so that they flow together as though they are water. Imagine that this mixture of your energy and the spoons energy is melting into liquid.
This may take a few attempts. You will begin to actually feel the energy and the warmth on the metal.
At the moment you feel the momentum of the energy, bend it! Don''t put physical force on it- you''re not testing your ability to bend a spoon with your hands. You already know you can do that. It''s your mind we''re testing.
Exercise Five: Teleportation: Teleporting A Spoon
Find a spoon
What we are going to do here is stimulate the charkas in the hands by briskly rubbing your two hands together warming them up. As soon as they feel nice and toasty (this will take about thirty seconds or so), Hold your hands palm to palm, lining up the fingers.
Hold utensil in your hands.
Sit in a quiet space, breath deeply, and relax yourself. Escape mentally from all thoughts and sounds.
With your eyes shut, rub your fingertips lightly over the surface of the spoon''s handle.
Feel the surface without necessarily thinking about it. Feel the energy of the spoon and blend your energy with the spoon, Become a "part" of it, the atoms of the metal mixing with the atoms of your fingers and the air so that they flow together as thought they are water. Imagine that this mixture of your energy and the spoons
energy is melting into liquid.
This may take a few attempts. You will begin to actual feel the energy and the warmth on the metal.
At the moment you feel the momentum of the energy, see the energy of the spoon and try teleporting it out of your hand and to a short distance not far from you and see the energy and spoon reappearing at the new destination. When you feel like the spoon is gone open your eyes and check your hands if the spoon is not there then go to the destination and see if the spoon is there.
Remember
Remember NEVER apply force! You aren''t there to physically force the object to move through the fabric of time and space. That''s not point of the exercise.
You may experience problems with your destination don''t worry it takes practice to learn to control it. At the moment you feel the momentum of the energy, bend it! Don''t put physical force on it- you''re not testing your ability to bend a spoon with your hands. You already know you can do that. It''s your mind we''re testing.
بیش از هزار نفر در این منطقه وحشت گم شدهاند، بدون اینکه حتی یک جسد
یا قطعه پارهای از یک هواپیما یا کشتی مفقود شده، به جا مانده باشد.
حالا خالی میبندن ها ولی چون قدرت رسانه دستشونه اینقدر شلوغش میکنن
یکی نیست به من بگه خوب میگی دروغه چرا مطلب میزاری ؟؟!!
موقعیت مثلث برمودا
مثلث برمودا واقعاً یک مثلث نیست، بلکه شباهت بیشتری به یک بیضی (و شاید هم دایرهای بزرگ) دارد که در روی بخشی از اقیانوس اطلس در سواحل جنوب شرقی آمریکا واقع است. رأس آن نزدیک برمودا و قسمت انحنای آن از سمت پایین فلوریدا گسترش یافته و از پورتوریکو گذشته ، به طرف جنوب و شرق منحرف شده و از میان دریای سارگاسو عبور کرده و دوباره به طرف برمودا برگشته است. طول جغرافیایی در قسمت غرب مثلث برمودا 80 درجه است، بر روی خطی که شمال حقیقی و شمال مغناطیسی بر یکدیگر منطبق میگردند. در این نقطه هیچ انحرافی در قطب نما محاسبه نمیشود.
در غرب اقیانوس اطلس، در آن سوی سواحل جنوب شرقی ایالات متحده ، ناحیه ای وجود دارد كه به شكل مثلث است . این ناحیه از برمودا در شمال آغاز میشود و تا قسمت جنوبی فلوریدا امتداد مییابد ، سپس از سمت شرق با گذشتن از جزایر باهاما و پورتوریكو، به طول جغرافیایی 40 درجه به سمت غرب كشیده میشود و دوباره به برمودا باز میگردد
این ناحیه كه به مثلث برمودا معروف است، در لیست رازهای ناشناخته جهان به مكانی اضطراب انگیز و باور نكردنی به ثبت رسیده است . در این مكان بیش از صدها هواپیما وكشتی بدون آنكه كوچكترین اثری از آنان باقی بماند ، ناپدید شدهاند. اغلب این حوادث از سال 1945 به بعد روی داده است ،و در طول 26 سال اخیر بیش از 1000 نفر در این ناحیه از جهان جان خود را از دست داده اند ، بی آنكه حتی اثری از جسد یكی از آنها یا نشانه ای از بقایای هواپیماها و كشتیهای ناپدید شده باقی مانده باشد .
وینسنت گادیس که مثلث برمودا را نامگذاری کرده، آن را به صورت زیر توصیف میکند: « یک خط از فلوریدا تا برمودا ، دیگری از برمودا تا پورتویکو میگذرد و سومین خط از میان باهاما به فلوریدا بر میگردد.
این محل فتنهانگیز و تقریبا باور نکردنی اسرار غیر قابل توصیف جهان را به خود اختصاص داده است. مثلث برمودا نامش را در نتیجه ناپدید شدن 6 هواپیمای نیروی دریایی همراه با تمام سرنشینان آنها در پنجم دسامبر 1945 کسب کرد. 5 فروند از این هواپیماها به دنبال اجرای مأموریتی عادی و آموزشی ، در منطقه مثلث ، پرواز میکردند که با ارسال پیامهایی عجیبی درخواست کمک کردند. هواپیمای ششم برای انجام عملیات نجات ، به هوا برخاست که هر شش هواپیما به طرز فوقالعاده مشکوکی مفقود شدند.
آخرین پیامهای مخابره شده آنها با برج مراقبت حاکی از وضعیت غیر عادی ، عدم روئیت خشکی ، از کار افتادن قطب نماها یا چرخش سریع عقربه آنها و اطمینان نداشتن از موقعیتشان بود. این در حالی بود که شرایط جوی برای پرواز مساعد بود و خلبانان و دیگر سرنشینان افرادی با تجربه و ورزیده بودند. با وجود مدتها جستجو هیچ اثری از قطعه شکسته ، لکه روغن ، آثاری از اجسام شناور ، خدمه یا تجمع مشکوکی از کوسهها دیده نشد. هیچ حادثهای چه قبل و چه بعد از آن ، تا این حد حیرتآورتر از ناپدید شدن دسته جمعی هواپیماهای مذکور نبوده است. در حوادثی مشابه در این منطقه قایقها و کشتیهایی مفقود شدهاند (قربانیان مثلث برمودا)، در برخی موارد هم فقط خدمه و سرنشینان ناپدید گشتهاند
منطقه وحشت
همه روزه هواپیماهای متعددی بر فراز مثلث برمودا پرواز میکنند. کشتیهای بزرگ و کوچک در آبهای آن در حال ترددند و افراد زیادی برای بازدید ، به این منطقه مسافرت میکنند، بدون آنکه اتفاقی بیفتد. از طرف دیگر ، در دریاها و اقیانوسها در سراسر دنیا ، کشتیها و هواپیماهای زیادی مفقود شده و میشوند. پس چرا فقط مثلث برمودا از بقیه مناطق تفکیک شده است. علت این است که اولاً هیچ امیدی برای یافتن حتی اثر و نشانهای وجود ندارد. ثانیاً در هیچ منطقه دیگر چنین ناپدید شدنهای بی دلیل ، بیشمار و نامعلوم روی نداده و به این خوبی ثبت نشده است.
مشاهدات و گزارشات
در بیشتر اتفاقات مثلث برمودا ، اکثر هواپیماها در حالی ناپدید شدهاند که تماس رادیویی خود را با ایستگاههای مبدأ و مقصدشان تا آخرین لحظه حفظ کردهاند و یا برخی دیگر در لحظات آخر پیامهای غیر عادی مخابره کردهاند که حاکی از عدم کنترل آنان بر روی دستگاه و ابزارها بوده است و یا چرخش عقربههای قطب نما به دور خود و تغییر رنگ آسمان اطراف به زردی و مه آلودی ، آن هم در روز صاف و آفتابی و یا تغییراتی غیر عادی در آبها که تا لحظاتی قبل آرام بودهاند، بدون بیان هیچ دلیل روشنی از چگونگی این وقایع.
این پیامها رفته رفته ضعیفتر و غیرقابل تشخیصتر شده و یا سریعاً قطع شدهاند. دقیقاً مثل اینکه چیزی ارتباط رادیویی را قطع کرده باشد و یا چنانچه اظهار عقیده شده، در حال دور شدن و عقب رفتن از فضا و زمان بوده و دورتر و دورتر شدهاند. در برخی موارد گزارشها حاکی از آن بود که نوری ناشناخته و غیر قابل تشریح روئیت شده است. همچنین توده سیاه و تاریکی در سطح دریا که پس از مدتی ناپدید شده ، در جریان اتفاقات مزبور گزارش شده است.
در مواردی هم گزارش شده که نقطه تاریک بزرگی در میان ستارگان در آسمان دیده شده که نوری متحرک از طرف زمین به آن قسمت وارد شده و سپس هر دو ناپدید شدهاند. در تمام مدت دیده شدن تاریکی ، دستگاهها و سایر ابزارهای قایقهای ناظر از کار افتاده بودند که پس از رفع تاریکی آسمان ، دوباره شروع بکار کردهاند.
در یک مورد هم پیامی عجیب از یک کشتی باری ژاپنی بدین مضمون دریافت گردید. "خطری همانند یک خنجر هم اکنون ... به سرعت میآید ... ما نمیتوانیم فرار کنیم ..." در هر حال بدون اینکه مشخص شود خنجر چه بود، کشتی ناپدید شد.
علل واقعه
علل فرضی طبیعی : توضیحات و علل فرضی مختلفی درباره حوادث مثلث برمودا ارائه شده است که معمولترین فرضیات بر اساس مرگ غیر طبیعی (زیرا هیچ جسدی تا کنون بدست نیامده است.) بنا شده است. این توضیحات عبارتند از : جزر و مد ناگهانی دریا در نتیجه زلزله در اعماق دریا ، وزش بادهای مخرب و اختلالات جوی ، گویهای آتشفشان که موجب انفجار هواپیماها میشود، گرفتار آمدن در جاذبه یک گرداب یا گردباد که باعث سقوط و انهدام هواپیماها یا انحراف مسیر کشتیها و مفقود شدن آنها در آب میشود، تحت تاثیر نیرویی مغناطیسی قرار گرفتن و اختلالات امواج الکترومغناطیسی، ولی این دلایل توجیه قابل قبولی برای ناپدید شدن هواپیماها و کشتیهای متعدد در یک منطقه نیست.
علل فرضی غیر طبیعی
دستگیری و ربوده شدن به وسیله زیردریایی یا بشقاب پرندههایی متعلق به کراتی دیگر که برای تحقیق درباره حیات و زندگی باستان و حال ما انسانها به کره زمین آمدهاند، میتواند علتی غیر طبیعی برای توجیه وقایع باشد.
یکی از عجیبترین پیشنهادات در این مورد بوسیله ادگار کایس ، پیشگو و روانکاو و حکیم در دهه پنجم قرن بیست ، ارائه شده است. به عقیده وی قرنها قبل از کشف اشعه لیزر ، بومیان سواحل اقیانوس اطلس از کریستال به عنوان یک منبع انرژی و قدرت استفاده میکردند. به نظر کاین نوعی نیروی شیطانی القا شده از سوی آنها ، در عمق یک مایلی در قسمت غرب اندروس غرق شده که هنوز در برخی مواقع باعث از کار انداختن ابزار و وسایل الکتریکی کشتیها ، هواپیماها و در نهایت نابودی آنها میگردد.
ام. ک. جساپ که یک فضانورد ، منجم و متخصص کره ماه است، در کتابش به نام « در مورد بشقاب پرندهها » ابراز میدارد که ناپدید شدن کشتیهای مشهور در مثلث برمودا ، به وسیله اجسام پرنده صورت گرفته است. وی مفقود شدن خدمه آنها را نیز به اجسام مزبور ربط میدهد. به عقیده جساپ یوفوها هر چه هستند، حوزه مغناطیسی موقتی ایجاد میکنند که دارای طرحی یونیزه شده است و میتواند باعث متلاشی شدن یا ناپدید شدن هواپیماها و کشتیها گردد. او روی این سوال کار میکرد که چگونه نیروی مغناطیسی کنترل شده و میتواند باعث نامرئی شدن گردد. نظریه میدان واحد انیشتین او را مجذوب کرده بود. جساپ هر دو اینها را کلیدی میدانست برای ظهور و محو شدن ناگهانی بشقاب پرندهها و ناپدید شدن کشتیها و هواپیماها. ولی مرگ امکان ادامه فعالیت و نتیجه گیری را از جساپ گرفت و تحقیقاتش نیمه تمام ماند.
داستانی عجیب
حادثهای در اثر اختلال زمانی در فرودگاه میامی رخ داد که هرگز توضیحی قابل قبول برای آن وجود نداشته است. این واقعه مربوط به یک هواپیمای مسافربری بود که برای فرود در باند آماده بود و با رادار مرکز کنترل هوایی ردیابی میگردید که ناگهان ده دقیقه از صفحه رادار ناپدید شد و سپس دوباره ظاهر گشت. هواپیما بدون هیچ واقعهای فرود آمد و خلبان و خدمه از آنچه افراد پایگاه میگفتند ابراز تعجب کردند، زیرا تا آنجا که به خدمه مربوط میشد، هیچ اتفاق غیر عادی نیفتاده بود. جالب این که ساعتهای همه آنها حدود ده دقیقه از زمان واقعی عقبتر بود. در حالی که هواپیما درست 20 دقیقه قبل از این واقعه وقت اصلی را کنترل کرده بود و در آن هنگام هیچ اختلاف زمانی وجود داشت.
آیا مثلث برمودا و نقاط مشخص دیگر به صورت ماشینی عظیم عمل میکنند تا اختلالاتی بوجود آورند؟
آیا آنها میتوانند گردابهایی را چه در داخل و چه در خارج از جو بوجود آورند که اجسام و اشیا به داخل آنها بیفتد و به بعد زمان و مکانی دیگر منتقل شوند؟
گذشته و آینده برمودا
به نظر میرسد که این منطقه طی زمانهای متمادی گذشته نیز در افسانهها به منزله مکانی ترسناک وجود داشته و حتی خیلی قبل از تاریخ کشف آن و بعد از آن تاریخ تا صدها سال با عناوین «دریایی از مقبرهها» ، «مثلث شیطان» ، «مثلث مرگ» ، «دریای بدبختی» ، «گورستان آتلانتیک» نامیده میشده است.
شومی و بدشگونی مثلث برمودا حتی در عصر فضا نیز باعث تعجب انسانهایی چون کریستف کلمب و فضانوردان آپولو 13 که یکی کاشف در زمین و دیگری در فضاست، شده است. اینکه چرا وقایع عجیب این منطقه گزارش نمیشود، شاید به دلیل ایجاد رعب و وحشت عمومی باشد، شاید هم چون دلیل اصلی وقایع معلوم نیست، اتفاقات مربوطه بازتاب نمییابد. البته در اغلب گزارشات ارائه شده هم سانسورهایی وجود دارد که اصل وقایع را سرپوشیده نگه میدارد.
دانشمند روسی مدعی كشف راز مثلث برمودا شد
دانشمند ژئوفیزیك و نظراتش : یك دانشمند ژئوفیزیك ساكن شهر وارونژ روسیه مدعی كشف یك علت طبیعی برای حوادث ناگوار مثلث برمودا شد.
به گزارش ایسنا، ولادیسلاو بوكریف، در این زمینه گفت: ویژگی عجیب مثلث برمودا توسط طبیعت برنامه ریزی شده است. یكی از شعبات جریانات گرم گلف استریم، با گردش در جهت عقربههای ساعت در منطقه دریای سارگاسوف، روی میدهد. این حركت به یادآورنده پرتاب كننده دیسك است كه در آغاز خود میچرخد و تنها در لحظه ای كه بالاترین سرعت زاویه ای را به دست آورد، دیسك را به جلو پرتاب میكند.
به نظر وی وجود میكرو و ماكرو گودالهایی در این منطقه، مولد آشفتگیهای جاذبه ای و مغناطیسی میباشد كه در نتیجه آن دستگاهها از كار افتاده و ارگانیزم انسان سنگینی ای را تحمل میكند كه گاهی مرگبار است.
وی میگوید: چون در این منطقه، گردش آب در جهت عقربههای ساعت است، برمودا همانند گرداب، اشیا را به سمت خود میكشد، یعنی بردار جاذبه به سمت عمق دریا و مركز زمین است. برمودا برای وسایط نقلیه هوایی و دریایی تنها در زمان وقوع جزر در دریا خطرناك است. در این فاز(با مهندسی نرم افزار اشتباه نگیرید)، ابتدا گودالهای آبی و پس از آن گودالهای هوایی پدیدار میشوند. این وضعیت همانند فنجانی است كه به طور ناگهانی انتهای آن را باز كنند. آب به سمت شكاف حركت میكند و حركتی گردشی به خود میگیرد و در امتداد خود، جریان هوا را میراند. این دانشمند ژئوفیزیك روسیه میافزاید: با دانستن فاز جریان مد و ویژگی تشكیل جریانات، میتوان روشی را ایجاد كرد كه وقوع حادثه را در این مثلث ناآرام، همچنین در سایر نقاط خطرناك جهان هشدار دهد.
اولین پست از سری مقالات بازی با ریاضی
می خواهـیم اثبات کنیم 2 = 1
برای این کار دو عدد متوالی آ و ب را در نظر می گیریم و به صورت زیر عمل می کنیم .
1- فرض می کنیم x = y .
2- طرفین را در x ضرب می کنیم . xy = x2
3- از طرفین y به توان 2 را کم می کنیم . xy - y2 = x2 - y2
4- آن را تجزیه می کنیم : y(x-y)=(x y)(x-y) .
5- طرفین را به x-y تقسیم می کنیم : y = x y .
6- طبق رابطه 1 داریم : y = 2y .
7- طرفین را به y تقسیم می کنیم : 2 = 1 .

جــادو
کلّی، به معنای هر عمل عجیبی ست. اصطلاح انگلیسی فنون سحرآمیز(به انگلیسی witchcraft) شامل قسمتی از این گونه پدیده هاست. و آنهم شامل جادوی خاص است.
جادو یا جادوی خاص یا جادو در معنای جزئی(به عربی سحر و به انگلیسی Magic): فنّی ست مرموز برای اثرگذاری بر عالم مادّه با دخالت ارادهٔ جادوگر؛ چه ابتدایی باشد و چه برای خنثی کردن جادوی دیگری ؛چه هدف متعالی داشته باشد و چه پست. چه ورد بخواند، چه حرکاتی انجام دهد و چه از وسایلی استفاده کند
برای معرّفی جادو مطابق دانش شناسی کاربردی، واژهٔ جادو را باید از چند جنبه بررسی کنیم:
1. واژه شناسی. یعنی معنای مورد استفادهٔ آن در بین مردم.
2. کاربرد اصطلاحی این واژه. یعنی هرچه در جایی جادو خوانده شده در این قسمت بررسی میشود.
3. معرّفی جادوی عام و انواع آن. یعنی تمام اعمال عجیب.
4. معرّفی «دانش نظری جادو» معروف به نظریههای جادو. یعنی دانشی که به «چیست؟» و «چرا؟»ها در مورد جادو جواب میدهد. و آن علمیست به این نام که مرموز و حتّی رازورزانه یا سرّی است. یعنی توسّط علم شناخته نشده. زیرا هیچ گونه توضیح، توجیه، نظریه یا رابطهٔ علّت و معلول به روش علمی در مورد آن ارائه نشده. امّا چون تلاش به روش علمی و روش های کهن در این زمینه وجود داشته، و فرضیه هایی نیز در این مورد ارائه شده، نمیتوان جنبهٔ دانش آن را کنار گذاشت.
1. معرّفی «دانش کاربردی جادو». یعنی دانشی که از چگونه انجام دادن اعمال عجیب سخن میگوید. نه از «چیست؟» و «چرا؟»
2. معرّفی «فنّ جادوگری» یا «سحر» یا «sorcery»: پر حجم ترین قسمت مبحث است. زیرا جادو قبل از هر چیز یک فنّ است و از چگونه عمل کردن برای هدفی خاص صحبت میکند.
همراه این ها تاریخ جادوگری و بازتاب جادوگری در فرهنگ ها هم بررسی میشود .
متن کامل مقاله درج شده در ادامه مطلب
ادامه مطلب...

به گزارش خبرگزاری کلمبیا این درخت در اعماق
آمریکای جنوبی و در اعماق جنگل آمازون
کشف شده اما چندین سال خبر آن تحت نفوذ
آژانسهای امنیتی غربی به جایی مخابره نشد
اما سرانجام دو محقق ماجراجو توانستند از سد
حصار استحفاظی آنجا عبور کرده و از درخت
مذبور عکسبرداری کنند و خبر آن را در جراید
منتشر نمایند. نیمی از این درخت در هوا معلق
و بر روی تنۀ آن نام الله منقوش است. دو
محقق نام برده بعد از دیدن این معجزه مسلمان
شدند.
![]()

احتمالاً مي دانيد چنانچه در يك سياهچاله سقوط كنيد چه بلايي سرتان خواهد آمد. چنين سقوطي قطعاً براي شما دلپذير نخواهد بود چراكه پيش از محو شدن در سياهچاله اجزاي بدنتان ريزريز خواهد شد.
اما اگر بخواهيد در درون يك سياهچاله زندگي كنيد هنوز يك راه حل براي شما باقي است: سياهچاله اي را پيدا كنيد كه پنج بعدي باشد. اكنون مشخص شده است كه امكان استمرار حيات در يك سياهچاله پنج بعدي، بسيار بيشتر از يك سيا ه چاله چهار بعدي معمولي است. در سياهچاله هاي چهار بعدي، تغييرات نيروهاي كشندي در فاصله هاي بسيار كم آنقدر شديد است كه اجزاي بدنتان را پاره پاره خواهد كرد. اما در سياهچاله هاي پنج بعدي، اندازه نيروهاي كشندي، قابل صرف نظر كردن است و بنابراين بدون نگراني جدي از ريز ريز شدن مي توانيد به كاوش در سياهچاله بپردازيد. از آن جالب تر آنكه تحقيقات اخير حاكي از آن است كه ممكن است همگي ما هم اكنون نيز در حال انجام چنين كاري باشيم! درواقع، تجزيه و تحليل هاي رياضي اخير نشان مي دهد كه كل جهان ما ممكن است يك سياهچاله پنج بعدي باشد.
وجود بعد پنجم، تخيل صرف نيست. درواقع، از زماني كه دو فيزيكدان به نام هاي تئودور كالوزا و اسكار كلين در دهه ،۱۹۲۰ امكان وحدت يافتن دو نظريه نسبيت و الكترومغناطيس را در سايه افزودن بعد پنجم به ساختار فضا- زمان مطرح كرده بودند، جست وجو براي آن آغاز شده بود. حتي خود اينشتين هم از چنين ايده اي استقبال كرده بود. اكنون بايد گفت كه فيزيكدان ها دلايل متعددي مبني بر صحت وجود بعد پنجم در دست دارند.
نسخه پنج بعدي نسبيت حتي از تمامي آزمون هاي تجربي نيز (كه صحت نسخه چهار بعدي آن را نشان داده بودند) با موفقيت بيرون آمده است. در اينجا به عنوان مثال مي توان به پيش بيني هاي نسبيت چهار بعدي در برخي آزمون هاي نجومي نظير اندازه گيري هاي مربوط به عدسي هاي گرانشي اشاره كرد. در سال ،۱۹۹۵ فيزيكداني به نام ديميتري كاليگاس و همكارانش از دانشگاه استنفورد كاليفرنيا نشان دادند كه نسخه جديد پنج بعدي نسبيت نيز با چنين مشاهداتي كاملاً سازگار است. البته چنين دستاوردي براي نظريه پردازاني كه مي دانستند نسخه قديمي تر چهار بعدي نسبيت، به خوبي در درون نسخه جديد پنج بعدي آن مي گنجد چندان مايه شگفتي نبود چراكه براساس نظريه جديد، هيچ دليلي وجود ندارد كه يك جهان پنج بعدي، ظاهراً متفاوت از يك جهان چهار بعدي به نظر برسد.
درواقع بايد گفت كه به دلايلي، وجود يك جهان پنج بعدي حتي طبيعي تر از يك جهان چهار بعدي است. يكي از اين دلايل، مربوط به چگونگي پيدايش جهان ماست. اكنون مدتي است كه دانشمندان به دنبال گزينه هاي ديگري فراتر از مدل استاندارد مهبانگ براي تبيين نحوه پيدايش جهان ما هستند. در مدل استاندارد مهبانگ، با بازگشت به زمان صفر، به يك تكينگي مي رسيم كه در آن، تمامي قوانين فيزيك درهم مي پاشد و بنابراين مدل ياد شده، عملاً چيزي را در مورد نحوه پيدايش جهان ارائه نمي دهد. اما راه حل هايي براي اين معضل وجود دارد. به عنوان مثال براساس برخي از پاسخ هاي معادلات نسبيت عام، مهبانگ، درواقع حاصل از انقباض جهان بوده كه پيش از آن كه به نقطه تكينگي رسيده باشد، به ناگهان به بيرون جهش كرده و شروع به انبساط كرده است. اكنون مي دانيم كه چنين ايده اي در پنج بعد، بهتر از چهار بعد جواب مي دهد.
در اينجا موضوع اصلي در ارتباط با تبيين علت وجود ماده در جهان ماست. در مدل هاي كيهان شناسي چهار بعدي، وجود ماده در جهان را تنها بايد به عنوان يك پيش فرض پذيرفت. درواقع، مدل هاي چهار بعدي نمي توانند توضيح دهند كه جهان چگونه و در چه زماني مملو از ماده شد. اما در مدل پنج بعدي چنين مسئله اي قابل تبيين است. براساس مدل پنج بعدي چنين به نظر مي رسد كه مسئله پيدايش ذرات بنيادي در جهان، با جهش ناگهاني آن از حالت انقباض به انبساط قابل تبيين باشد. درواقع در اين مدل، جهش جهان همانند يك تغيير فاز عمل كرده است و ذرات ماده بر اثر انرژي حاصل از اين جهش به وجود آمده اند.
اما پنج بعدي بودن جهان، چه ربطي به سياهچاله هاي پنج بعدي دارد؟ درواقع اين ارتباط به تازگي توسط فيزيكدان ها كشف شده است. سال گذشته، فيزيكداني به نام پائول وسون به همراه يك دانشجوي دكترا با نام سانجيو سيرا مشغول بررسي هندسه سياهچاله ها بودند. آنها مي خواستند رفتار سياهچاله ها را در فضا- زمان پنج بعدي مورد بررسي قراردهند. اين بررسي، كار دشواري بود چراكه سياهچاله هاي پنج بعدي، بسيار پيچيده تر از سياهچاله هاي چهار بعدي معمولي هستند. اما نتيجه حاصل كاملاً شگفت انگيز بود: از ديدگاه رياضي، يك جهان پنج بعدي مي تواند درواقع يك سياهچاله پنج بعدي باشد.
نكته جالب آن است كه تا پيش از اين، دانشمندان تقريباً مطمئن بودند كه در جهان ما سياهچاله هاي چهار بعدي وجود دارند (يكي از آنها احتمالاً در مركز كهكشان ما واقع است). از طرفي در سال ۱۹۷۲ نشان داده شده بود كه شباهت هايي ميان جهان ما و سياهچاله چهار بعدي وجود دارد. اكنون فيزيكدان ها دريافته اند كه با ورود به بعد پنجم، اين شباهت كامل خواهدشد.
تصور اين كه جهان ما يك سياهچاله پنج بعدي باشد واقعاً شگفت انگيز است. اما بررسي هاي انجام شده روي نيروي گرانش و برهم كنش ذرات بنيادي مستمراً فيزيكدان ها را به سوي مدل هايي با بيش از چهار بعد معمول سوق داده است. بنابراين ممكن است جهان هاي بي شماري وجود داشته باشند كه هريك در دل ديگري واقع شده و هريك داراي ابعاد بالاتري نسبت به قبلي باشد. انسان هنوز نمي داند در كاوش و جست وجو در اين ابعاد، با چه حقايق ناشناخته و شگفت انگيزي روبه رو خواهدشد. اما آنچه مسلم است اين است كه همين مدل ساده پنج بعدي هم ما را با ديدگاهي جديد نسبت به كيهان مواجه ساخته است. بار ديگر كه زير آسمان شب به ستاره ها خيره شديد، اندكي مكث كرده و به اين واقعيت غريب بينديشيد كه ممكن است ما واقعاً در يك سياهچاله پنج بعدي زندگي كنيم.
منبع : روزنامه شرق
این مختصر چیزی هست که تونستم در مورد علم اعداد بدست بیارم .
امیدوارم دستتون بیاد قضیه چیه
علم اعداد چیست؟
علم اعداد عبارت است از تحلیل نمادین اعداد بر مبنای یک تا نه و بررسی و مطالعه بر روی نتایج بدست آمد از تركیب اعداد .
همه چیز در کائنات در زمان متناوب خود به نوسان در می آید. با پیدا شدن درجه نوسان هر موضوع، کیفیت و انرژی های مرتبط با آن قابل ساختن می باشد.
با بکار بستن قانون علم اعداد و استفاده از نام و تاریخ تولد بعنوان اطلاعات پایه می توان قسمت اعظم نوسانات مردم مختلف را تعیین نمود.
تجزیه و تحلیل موشکافانه عددی نوسانات محاسبه شده، اطلاعات معنی داری در اخلاق و خصوصیت مردم را میسر می سازد.
· تعیین اخلاق و خصوصیات فردی.
· توانائی ها واستعدادهای فردی
· موانعی که باید بر آن غلبه نمود.
· نیازهای درونی.
· واکنش های احساسی و راه های رفتار با دیگران.
تاریخچه ای مختصر دربارۀ علم اعداد
ریشه این علم تقریبا به ده هزار سال پیش یا بیشتر به مصر و شهر قدیم بابل بر می گردد. بنیان گذار آن فیثاغورث، ریاضیدان و فیلسوف یونان بود که بسیاری از تئوری های پایه را که اساس علوم ریاضی را تشکیل می دهند را ایجاد کرد، بطور رسمی این رشته در 2600 سال پیش به یونان قدیم نسبت داده شده است.
در قرن بیستم، یک زن آمریکائی، L. Dow Balliet، و تعدادی از هم دوره ای هایش تعدادی کتاب منتشر کردن و فاز جدیدی از علم اعداد را شروع کردند. این علم در طول چند دهه اخیر شروع به رشد تدریجی نمود. امروزه، در نیمه اخیر قرن حاضر، تحقیقات و انتشار مطالب با طغیانی مجدد و مشخص از علاقه به علم اعداد، در حال وقوع می باشد.

مسیحیت به سه شاخه كاملاً جدا و مخالف یكدیگر یعنی كلیسای كاتولیك روم، ارتدكس و پروتستان تقسیم شده است. این سه كلیسا در اعتقادات دینی و مراسم عبادی كاملاً از یكدیگر جدایند و مانند سه دین مختلف عمل می كنند و حتی انجیل كلیسای پروتستان با انجیل كلیسای كاتولیك تفاوت زیادی دارد. یكی از ویژگی های كلیسای پروتستان رابطه بسیار نزدیك آنها با دولت های اروپایی می باشد و این دولت ها برای ترویج مسیحیت پروتستان از مبلغان خود در كشورهای جهان سوم حمایت های گسترده مالی، تبلیغاتی و سیاسی می كنند؛ به عنوان مثال در انگلیس دولت و كلیسای پروتستان از هم جدا نیست و ملكه انگلیس در رأس دولت و كلیسا قرار دارد.
در یك قرن گذشته جریان جدیدی كه در بین پروتستان ها فوق العاده قدرتمند شده است مكتب نوظهور «مبلغان انجیل» می باشد. قبل از جنگ جهانی دوم این مكتب نوظهور به بنیادگرایی معروف است در جامعه آمریكا نفوذ فراوانی دارد.
آنچه مشخص است اینکه این نحله فکری، بنیاد محکم الهی و آسمانی ندارد و بر اساس یکسری شواهد و حدس و گمانها، پایه ریزی شده است
اصول و مبانی جریان مبلغان انجیل در آمریكا و انگلیس حمایت همه جانبه عقیدتی و سیاسی از صهیونیسم می باشد و آنها اعتقاد دارند كه پیروان كلیسای پروتستان برای ظهور دوباره مسیح باید چند خواسته مسیح را كه در تفاسیر انجیل در قرن بیستم به عنوان پیشگویی های انجیل بیان شده، عملی نمایند. پیروان این مكتب خود را از مبلغان انجیل می دانند و اعتقاد دارند پیروان این مكتب، مسیحیان دوباره تولد یافته می باشند كه فقط اینان اهل نجات خواهند بود و دیگران هلاك خواهند شد. از ویژگی های ممتاز پیروان این مكتب اعتقاد راسخ و تعصب خاص به صهیونیسم می باشد و تعصب این مسیحیان به صهیونیسم بیش از صهیونیست های یهودی مقیم اسرائیل و آمریكا می باشد. اما یک ایدئولوژی بسیار مهم و مقدسی که پیروان صهیونیسم مسیحی، به آن اعتقاد دارند، واقعه آرماگدون است. این ایدئولوژی در واقع یک نحله فکری خاص است که دارای نگرشی آخرالزمانی است و بنیادگرایان مسحی علاقه زیادی به این موضوع داشته و به همین خاطر، به طرق مختلف به ارائه اطلاعات و تبلیغات وسیعی در این رابطه پرداخته اند.
آنچه مشخص است اینکه این نحله فکری، بنیاد محکم الهی و آسمانی ندارد و بر اساس یکسری شواهد و حدس و گمانها، پایه ریزی شده است.
آرماگدون در تفکر صهیونیسم مسیحی همان نبرد آخرالزمان است که امروزه در دو منطقه اروپا و آمریکا، هفتاد میلیون هوادار سرسخت دارد که برای استحکام بخشیدن به بنیانهای فکری و نظری خود، هر تلاشی چه در عرصه ملی و بین المللی انجام می دهند تا از ساحت عقیده خود دفاع کنند.
آرماگدون چیست؟
آرماگدون واژه ای عبری است به معنای تپه شریفان یا کوه. تپه ای که در جنوب شرقی هیفا در قسمت شمالی کشور فلسطین قرار دارد و در محدوده کرانه های باختری رود اردن واقع شده است. گفته شده که در گذشته مکانی استراتژیک در مسیر و تقاطع شمال به جنوب و شرق به غرب بوده است. آنچه قابل توجه است اینکه این منطقه بسیار محدود و کوچک است. به هر حال آنچه مهم است اینکه امروزه این مکان به عنوان مکانی برای جنگ آخرالزمان بنیادگرایان انتخاب شده است. منطقه آرماگدون در غرب رود اردن و در میان الجلیل و السامره در دشت یزرعین قرار دارد. جاییکه حتی ناپلئون بناپارت نیز روزگاری درباره آن گفته که در آن بزرگترین نبرد جهان رخ می دهد.
اما بنیادگرایان مسیحی معتقدند برای ظهور و بازگشت دوم مسیح، جنگی هسته ای و اتمی در محل آرماگدون به وقوع می پیوندد که دارای فجایع بسیار زیادی است و به واسطه این نبرد عظیم، اکثر شهرهای جهان دچار تخریب و نابودی خواهد شد.
در کتاب مقدس تنها یک بار در مکاشفات یوحنا، فصل16، آیه 16، نسبت به این مکان سخن گفته شده است. به این صورت که:" ...و آنها را در جایی گرد آورد که به زبان عبرانی آرماگدون می نامند."
در عهد عتیق هیچ نشانی از این صحرا و واقعه آرماگدون وجود ندارد. پس تنها در رویای مکاشفات انجیل در عهد جدید یک بار آمده و در منابع اسلامی همچون قرآن و روایات هیچ سخنی از آرماگدون بیان نشده است. حال آنکه در میان مجموعه عظیم روایاتی که در دست داریم تنها شش هزار روایت مختص به موضوع آخرالزمان و مهدویت می باشد اما همانطور که گفته شد نامی از این جنگ در این میان به چشم نمی خورد.
در عهد عتیق هیچ نشانی از این صحرا و واقعه آرماگدون وجود ندارد
این ادعا وجود دارد که در نبرد مورد نظر دو نیرو با یکدیگر وارد درگیری می شوند که یکی نیروهای شر و بی ایمان می باشند که فرماندهی آنها را فردی به دجال بر عهده دارد که ضد مسیح است و شریکان او عبارتد از اعراب، مسلمان و حامیان روسی که ارتشی چهارصد میلیونی را تشکیل می دهند.
جری فالول، که یکی از مبلغان سرسخت و جدی مسیحیت صهیونیستی می باشد و در کاخ سفید هم هواداران بسیاری دارد، در این رابطه چنین می گوید:" روسیه و هم پیمانان آنها(ایران، آفریقای جنوبی(حبشه)، آفریقای شمالی(لیبی)، اروپای شرقی(جومر)، قفقاز) در خیل سپاهیان شر قرار دارند و این جنگ فراگیر و اتمی است و عده زیادی از بین خواهند رفت.
اما گروه مقابل نیروهای خیر می باشند که همان حامیان اسرائیل هستند که به رهبری مسیح وارد جنگ می شوند و اینان دارای خصوصیتی ویژه هستند و آن اینکه حامل نور و خیر و خوبی هستند. اما نتیجه جنگ این است که مسیح، اولین ضربه را با سلاح های کشنده ی خود، بر نیروهای شر وارد می کند و این ارتش را از بین خواهد برد به گونه ای که گفته شده آنچنان حمام خونی به را افتد که تا افسار اسبان در آن فرو خواهد رفت.
در جایی دیگر جری فالول به طرز موذیانه و با زیرکی، با استفاده از برخی از روایات کتاب مقدس و البته با تفسیری شخصی با کمک ظن خود، از قول خداوند چنین عباراتی را بیان می کند:
"بیایید و قربانی که را برای شما آماده کرده ام، بخورید. به کوه های اسرائیل بیایید و گوشت بخورید و خون بنوشید! گوشت جنگاوران را بخورید و خون رهبران جهان را بنوشید که مانند قوچ ها و بره ها و گاوهای پرواری شده اند.
نهایتا جنگ آرماگدون با ایمان آوردن یهود به مسیح، به عنوان منجی ایشان، به پایان خواهد رسید، پس از آنکه دو سوم آنها در این نبرد از بین می روند. سپس مسیح، مومنان به خویشتن را همراه خود به آسمانها می برد و اینان از بالای آسمان در حالیکه در راحتی و خوشی هستند، نظاره گر نبرد آرماگدون خواهند بود و بعد از اتمام جنگ به همراه مسیح به زمین بازمی گردند تا برای مدتی طولانی زندگانی سرشار از سعادت و آسایش را سپری کنند.
به نظر می رسد در توصیفاتی که از جنگ هسته ای شده است، چاشنی اوهام و خیالات نیز راه یافته است. با بررسی دقیق تر بهتر است به طور همه جانبه به شرح این موضوع بپردازیم.
ادامه دارد...


یونانیان خدایان و هیولاها را فرزندان تیتان ها- خدایان اولیه- میدانستند که بیشتر آنها فرزند گایا (Gaea) الهه مادر و اورانوس (Uranus) بودند. اورانوس خدای آسمان و فرزند گایا بود و گایا خود به تنهایی او را به وجود آورده بود. این دو با یکدیگر فرزندان بسیاری به وجود آوردند که شامل 12 تن از تایتان ها نیز هست. سایکلوپها، که غولهایی یک چشم بودند، سه نفر بودند و نماد رعد، برق و صاعقه به شمار می آمدند. این غولها، اولین آهنگران بودند و توسط تایتانی به نام کرونوس (Cronus)، زندانی شدند. زئوس، هنگام شورش بر علیه تایتانها، سایکلوپ ها را آزاد کرد و در عوض آنها اسلحه معروف او، صاعقه و تندر را به او هدیه دادند.
Cerberus سگی با سه سر

اکیدنا (Echidna) :


غولها (Giants) :
غولها، موجودات عظیم الجثه ای بودند که در اثر بر زمین ریختن خون اورانوس به وجود آمده بودند. آنها به زئوس و خدایان المپ نشین حمله کردند و برای رسیدن به مقر آنها، بالای ک.هی رفته و با روی هم گذاشتن تجهیزات جنگی خود، راهی برای رسیدن به مقر خدایان ایجاد کردند. خدایان در نهایت توانستند با کمک هرکول، قهرمان اساطیری و فرزند زئوس، غولها را شکست بدهند و آنها را در زیر آتشفشانها دفن کنند.

در اساطیر یونان، گورگون هیولایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهره ای چنان زشت بوده اند که هر کس به آنها نگاه میکرد به سنگ تبدیل میشد. آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده میکردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.
تصویر گرافیکی از Medusa


سیرن ها خواهرانی بودند که در بخشهای پر صخره دریا میزیستند. آنها آوازی بسیار زیبا و فریبنده داشتند و دریانوردان را با آوای خود گمراه کرده و به کام صخره های مرگ آور میکشیدند. گفته میشود که این چهار خواهر، فرزندان آکلوس Achelous خدای طوفان بوده اند.
Pegasus یا اسب بالدار

کریسائور (Chrysaor) :
کریسائور، دومین فرزند مدوزا و پوزئیدون است. درباره این موجود اطلاع زیادی در دست نیست، تنها میدانیم که او به احتمال زیاد یک غول بوده و جنگجویی قدرتمند به شمار می آمده است و نام وی شمشیر طلایی معنا میدهد.
خیلی ادامه دارد . . .
به تازگي لاشه اي از يك حيوان كه در تصوير مي بينيد، در سواحل نيويورك ايالات متحده آمريكا پيدا شده است كه به سبب ويژگي هاي حيرت آور جانور مورد توجه ويژه واقع شده و بهت جانورشناسان و كارشناسان را برانگيخته است. قضيه براي كشور ما از اهميت افزون تر برخوردار است؛ چرا كه در اساطير كهن ايران زمين از آن سخن رفته و تنديس آن را عيناً در تخت جمشيد مي توان بازشناخت! تنديسي كه به حيواني اسطوره اي به نام “گريفون” gryphon)) موسوم بوده و بر سر ستون هايي در تخت جمشيد نصب است.
كمي بيشتر به تصوير نظر كنيد و بر روي جزئيات آن متمركز شويد؛ شباهت هاي نوك ها، خصايص صورت و سر و حتي گردن با نمونه هاي تخت جمشيد حيرت آور است، اما از آن ها نيز عجيب تر مشابهت دست هاست؛ شكلي كه تقريباً در هيچ حيواني سراغ نداريم و اگر اين لاشه يافت نمي شد، حكم به غيرواقعي و خيالي بودن شان مي داديم. در افسانه هاي كهن ايراني از گريفون توصيفاتي شده است كه اينك مي توان به بررسي آن ها پرداخت. گريفون را حيواني با سَر عقاب و بدن شير وصف كرده اند كه به روشني قادريم آن را هم در نمونه جسد و هم تنديس تخت جمشيد بازشناسي كرد. چنان كه در تصوير لاشه نيز مشهود است، جانور داراي بال نيست و تنها داراي پاهايي است. در اساطير كهن نيز دو نوع مشخصات و تصوير از او ذكر شده است. برخي آن را بدون بال و بعضي با بال تصوير كرده اند. البته مي توان حدس زد كه به سبب ذكر توأمان ويژگي هاي شير و عقاب، هنرمندان بال هاي عقاب را نيز بدان افزوده اند. از همين طريق مي توان افسانه هاي مستند و دست دو را نيز از هم متمايز ساخت و تشخيص داد؛ به خصوص آن هايي كه شايد با ديدن جانور ترسيم شده اند، از آن هايي كه از طريق توضيحات سايرين، با تخيل هنرمند امتزاج يافته اند. حيرت آورتر آن كه در تنديس سر ستون هاي تخت جمشيد، گريفون ها فاقد بال و به جاي آن داراي پا هستند و انگار خالق آن ها در زمان خود، نمونه هاي واقعي اين جانور را به شكلي مشهود در اختيار داشته و از روي آن ها، آفريده هاي هنري خود را تصوير كرده است! با اين همه گريفون به زمان هاي خيلي پيشتر از آن بر مي گردد و اين احتمال نيز هست كه خالق آن آثار، از روي منبعي موثق هنرشان پياده كرده باشد.
تمدن ايلامي يكي از فرهنگ هايي است كه از گريفون به شكلي نمادين در آثار باستاني اش استفاده برده است. شهر ايلامي دورانتاش كه امروزه با نام چغازنبيل شناخته مي شود، يكي از آن مكان هاست. بنايي با پنج طبقه زاويه دار كه از سنگ هايي پخته شده با روكشي آبي در ضلع شمال غربي آن تشكيل شده است كه به زيگورات چغازنبيل معروف است. در مركز سالن آن، حيواني افسانه اي بال دار با آجر پخته و روكش آبي قرار ديده مي شود كه بايد آن را گريفون دانست. اين گريفون در حقيقت نگهبان دروازه شمال غربي زيگورات چغازنبيل به شمار مي رفته است. ضلع شرقي نيز از محافظت يك گاو وحشي بهره مي برده با همان شكل و شمايل گريفون، كه مجسمه اش در موزه ايران باستان تهران موجود است. روي پوست حيوان(گريفون) دست نوشته اي به زبان ايلامي به چشم مي خورد كه اين دعا را بر خود حك كرده است: «باشد كه رفتار و كردارم مورد قبول خداي گال خداي شوشيناك (خداي مكان هاي مقدس) واقع شود». مطالعات بر روي نقوش اساطيري حك شده بر مهرهاي به جاي مانده از ايلام باستان نشان مي دهد كه اين نقوش سيرتطور و تكامل خدايان و موجودات اساطيري و روايات مذهبي شان را انعكاس مي دهد. چنان كه آنان درهزاره چهارم ق. م. بعضي از خدايان شان را درهيئت حيوان (گاو، سگ و…) متظاهر مي ساختند. درپايان هزاره چهارم بود كه اين خدايان و موجودات اسطوره اي به شكل ديو درآمدند؛ همچو گاو، ديو، و ديوپرنده كه ازنظر فيزيكي شبيه حيوان و از منظر حالات و رفتار مانند انسان بودند. ازآغاز هزاره سوم است كه خدايان و موجودات اساطيري به صورت تركيبي (حيوان-حيوان) تغييرشكل دادند؛ مانند گريفون، موجودات دوسر، بز، ماهي و خلاصه از نيمه دوم هزاره سوم ق. م . در قامت (انسان-حيوان) درآمدند؛ به مانند گاو-مرد، مار- خدا و غيره. عجيب اينجاست كه گريفون ايلامي داراي بال است، در حالي كه تمدن هاي ايلامي پيش از هخامنشيان مي زيسته اند و با وجود قدمت كمتر تخت جمشيد، گريفون آن ها بدون بال و درست طراحي شده است!
در برخي از نوشته ها گريفون را همان سيمرغ دانسته اند، كه نگارنده با چنين يكسان پنداري اي مخالف بوده است، كه اينك با پيدا شدن اين جسد ثابت مي شود كه گريفون اصلاً پرنده نيست، با آن كه سر پرندگان و بدن حيوانات چهارپا را با هم داراست. سيمرغي كه عطار خلق مي كند، اسطوره اي با وجوه استعاري و معنايي است؛ سي پرنده كه در جستجوي حيواني بودند كه مجموع شان را در بر مي گرفت، بدون اين كه خود بدانند. در حقيقت آنان بدنبال خويشتنِ خود بودند. اما سيمرغ پيش از عطار و به خصوص در شاهنامه فردوسي، پرنده اي است با وسعت پرندگان بسيار كه در كوه قاف آشيانه داشت كه با سرعتي بسيار ظاهر مي شد و مي تواند شخصيتي خير يا شرّ داشته باشد. بنابراين، چنين موجودي نمي تواند گريفون باشد، چون گريفون اصلاً پرنده نيست.
تا پيش از اين، چنين حيواناتي را كه در افسانه ها به كرّات از آن ها سخن رفته است، خيالي و استعاري مي پنداشتند، اما چنين لاشه اي اين فرضيات را جداً به چالش مي طلبد. در همين تخت جمشيد ما حيواناتي را مي بينيم با سر انسان يا امتزاجي از حيوان و انسان يا تركيبي از چند نوع حيوان. مي توان حدس زد كه در ساخت كاخ ها، معابد و بناهاي باشكوه، مجسمه حيوانات عظيم الجثه و خارق العاده يا بيانگرعظمت شان بوده يا به نوعي نقش نگاهبانان اين مكان ها را بازي مي كردند. با اين همه، بايد توجه كرد كه در بسياري از موارد، تشابه چيزي با چيز ديگر به اشتباه يكسان پنداري آن ها تصور شده است. به جسد جانور نگاه كنيد، سر او دقيقاً سر يك عقاب نيست و حتي داراي دندان است و انگار شبيه عقاب است و بدن اش نيز با آن كه شبيه شير و ساير گربه سانان است، دقيقاً عين آن ها نيست و هيچ گربه ساني داراي پاهايي به آن شكل نيست. در گزارشات متعددي از مردم شناسان ديده شده كه در اساطير بوميان حتي تكنولوژي هاي برتر به حيوانات مشتبه شده اند؛ مثلاً بوميان پوپوآ و برخي جزاير ديگر، هواپيماها را به عنوان پرندگان غول پيكر تشريح كرده اند. اگر وجود تمدن هايي پيشتر با تكنولوژي برتر را در گذشته هاي دور بپذيريم -چنان كه يكي از فرضيات است- آن گاه تمامي اين اسطوره هاي كهن معنا و جلوه اي ديگر مي يابند. توصيفات ماركوپولو درباره آن نيز به اين تأويل نزديك است. او ميگويد: ماداگاسكار همچنين جايگاه گريفون بوده و به نظر او، گريفون با مردمي كه واقعاً موفق به ديدن اش شوند، صحبت ميكند. اما اين نظر، برخلاف عقيده رايج ميان اروپاييان است كه گريفون را تركيبي از پرنده و شير- اما پرندهاي واقعي در اندازه غولپيكر- ميدانستند.
ماركوپولو از قول كساني كه گريفون را ديده اند اذعان مي كند: «آنان گزارش دادهاند كه گريفونها آن چنان عظيمالجثه بودهاند كه يكي از آن ها ميتوانسته به يك فيل يورش برده و آن را با خود تا ارتفاع زيادي در آسمان بالا بكشد و سپس آن را از آن ارتفاع زياد رها سازد و در نتيجه فيل به سطح زمين اصابت كرده و گوشت بدن اش به قطعات ريزي متلاشي ميشد. آن گاه گريفون پايين آمده و بر روي آن مي نشيند و با آسودگي از آن تغذيه ميكند.» او سپس ميافزايد كه ساكنين جزيره ماداگاسكار به اين پرنده «روخ» (Rukh) ميگويند كه نام يك دوست قديمي در ماجراي سفرهاي سندباد نيزهست. بي سبب نيست كه بوميان سرزمين شان را جزيره ارواح سرگردان مي نامند. اما تكان دهنده تر از همه، نام واژه سيمرغ در اوستا است كه «آسن مورو»(Asen Moro) خوانده مي شود و معناي آن “مرغ آهنين” است!
البته جانوري كه اينك در آمريكا پيدا شده چيز ديگري مي گويد و يك حيوان واقعي با گوشت و پوست را نشان مي دهد. در روايات و افسانه هايي كه از آتلانتيس روايتگر است، آمده كه يكي از كارهاي آنان توليد موجوداتي آزمايشگاهي و عجيب و غريب توسط برخي از دانشمندان آنجا بود كه مورد اعتراض افراد خيرخواه آتلانتيس قرار مي گرفت. واقعاً هيچ حيواني را نمي شناسيم كه بتوانيم لاشه را در گونه يا نوعي خاص از آن طبقه بندي كرد و پنداري واقعاً در آزمايشگاه و از طريق دستكاري هاي ژنتيكي و كروموزمي و دي ان اي، به وجود آمده است! با اين فرضيه مي توان بسياري از موجودات عجيب و غريب افسانه ها را توضيحي داد؛ به طوري كه آنان را جانوران و موجوداتي دانست كه در آزمايشگاه هاي پيشرفته از طريق مونتاژهاي ژنيتيكي به وجود آمده اند؛ همچون انزو (موجودي با سر و بال هاي پرنده و پاهاي شير و رفتار انسان)، شيردال (با بدن شير و سر و بال پرنده)، اسفنكس (داراي بدن شير، بال عقاب و سر انسان)، ابوالهول (با بدن شير و سر انسان)، اَدرم ملك (گاوهايي با بال هاي پرنده و سر انسان) و بسياري از حيوانات چند سر و با اعضاي زائد را مي توان واقعي پنداشت! بد نيست كه بدانيد، در يكي از همين افسانه هاي غيرمعتبر، خوك را نيز موجودي مي دانند كه از طريق آزمايشگاهي در آتلانتيس توليد شده است.
در شمال شرقی محل پیدا شدن موجود مذكور، جزایری با نام (plum island) واقع شده اند که يكي از پايگاه هاي نظامي و البته سري امریکاست. بنا بر شايعات، در این مکان احتمال مي رود كه آزمایشات ژنتیکی روی موجودات مختلف انجام گیرد و تا از طريق دستکاری هاي ژنتیکی، موجوداتی به وجود آورند که بتوانند کاربرد نظامی داشته باشند! البته اين اخبار از يك مشكل كوچك رنج مي برند و آن ساختن تنديسي شبيه جسد پيدا شده در آثار باستاني ما در هزاران سال پيش است؛ بي شك آن تنديس ها كه ديگر ساخته نظاميان ايالات متحده نيست!؟


ارتش نابودگران نقره اي . اومدم که گله کنم از دوستان که چقدر کم اعلام آمادگي کردن . ما سريع تر کاررو شروع ميکنيم و برنامه ها مون رو مي ريزيم و مجدداْ از کسايي که مي خوان عضو شن مي خوام که سريع تر اين کارو بکنن چون هر چي زود تر عضو بشيد ...
مطلب ديگه اين که تصميم گرفتم که نابودگران رو با کمک شما توسعه بدم . يه گروه باشيم . تا با هم کنفرانس هايي رو به صورت اينترنتي داشته باشيم و يه برنامه ريزي براي مواقع ضروري بريزيم . کسايي که دوست دارن عضو نابودگران نقره اي باشن تو همين ...
انهدام آتلانتيس . ـــــــــــــــــــــــــــــ. شايد ، شديدترين انفجار آتشفشاني در دوران باستان انفجاري باشد که در حدود سال 1645 ق.م ، در جزيره ي سانتوريني ( و يا ترا ) که در 70 مايلي (113 کيلومتري کرت قرار دارد ، اتفاق افتاد . ...
دوم-در ايران باستان هر ماه سي روز بوده و هرروز داراي نام ويژه اي بوده است. 1. اورمزد: سرورِ دانا. 2. بهمن: انديشه نيک. 3. ارديبهشت: بهترين راستي و پاکي. 4. شهريور: شهرياري نيرومند. 5. سپندارمزد: فروتني و مهر پاک ...
در ميان انسان ها بر خلقت نظام عالم دو ديدگاه كلي وجود دارد،عده اي كه همه چيز را ناشي از خلقت ذات الهي مي دانند و گروهي ديگر كه سر منشاء خلقت نظام دو عالم را در طبيعت جستجو مي كنند.اگر چه در ميان آنان اختلاف نظرها بسيار عميق واساسي ...
سلام . با تشکر از نظرات ، انتقادات و پيشنهادات شما دوستان . اول از ...
اين توان چه جسمي چه روحي و چه فکري و عقيده اي باعث پيش رفت اعضا در زندگي ميشه . براي کساني که عضو ارتش هستن کاملاَ واقع و مسلمه که اين ارتش با يافتن استعداد هاي نهان اعضاش باعث پيش رفت علمي افراد که از برخي افراد نخبه هاي در سطح کشور ...
من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ، مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط ...
در اسناد معتبر مکتوب است که: (( سه نفر از سرزمين پرشيا (ايران) آب آهن آتش روزي پيش از ظهور مقدمه ي نبردي با اهريمنان را. مهيا ميکنند آن جنگجويان با سپاهشان دلهاي شيطاني را به لرزه در مياورند.آنها نبردي را در نيمه شب ...
فرزند حاصل از اين ازدواج، جن زاده اي ست که حدود 20 درصد قدرتهاي جن را دارد. داراي نيروهاي فراطبيعي ست. اما مرئي ست و بين انسانها زندگي مي کند. اگر هيچ حادثه و بيماري اي برايش پيش نيايد و عمر طبيعي کند، عمر طولاني اي دارد مثلا ميانگين ...
ديوهاي آتشين (ديوهايي که معمور حفاظت از نيروهاي ماورايي ميباشند). اين محدوده بسيار بزرگ است اما ما به همين موارد اکتفا ميکنيم . از کليه کساني که خاطره اي در اين زمينه دارند دعوت ميکنيم تا خاطرات و يا معلومات اضاقيشان را در ...
ايام منحوس و قمر در عقرب ايامي هستند که کار و عمل شما معکوس جواب ميدهد. مثلا شما ميخواهيد ابطال يک سحر نماييد و شروع به کار ميکنيد و اگر در اين ايام مشغول باشيد کار بلعکس جواب ميدهد و يا اصلا تاثيري نداشته و يا بسيار ضعيف است. ...
قسمت علوم رو کسايي کنترل مي کنن که بدون هيچ تعصبي به هيچ علمي سعي در شناخت علم ها از فيزيک و شيمي و زيست و ستاره شناسي گرفته تا علوم متافيزيک و نظريه هاي پيشرفته اي که متافيزيک و فيزيک رو به هم نزديک و يا شايد يکي مي کنه و خيلي علم ديگه ...
من مبارز سه شنبه و يکي از اعضاي ارتش نابودگران نقره اي هستم که سالهاست در عرصه قدرت و علم يکه تازي ميکنه و نامش براي علاقه مندان واقعي به علم و قدرت چه طبيعي و چه ماوراء طبيعي کاملاً شناخته شده است . من درباره اين ارتش يه توضيحاتي دادم ...
... يعني همان مبارز سه شنبه به تحقيق در همين مورد مي پردازم و خداوند منان شاکرم که بار ديگر فرصتي يافتم تا با انجام پژوهشي بر علم اندک خود بيافزايم در اين پروژه همواره ياران هميشگي من يعني اعضاء ارتش نابودگران نقره اي مرا ياري مي کنند . ...
به اطلاع دوستان عزیز می رساند آماده هر گونه گفتگوی آنلاین و تبادل نظران هستیم . دوستانی که علاقه مندند در این بحث ها شرکت نمایند کافی است در این پست ما را مطلع فرمائید .
ارتش نابودگران نقره ای
.:: MAX ::.



